آقا من خر شدم اومدم ماه قبل یک وامی گرفتم که مثلا بزنم به یه زخمی چیزی. وامه هم زدیم به زخم و نزدیم، تموم شد رفت پس کارش.
الان زخم اصلی که قسط وام باشه دهن باز کرده و از حقوق هم خبری نیست. شرکت نکبتی نه روز تعطیل، تعطیل میکنه. نه تایم کاریش مثل بقیه ادارته که تا ۲ بیشتر نیستن. ما باید تا ۴ وایسیم. واسه چی؟ واسه اینکه مدیرعامل ما رو به چشم گوسفند میبینه. حقوقشم که اینجوری. هیچ کسی هم نمیدونم اصلا این ماه حقوق داریم، نداریم. کلا هیچی به هیچی.
یکی از چیزهایی که خیلی ناراحت کنندس، فرق گذاشتن مثلا پدربزرگ و مادربزرگ بین نوه هاس.
شاید خودشون متوجه نشن، شاید بگن نه، اما برام من بارها پیش اومده که دیدم مثلا بین بچه من و خواهرزادم یا برادر زاده م، فرق گذاشته میشه. نوع محبت، نوع نگاه حتی بعضا نوع رفتار.
و این چیزی نیست که برای من پدر، قابل پذیرش باشه.از اونور پدر و مادرم سنشون بالاس و شنیدن این چیزها براشون خوشآیند نیست، شاید هم اصلا قبول نکنن که اصلا چنین چیزی وجود نداره. احتمالا توی نظر و ذهنشون چیز دیگریه ولی رفتارشون جور دیگه. و کاری از من دست برای تغییر رفتار اونا ساخته نیست. فقط میتونم خودم حواسم به بچم باشه. میفهمم و میبینم که بچمم میفهمه.
اینکه بچه خودش میفهمه سخت ترین قسمت ماجراس. من هرچقدر سعی کنم برای بچم کم نذارم، اون خودشو با پسر عمه و پسر عموش مقایسه میکنه. شاید بهترین راه جمع نبودن با همه. یعنی بیشتر زمانی که بقیه نیستن اونجا باشیم.
دیروز من همراه پدر، برای مراسم تشییع جنازه یکی از دوستان پدر رفتیم به شهری که تقریبا ۸۰کیلومتر با شهر خودمون فاصله داره. یعنی چون پدرم شب نمیتونه رانندگی کنه و اذیت میشه من همراهش رفتم. قبلش وقتی سرکار بودم مادرم زنگ زد که داستان اینه، میتونی شب با پدرت بری که نخواد رانندگی کنه؟ گفتم آره. بعدش زنگ زدم به همسر که داستان رو بهش توضیح بدم. همسر گفتش که کلا تو توی موضوعاتی که قرار کاری انجام بشه، اسمت نفر اول وگرنه توی بقیه چیزها نه. دلش پر بود. البته راست میگفت ولی خب هر چیزی سر جای خودش. مثلا توی خیلی از موضوعات داداشم و همسرش و بچش ارجحیت دارن به ما. نوع احترام بهشون فرق داره. اگه همسر احیانا من غذایی درست کنه و باب طبع پدرم مخصوصا نباشه، راحت با شوخی میگه و خیلی توجه نمیکنه که شاید ناراحت بشه. اما در مورد زن داداشم اینجوری نیست.
توی اینستاگرام ریلزی دیدم که یاد حوادث دی پارسال افتادم. یاد روزی که برادر همسر کشته شد.
ظهر روز شنبه ۲۰ دی، برادر همسر توی سی سی یو بستری بود. چند بار به علت خونریزی زیاد، ایست قلبی کرده بود. من و همسر و یکی دو نفر دیگه از بستگان پشت در سی سی یو منتظر بودیم و هر لحظه به اندازه هزار سال میگذشت. پزشکی که دوستمون بود اومد و گفتش که وضعیت بیمار اصلا مناسب بود. فقط براش دعا کنید.
سی سی یو طبقه دوم بود و من از پنجره راهروی سی سی یو، داشتم بیرون رو نگاه میکردم و پدر همسر و دوستانش رو میدیدم که روی زیراندازی که توی محوطه بیمارستان انداخته بودن، نشسته بودن و صحبت میکردن. بعضی وقتا هم میخندیدن. از وضعیت پسرش بی خبر بود. فکر می کرد که طبق صحبت دیروز پزشک که قبل از دیدن اسکن گفته بود:"یک عمل امروزه و کولون روده فردا و بعد از چند ماه میتونه دوباره سرپا بشه"، وضعیت همون جوریه که شنیده. اما خبر نداشت که پسرش داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه.
به همسر و برادر کوچیکترش گفتم: به پدرتون نمیخواین بگین؟
گفتن طاقت شنیدن نداره.
گفتم: اما حقشه. باید بدونه قبل از اینکه دیر بشه.
گفتن ما نمیتونیم بگیم.
من قبول کردم که برم و بهش بگم. اشکامو پاک کردم و با خودم هزار راه مرور کردم که چجوری بگم که بتونه بشنوه. در نهایت رفتم بهش گفتم بیا باهات کار دارن. میگن بیا در سی سی یو. توی مسیر چندبار پرسید اتفاقی افتاده؟ گفتم نه، نمیدونم چکار دارن. رسیدیم در سی سی یو. در زدم و گفتم پدر فلانی اومده. در باز کردن و رفت تو و من بیرون موندم. وقتی بیرون اومد مثل ابر بهار اشک میریخت. طبیعتا همه ما هم همینجور بودیم. همسر به مامانش زنگ زد بیا قبل از اینکه دیر بشه، پسرت رو ببین. چون شب قبلش بیمارستان بود رفته بود خونه که استراحت کنه و بعد از مادر همسر، حال بیمار بهم خورد. من دیگه اونجا نموندم و اومدم بیرون توی محوطه بیمارستان.
همسر زنگ زد کجایی؟ گفتم توی محوطم. گفت تموم شد. همه چیز تموم شد و داداشم رفت. بدو بدو اومدم توی بیمارستان، همه داشتن گریه میکردن، مادر همسر گفت نذارین بچمو نگه دارن. نذارین بچمو تحویل ندن. در نهایت فرداش تونستیم ترخیصی رو بگیریم و به خاک سپردیمش.