توی اینستاگرام ریلزی دیدم که یاد حوادث دی پارسال افتادم. یاد روزی که برادر همسر کشته شد.
ظهر روز شنبه ۲۰ دی، برادر همسر توی سی سی یو بستری بود. چند بار به علت خونریزی زیاد، ایست قلبی کرده بود. من و همسر و یکی دو نفر دیگه از بستگان پشت در سی سی یو منتظر بودیم و هر لحظه به اندازه هزار سال میگذشت. پزشکی که دوستمون بود اومد و گفتش که وضعیت بیمار اصلا مناسب بود. فقط براش دعا کنید.
سی سی یو طبقه دوم بود و من از پنجره راهروی سی سی یو، داشتم بیرون رو نگاه میکردم و پدر همسر و دوستانش رو میدیدم که روی زیراندازی که توی محوطه بیمارستان انداخته بودن، نشسته بودن و صحبت میکردن. بعضی وقتا هم میخندیدن. از وضعیت پسرش بی خبر بود. فکر می کرد که طبق صحبت دیروز پزشک که قبل از دیدن اسکن گفته بود:"یک عمل امروزه و کولون روده فردا و بعد از چند ماه میتونه دوباره سرپا بشه"، وضعیت همون جوریه که شنیده. اما خبر نداشت که پسرش داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه.
به همسر و برادر کوچیکترش گفتم: به پدرتون نمیخواین بگین؟
گفتن طاقت شنیدن نداره.
گفتم: اما حقشه. باید بدونه قبل از اینکه دیر بشه.
گفتن ما نمیتونیم بگیم.
من قبول کردم که برم و بهش بگم. اشکامو پاک کردم و با خودم هزار راه مرور کردم که چجوری بگم که بتونه بشنوه. در نهایت رفتم بهش گفتم بیا باهات کار دارن. میگن بیا در سی سی یو. توی مسیر چندبار پرسید اتفاقی افتاده؟ گفتم نه، نمیدونم چکار دارن. رسیدیم در سی سی یو. در زدم و گفتم پدر فلانی اومده. در باز کردن و رفت تو و من بیرون موندم. وقتی بیرون اومد مثل ابر بهار اشک میریخت. طبیعتا همه ما هم همینجور بودیم. همسر به مامانش زنگ زد بیا قبل از اینکه دیر بشه، پسرت رو ببین. چون شب قبلش بیمارستان بود رفته بود خونه که استراحت کنه و بعد از مادر همسر، حال بیمار بهم خورد. من دیگه اونجا نموندم و اومدم بیرون توی محوطه بیمارستان.
همسر زنگ زد کجایی؟ گفتم توی محوطم. گفت تموم شد. همه چیز تموم شد و داداشم رفت. بدو بدو اومدم توی بیمارستان، همه داشتن گریه میکردن، مادر همسر گفت نذارین بچمو نگه دارن. نذارین بچمو تحویل ندن. در نهایت فرداش تونستیم ترخیصی رو بگیریم و به خاک سپردیمش.









