ما محکوم شدیم و بعد از اعتراض به رای دادگاه، نتیجه اسفناک تر بود. محکوم به حبس ابد در زندان گربه ای شکل که محصور شده بین دریاها و کوه ها. راه فراری نیست، یعنی درب زندان برای فرار باز گذاشته شده اما پای رفتنی نیست. اگر پای رفتن هم باشد، نای رفتن نیست، اگر نای رفتن هم باشد، خاک گربه، اجازه نمیدهد. از کی گربه شبیه سگ باوفا شده و انسان را نمک گیر خودش میکند؟ مگر گربه همان حیوانی نبود که ازش به بی صفتی نام میبرند؟ همان که هرچقدر محبتش کنی در نهایت مرغ عشقت را در قفس شکار میکند؟ پس چرا ما عاشق این گربه شدیم؟

رای نهایی دادگاه حبس ابد با اعمال شاقه بود. بعد از تمام شدن دادگاه و افتادن به زندان چیزی نظرم را جلب کرد، شکل و قیافه کارکنان زندان. چقدر اینها شبیه قاضی و کارکنان دادگاه بودند، لحظه ای تئوری توهم توطئه را در سر گذراندم که نکند دادگاه و زندان یکیست؟ نکند قاضی سرگذشت ما، خود رئیس زندان است؟ اما من زرنگ تر از اینها بودم که تئوری توطئه حتی اگر درست باشد را باور کنم. اما... تئوری توطئه به نظر درست می آید. نکند من احمق شدم و فکر میکنم زرنگم؟ بگذریم.‌این بگذریم ها از تعالیم زندان است، هرجایی که شک کردی بدان که تو اشتباه میکنی و زندانبان درست می‌گوید. آهان‌این را هم بگویم که در زندان برایمان کلاس برگزار میکنند. کلاس هایی با عنوان های مختلف اما مضمون یکیست:"چطور زندانی بهتری باشیم و مدال سلول طلایی را ببریم".

هم‌ سلولی ها و هم بند ها، انسان ها و مردمان خوبی هستن، البته بین ما زندانی ها، هستن تعدادی که فکر میکنن زندانی نیستن و الان در نعمتن، حتی بدتر، بعضی از این زندانی ها، رئیس زندان و کارکنان زندان رو در حد فراتر از انسان دوست دارن و گمان میکنن زندانی بودن با چنین روسای زندانی، نعمتی از نعمت های خداست. تا یادم نرفته این را هم بگویم زندانی هایی هم داشتیم که با هم‌، هم سلولی نبودیم اما زندانی بودن انتخاب خودشان بود ظاهرا بوفه زندان را این افراد میچرخاندند و اینقدر مردمان متواضع و خوبی بودند و هستند که حتی کسی اسمشان را هم نمیدانست و با حروف مخفف صدا زده میشدند، اگر حروف مخفف نمیدانید چیست اجازه بدهید مثالی بزنم. مثلا ب ز.

حرف زیاد است اما الان موقع کار کردن شده و زندانبان با شلاق ایستاده، باید بروم وگرنه از جیره غذایی خبری نیست.