دیروز رفتم نوبت ام آر آی بگیرم، دختره که توی پذیرش نشسته بود، آشنا بود. نسخه رو بهش دادم، گفتش که از الان تا دی ماه نوبتا پره. گفتم دی؟ از الان تا دی؟ گفتش آره دستگاه یکی دیگه از بیمارستانا خرابه واسه همین اینجا شلوغ تر شده و نوبت ها سخت تر گیر میاد. گفتش اگه نوبتی خالی شد یا کنسلی داشتیم بهت زنگ میزنم. منم تشکر کردم و رفتم.
یاد زمانی افتادم که ام آر آی فقط توی دو تا از شهر ایران بود و نوبت ها به سال می رسید، افتادم. یکی تهران چون پایتخته، یکی هم رفسنجان. حالا چرا بین تمام شهرها و کلان شهرها، رفسنجان؟ چون زمان ریاست جمهوری رفسنجانی بود و رفسنجانی یه مرکز رو توی شهر خودش ساخته بود. کلا ایران بود و دوتا مرکز ام آر آی.
یادمه مادرم دیسک کمرش پاره شده بود و ما با ماشین از شهرمون توی زمستون پا شدیم رفتیم رفسنجان. پدربزرگمم بود چون پدرم میخواست مادرم ببره واسه ام آر آی و ما بچه ها کوچیک بودیم و توی شهر غریب آواره میشدیم. نهایتا نتیجه و گزارش رو بعد از یک ماه با پست میفرستادن در خونه.
امروز و فردا رو بخاطر گرمای هوا تعطیل کردن. البته فکر نکنم دلیلش گرمای هوا باشه چون گرم تر از اینم بوده و تعطیل نشده. احتمالا بخاطر جنگه و نخواستن اینجوری بگن. نمیدونم حالا هرچی. مهم اینه من با اقتدار تمام سرکارم. چون شرکت ما گفتن تمام کارمندان روزکار تعطیل جز واحد برق و ابزاردقیق. نمیدونم خوشحال باشم توی واحد ابزاردقیق دارم کار میکنم، ناراحت باشم. خلاصه که از این لطف ها زیاد به واحد ما رسیده. یعنی یه ترقه هم بندازن اولین چیزی که میگن اینه که برق و ابزاردقیق روی تعطیل شیفت بذارین و شبها آنکال باشن. حالا اومدیم یه بمب انداختن و همه چیز به فنا رفت و البته منم این بین مثل فیلم از گور برخواسته، زنده موندم. دقیقا چکاری از دستم برمیاد؟ اومدیم این یارو کله زرد تصمیم گرفت یه دونه چاه گاز بمباران کنه و کرد. به نظرت از شعاع ۲۰۰ یا ۳۰۰ متری میشه نزدیک چاه بشی که تو انتظار داری من ابزاردقیق برات کاری انجام بدم؟ و چاه رو دوباره توی سرویس قرار بدم؟ اصلا به نظرت چاهی میمونه؟ لوله ای میمونه؟ تجهیزی میمونه؟
نه دیگه مرتیکه خر. چرا نمیذاری ما مثل بقیه یه روز خوش داشته باشیم؟
کانال تلگراممو هفته پیش پاک کردم و شرش رو کندم رفت، یه جمله ای توی کانال مرحومم نوشته بودم که جا داره با توجه به شرایط موجود، اینجا هم بنویسم: "آقا من به این نتیجه رسیدم بین گشادی یک نفر و درازی زبون، رابطه مستقیم وجود داره. یعنی هرچقدر یک نفر کون گشادتر باشه زبونشم درازتره."
مرتیکه از صبح تا شب میناله که به اندازه ای که کار میکنم حقوق نمیدن. والا اگه بخوان نسبت به کارایی حقوق بدن، اون ناهار ظهر رو هم تو نباید بگیری. از صبح میای سرت توی لپ تاپته واسه کار خودت. بهت هم میگن یه کاری انجام بده به هیچ جات نیست. زبون ماشالله مثل مورچه خوار، درازه. از صبح هم بشین خایه مالی رئیس بکن. هرچند که چندین بار جلوی خودش و رئیس هم گفتم که آدم یک دست و پای مخالف نداشته باشه، خایه مال هم نباشه. رئیسم فقط میخنده. به رئیس هم گفتم شما باعث شدی اینجوری بشه. بیشتر از چیزی که ظرفیتش بود بهش بها دادی. اینم نتیجش. مرتیکه خر.
تلفن که جواب نمیدی فرداشم میگه دیشب اومدی سرکار؟ میگم آره. میپرسه با کی؟ میگم تنها تو که تلفن جواب ندادی. میگه من از حق زن و بچم نمیزنم ولی حقته.
به رئیسمهر دفعه میگه من باشگاه بودم متوجه نشدم. وگرنه میام. حالا ساعت چنده ۱۱ شب. آره دیگه گوشهای ما درازه. ما خریم. فقط هم تو خانواده داری ما زن و بچمونو از توی جوب پیدا کردیم.
گوه پس کلت. رئیس همکه کلا حواله س. ریدم توی مدیریتت.
خودخواهی و خودپسندی به جایی میرسه که دیگه هیچی برات مهم نیست نه خانواده نه همسر نه بچه. فقط خودتی خودت. فکر میکنم به جایی برسه که حاضری همه دنیا بمیرن، هیچ کسی زنده نباشه و فقط خودت باشی و خودت.
حکایت بعضی از آدمهاس که حتی برای کار خودشونم تلفنتو جواب نمیدن.
دیشب با خستگی و خواب آلودگی تمام داشتم بازی فوتبال کلمبیا و سوئیس رو نگاه میکردم، اینقدر خوابم و از نتیجه بازی مصر و آرژانتین ناراحت بودم که گفتم ولش کن برم بخوابم که فردا سرکار باید برم و بیدار نمیشم. سر نذاشته بودم روی بالش که یک صدای انفجار اومد و بعدش صداهای چندین انفجار.
آقا اگه این جنگ بین آمریکا و بندرعباسه بگین ما تکلیفمونو بدونیم. آرامش از ما گرفتین هر یک دو هفته ما باید دوباره استرس جنگ و شروع شدن جنگ بکشیم. بعد از چند ماه تازه این هفته فرودگاه دوباره راه افتاده بود که دیشب فکر کنم دوباره به فنا رفت. والا این بلاتکلیفی از خود جنگ بدتره. همه چیزو از ما گرفتین، قبلا میگفتین اگه اقتصادمون خوب نیست در عوض امنیت داریم، الان همونو هم دیگه روتون نمیشه بگین. بعد از ۱۳ سال کارمندی واسه یه تولد باید شرمنده زن و بچه بشی که نمیتونی خوشحالشون کنی. اینکه از خودت مجبوری بزنی که بچت حس نکنه براش کم گذاشتی. شما چی میفهمین این چیزا یعنی چی؟ یه مشت مرفه بی درد. خدا از هیچ کدومتون نگذره...
یه پدیده ای داریم که اسمش نمیدونم چیه اما اگه بخوام با مثال توضیح بدم اینجوریه که مثلا من یه بدهی بایت شهریه مدرسه دارم که باید پرداخت کنم و پولش رو هم دارم، اما زورم میگیره که پولو یه جا بدم. میام و در ۳ چک که اونم سعی میکنم چک ها رو پاس نکنم پرداخت میکنم. چرا؟ چون حساب و کتاب کردم که من و پدر هر دانش آموز اینقدر پول باید بدیم و تعداد دانش آموزان اینقدره، در هم ضرب میکنم و یه رقم عجیب و غریبی در میاد. بعد به خودم میگم مدرسه غلط کرده پولو اینجوری بگیره، وایسا تا پولتو بگیری. در صورتیکه من الان چندین برابر کل اون شهریه توی حسابمو دارم، اما با اینکار مثلا پول یه جا ندادم و دد نهایت پولای توی حسابمو کم کم خرج میکنم و موعد چکها که میرسه کاسه چه کنم چه کنم دستم میگیرم که از کجا بیارم. ذهنم مشغوله بدهکاری و چکهاس. از اونور ترس برگشت خوردن چکها رو هم دارم. از طرف دیگه مشکلات دیگه همپیش اومده که انباشته شده. ولی فکر میکنم برنده منم. چون نذاشتم اون لذت پولو ببره، هرچند خودم به خِر خِر افتادم.
مدرسه فقط یک مثال از این پدیده س. منظور اینه ما عادت داریم مشکلاتمونو وقتی میتونیم حل کنیم، به جای حل کردن جا به جاش کنیم. هُل میدیم تا چند متری جلوتر بره و با مشکلات بعدی جمع میکنیم، بعدم فکر میکنیم بردیم. به شدت هم به ضرب المثل از این ستون تا اون ستون فرجه معتقدیم.
یکی از همکاران داشت می نالید دارم به حرفاش فکر میکنم میبینم واقعا درسته میگفت: "نه پول داریم، نه سیگار میکشیم، نه اهل مشروبات الکلیم، نه دوست دختر داریم، نه اهل رفیق بازی هستیم، نه کار دیگه ای داریم. این چه زندگیه؟"
حرفاش منطقیه😂.
آقا اگه دیدین یه ماشینی سر ظهری، صبحی، خلاصه یه موقع بی وقتی زیر یه سایه درختی گوشه خیابون یا ته یه کوچه بن بست، پارکه و شیشه هاش دودیه و خود ماشن و کولرش روشنه، فاز پیرمردای ۸۰ ساله برندارین برین بزنین پشت شیشه که از اینجا حرکت کن. چرا؟ چون فکر میکنی باعث پایین اومدن امنیت جامعه شده و الان نهی از منکر کردی.
سرتو بنداز پایین و برو. بعضی چیزا واقعا به ما مربوط نیست.
نظرم در مورد کجا موندن تغییر کرده.
تصمیم گرفتم اینجا بمونم. اونجا رو تخته نمیکنم اما احتمالا فقط ویترینه و جنس جدیدی به فروش گذاشته نمیشه.
ظاهرا بلاگ اسکای کاملا برگشته به روال قبل و میشه کامنت گذاشت.
دیگه کمکم وقت برگشتن به خونه س و باید اینجا رو ترک کرد. اینجا امکاناتش خوب بود. اینکه میشد جایی که کامنت گذاشتی رو بدون گم کردن پیدا کنی و احیانا جواب کامنتتو ببینی. اینکه میدیدی کی داره لایک میکنه، اما اینا باعث نمیشه آدم به خونه برنگرده. حتی اگه خونه، یه کلبه محقر باشه. لینک وبلاگمو اینجا میذارم اگه سر بزنید خوشحال میشم. به امید دیدار دوباره
لینک وبلاگم