فامیل نزدیک اما هزار سال غریبه

1405/5/10
10:57

هرچی بیشتر به گذشته فکر میکنم، تصورم نسبت بهش بیشتر عوض میشه. قبلا فکر میکردم خیلی از حرفها از دلسوزیه اما هرچی‌ بیشتر از گذشته فاصله میگیریم و شناختم نسبت به بعضی افراد بیشتر میشه، نظرم هم به همون نسبت بیشتر عوض میشه. الان به پدرم حق میدم. اون خواهرش و برادرش و بچه هاشون رو میشناخت، اما ماها شناختی نداشتیم. میدونست کسانی نیستن که بشه بهشون اعتماد و تکیه کرد. اونقدری که حق پدرم بود، بهش احترام نه گذاشتن و نه بچه هاشون میذارن. یه نمونه بخوام بگم اینه که پدربزرگ من ۲ زن داشته. زن اولش ۳ تا بچه داشته، عمو و دوتا عمه هام که همشون فوت شدن و وراثشون با سینه های ستبر موجودن. زن دومش میشه مادر بزرگ من  که تنها یک فرزند داشته که پدرم بوده. خونه و زمینی که مادربزرگم توش زندگی‌ میکرده، پدربزرگم به عنوان مهریه داده بود به مادربزرگم که بعد از فوتش تمام و کمال رسیده به پدرم. پدر من برای اینکه اونا شاید از لحاظ مالی ضعیفن یا هرچی که من نمیدونم، به پیشنهاد خودش گفت من این زمین و خونه رو با اینکه حقمه، اینجوری نمیخوام. اصلا مهریه مادرم هیچی. این زمین رو بین هممون تقسیم میکنیم. بماند که با استقبال عجیب و غریبشون واقع شد. الان ادعای ارث و میراث بابت یک زمین دیگه دارن که پدرم از پدربزرگم  قبل از انقلاب در زمانی که پدربزرگم زنده بود خریده. میگن ما قبول نداریم. پدرم میگه این زمین اصلا ارث نبوده، وقتی زنده بود من ۲۱هزار تومن خریدم. میگن نه. ما نمیذاریم حقمون رو بخورین. زن عموم میگه حق بچه های منه. یکی بهش گفته فلانی مگه تو نمیگفتی وقتی شوهرت فوت شد، عموی بچه هات (پدر من)هر ماه نصف حقوقشو میاورد و بهت میداد که بتونی‌ زندگی کنی؟ اینا رو یادت رفته؟ مطمئنا جوابی نداشته بگه اما بازم ادعاهایی که این زمین حق ماست رو دارن.

خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.

این مطلبو جای دیگه نوشتم، اینجا هم مینویسم

1405/5/6
16:51

موجودات جالبی هستیم که هر روز داریم تعدادمونم بیشتر میشه. درگیر یه مشت خزعبلات بیهوده و بی مصرف. امسال درگیر تاریخ ۵ مرداد ۱۴۰۵، سال دیگه ۶ شهریور ۱۴۰۶ و همینجوری برو بالا. که چی بشه؟ کجا رو با این تاریخ گرفتیم؟ کی رو نجات دادیم؟ توی تاریخ و ساعتی که هیچ ارزشی نداره گیر کردیم. طرف بچه ۷ ماهشو سزارین میکنه که تاریخ رند بشه. حالا هم شد، اتفاقی افتاد؟ تاریخ تولد من و میلیون ها آدم دیگه هم رند نیست. اتفاقی افتاد؟ ولی واسه بچه تو شاید هزاران اتفاق بیفته. فردا بزرگ شد میگه مامان ممنونم که منو توی تاریخ رند به دنیا اووردی؟ آره حتما. تف هم توی صورتت نمیندازه.

طرف برمیگرده میگه برام مهمه تاریخ عقد، تاریخ عروسی، تاریخ تولد بچه، تاریخ آشنایی، تاریخ اولین و هزار کوفت و زهرمار دیگه رند باشه. میخوام خاص باشم. آره خاص باش. خاص بودن به شعوره نه به تاریخ. شعور که نداری، حداقل تاریخشو داشته باش که یادت بمونه.

اینا اگه رند نباشه چی میشه؟ کدوم یکی از ماها برمیگردیم و تاریخ ازدواجمون و تولد بچمونو مرور میکنیم؟ توی تجملات گیر کردیم. تجملاتی که خودش بی ارزشه ما هم یه بی ارزشی دیگه هم بهش اضافه کردیم. یا برای ازدواج طرف تا خرخره زیر قرضه. حاضره زندگیش چند سال بیفته که مثلا فلان و چنان باشه. برو از تمام کسانی از ازدواج کردن بپرس، روزی چند بار فیلم عروسیتو نگاه میکنی؟ ماهی چند بار؟ سالی چندبار؟ اصلا آخرین باری که دیدی کی بوده؟ اصلا آخرین باری که مراسم عروسیت توی ذهنت مرور شده کی بوده؟ 

نمیدونم داریم به کجا میریم ولی مطمئنا مقصدمون خیلی خوب نیست.

ام آر آی

1405/4/31
07:40

دیروز رفتم نوبت ام آر آی بگیرم، دختره که توی پذیرش نشسته بود، آشنا بود. نسخه رو بهش دادم، گفتش که از الان تا دی ماه نوبتا پره. گفتم دی؟ از الان تا دی؟ گفتش آره دستگاه یکی دیگه از بیمارستانا خرابه واسه همین اینجا شلوغ تر شده و نوبت ها سخت تر گیر میاد. گفتش اگه نوبتی خالی شد یا کنسلی داشتیم بهت زنگ‌ میزنم. منم تشکر کردم و رفتم.

یاد زمانی افتادم که ام آر آی فقط توی دو تا از شهر ایران بود و نوبت ها به سال می رسید، افتادم. یکی تهران چون پایتخته، یکی هم رفسنجان. حالا چرا بین تمام شهرها و کلان شهرها، رفسنجان؟ چون زمان ریاست جمهوری رفسنجانی بود و رفسنجانی یه مرکز رو توی شهر خودش ساخته بود. کلا ایران بود و دوتا مرکز ام آر آی.

یادمه مادرم دیسک کمرش پاره شده بود و ما با ماشین از شهرمون توی زمستون پا شدیم رفتیم رفسنجان. پدربزرگمم بود چون پدرم میخواست مادرم ببره واسه ام آر آی و ما بچه ها کوچیک بودیم و توی شهر غریب آواره میشدیم. نهایتا نتیجه و گزارش رو بعد از یک ماه با پست میفرستادن در خونه.

تعطیل کاری

1405/4/23
08:26

امروز و فردا رو بخاطر گرمای هوا تعطیل کردن. البته فکر نکنم دلیلش گرمای هوا باشه چون گرم تر از اینم بوده و تعطیل نشده. احتمالا بخاطر جنگه و نخواستن اینجوری بگن. نمیدونم حالا هرچی. مهم اینه من با اقتدار تمام سرکارم. چون شرکت ما گفتن تمام کارمندان روزکار تعطیل جز واحد برق و ابزاردقیق. نمیدونم خوشحال باشم توی واحد ابزاردقیق دارم کار میکنم، ناراحت باشم. خلاصه که از این لطف ها زیاد به واحد ما رسیده. یعنی یه ترقه هم بندازن اولین چیزی که میگن اینه که برق و ابزاردقیق روی تعطیل شیفت بذارین و شبها آنکال باشن. حالا اومدیم یه بمب انداختن و همه چیز به فنا رفت و البته منم این بین مثل فیلم از گور برخواسته، زنده موندم. دقیقا چکاری از دستم برمیاد؟ اومدیم این یارو کله زرد تصمیم گرفت یه دونه چاه گاز بمباران کنه و کرد. به نظرت از شعاع ۲۰۰ یا ۳۰۰ متری میشه نزدیک چاه بشی که تو انتظار داری من ابزاردقیق برات کاری انجام بدم؟ و چاه رو دوباره توی سرویس قرار بدم؟ اصلا به نظرت چاهی میمونه؟ لوله ای میمونه؟ تجهیزی میمونه؟

نه دیگه مرتیکه خر. چرا نمیذاری ما مثل بقیه یه روز خوش داشته باشیم؟

پست موقت و حاوی کلمات غیر مودبانه

1405/4/20
08:28

کانال تلگراممو هفته پیش پاک کردم و شرش رو کندم رفت، یه جمله ای توی کانال مرحومم نوشته بودم که جا داره با توجه به شرایط موجود، اینجا هم بنویسم: "آقا من به این نتیجه رسیدم بین گشادی یک نفر و درازی زبون، رابطه مستقیم وجود داره. یعنی هرچقدر یک نفر کون گشادتر باشه زبونشم درازتره."

مرتیکه از صبح تا شب میناله که به اندازه ای که کار میکنم حقوق نمیدن. والا اگه بخوان نسبت به کارایی حقوق بدن، اون ناهار ظهر رو هم تو نباید بگیری. از صبح میای سرت توی لپ تاپته واسه کار خودت. بهت هم میگن یه کاری انجام بده به هیچ جات نیست. زبون ماشالله مثل مورچه خوار، درازه. از صبح هم بشین خایه مالی رئیس بکن. هرچند که چندین بار جلوی خودش و رئیس هم گفتم که آدم یک دست و پای مخالف نداشته باشه، خایه مال هم نباشه. رئیسم فقط میخنده. به رئیس هم گفتم شما باعث شدی اینجوری بشه. بیشتر از چیزی که ظرفیتش بود بهش بها دادی. اینم نتیجش. مرتیکه خر. 

تلفن که جواب نمیدی فرداشم میگه دیشب اومدی سرکار؟ میگم آره. میپرسه با کی؟ میگم‌ تنها تو که تلفن جواب ندادی. میگه من از حق زن و بچم‌ نمیزنم ولی حقته. 

به رئیسم‌هر دفعه میگه من باشگاه بودم متوجه نشدم. وگرنه میام. حالا ساعت چنده ۱۱ شب. آره دیگه گوشهای ما درازه. ما خریم. فقط هم تو خانواده داری ما زن و بچمونو از توی جوب پیدا کردیم.

گوه پس کلت. رئیس هم‌که کلا حواله س. ریدم توی مدیریتت.

خودخواهی

1405/4/17
11:50

خودخواهی و خودپسندی به جایی میرسه که دیگه هیچی برات مهم نیست نه خانواده نه همسر نه بچه. فقط خودتی خودت. فکر میکنم به جایی برسه که حاضری همه دنیا بمیرن، هیچ کسی زنده نباشه و فقط خودت باشی و خودت.

حکایت بعضی از آدمهاس که حتی برای کار خودشونم تلفنتو جواب نمیدن.

جنگ جنگ تا پیروزی

1405/4/17
07:58

دیشب با خستگی و خواب آلودگی تمام داشتم بازی فوتبال کلمبیا و سوئیس رو نگاه میکردم، اینقدر خوابم‌ و از نتیجه بازی مصر و آرژانتین ناراحت بودم که گفتم ولش کن برم بخوابم که فردا سرکار باید برم و بیدار نمیشم. سر نذاشته بودم روی بالش که یک صدای انفجار اومد و بعدش صداهای چندین انفجار.

آقا اگه این جنگ بین آمریکا و بندرعباسه بگین ما تکلیفمونو بدونیم. آرامش از ما گرفتین هر یک دو هفته ما باید دوباره استرس جنگ و شروع شدن جنگ بکشیم. بعد از چند ماه تازه این هفته فرودگاه دوباره راه افتاده بود که دیشب فکر کنم دوباره به فنا رفت. والا این بلاتکلیفی از خود جنگ بدتره. همه چیزو از ما گرفتین، قبلا میگفتین اگه اقتصادمون خوب نیست در عوض امنیت داریم، الان همونو هم دیگه روتون نمیشه بگین. بعد از ۱۳ سال کارمندی واسه یه تولد باید شرمنده زن و بچه بشی که نمیتونی خوشحالشون کنی. اینکه از خودت مجبوری بزنی که بچت حس نکنه براش کم گذاشتی. شما چی میفهمین این چیزا یعنی چی؟ یه مشت مرفه بی درد. خدا از هیچ کدومتون نگذره...

پدیده

1405/4/13
07:38

یه پدیده ای داریم که اسمش نمیدونم چیه اما اگه بخوام با مثال توضیح بدم اینجوریه که مثلا من یه بدهی بایت شهریه مدرسه دارم که باید پرداخت کنم و پولش رو هم دارم، اما زورم میگیره که پولو یه جا بدم. میام و در ۳ چک که اونم سعی میکنم چک ها رو پاس نکنم پرداخت میکنم. چرا؟ چون حساب و کتاب کردم که من و پدر هر دانش آموز اینقدر پول باید بدیم و تعداد دانش آموزان اینقدره، در هم ضرب میکنم و یه رقم عجیب و غریبی در میاد. بعد به خودم میگم مدرسه غلط کرده پولو اینجوری بگیره، وایسا تا پولتو بگیری. در صورتیکه من الان چندین برابر کل اون شهریه توی حسابمو دارم، اما با اینکار مثلا پول یه جا ندادم و دد نهایت پولای توی حسابمو کم کم خرج میکنم و موعد چکها که میرسه کاسه چه کنم چه کنم دستم میگیرم که از کجا بیارم. ذهنم مشغوله بدهکاری و چکهاس. از اونور ترس برگشت خوردن چکها رو هم دارم. از طرف دیگه مشکلات دیگه هم‌پیش اومده که انباشته شده. ولی فکر میکنم برنده منم. چون نذاشتم اون لذت پولو ببره، هرچند خودم به خِر خِر افتادم.

مدرسه فقط یک مثال از این پدیده س. منظور اینه ما عادت داریم مشکلاتمونو وقتی میتونیم حل کنیم، به جای حل کردن جا به جاش کنیم. هُل میدیم تا چند متری جلوتر بره و با مشکلات بعدی جمع میکنیم، بعدم فکر میکنیم بردیم. به شدت هم به ضرب المثل از این ستون تا اون ستون فرجه معتقدیم. 

نالش

1405/4/10
14:35

یکی از همکاران داشت می نالید دارم به حرفاش فکر میکنم میبینم واقعا درسته میگفت: "نه پول داریم، نه سیگار میکشیم، نه اهل مشروبات الکلیم، نه دوست دختر داریم، نه اهل رفیق بازی هستیم، نه کار دیگه ای داریم. این چه زندگیه؟"

حرفاش منطقیه😂.

نصیحت

1405/4/9
08:10

آقا اگه دیدین یه ماشینی سر ظهری، صبحی، خلاصه یه موقع بی وقتی زیر یه سایه درختی گوشه خیابون یا ته یه کوچه بن بست، پارکه و شیشه هاش دودیه و خود ماشن و کولرش روشنه، فاز پیرمردای ۸۰ ساله برندارین برین بزنین پشت شیشه که از اینجا حرکت کن. چرا؟ چون فکر میکنی باعث پایین اومدن امنیت جامعه شده و الان نهی از منکر کردی.

سرتو بنداز پایین و برو. بعضی چیزا واقعا به ما مربوط نیست.

صفحه بعد