نظرم در مورد کجا موندن تغییر کرده.
تصمیم گرفتم اینجا بمونم. اونجا رو تخته نمیکنم اما احتمالا فقط ویترینه و جنس جدیدی به فروش گذاشته نمیشه.
نظرم در مورد کجا موندن تغییر کرده.
تصمیم گرفتم اینجا بمونم. اونجا رو تخته نمیکنم اما احتمالا فقط ویترینه و جنس جدیدی به فروش گذاشته نمیشه.
ظاهرا بلاگ اسکای کاملا برگشته به روال قبل و میشه کامنت گذاشت.
دیگه کمکم وقت برگشتن به خونه س و باید اینجا رو ترک کرد. اینجا امکاناتش خوب بود. اینکه میشد جایی که کامنت گذاشتی رو بدون گم کردن پیدا کنی و احیانا جواب کامنتتو ببینی. اینکه میدیدی کی داره لایک میکنه، اما اینا باعث نمیشه آدم به خونه برنگرده. حتی اگه خونه، یه کلبه محقر باشه. لینک وبلاگمو اینجا میذارم اگه سر بزنید خوشحال میشم. به امید دیدار دوباره
لینک وبلاگم
یه مطلب مفصل نوشتم اما پاک کردم. از ۳ صبح بیدارم و خوابم نبرد. چرندیات میاد به ذهنم و البته که تراوشات ذهنی و مطالب پرت و پلای من جذابیتی برای خواننده نداره.
ناامیدی در بین مردم خیلی زیاد شده، هرکی رو میبینی، باهاش حرف میزنی، نسبت به آینده خوشبین نیست. مگر هموطنان عرازشه داخلی که در شور و شعفن. اینهمه خرابی زیرساخت و بدبختی که نمیبینن. حق هم دارن، هدفشون بودنه نه زندگی. عرازشه خارج نشین هم که چیزی از دست ندادن و نمیدن. اونور آب نشستن زندگیشونو دارن، شاهزادشون هست، بسه براشون. اینوریا و اونوریا هردو گروه کرکره مغز رو هم که مدتهاس دادن پایین. ما هم شدیم مثل داستان اون پیرمرد که چه بارون بیاد چه نیاد، بدبخته.اصل موضوع اینه داره تفکراتمون فقیر میشه. آرزوهامون شده خونه و ماشین. یادمون داره میره به چی میگن حداقل حق و چی آپشن.
دلم به حال بچه هامون میسوزه، آینده ی روشنی جلوشون نیست مگر اینکه بتونن از اینجا برای همیشه برن که اونم پنجاه پنجاهه.
۱- جاتون خالی هفته رفتیم سمت شهر سامان و پل زمان خان و رفتینگ(قایق سواری). اینقدر آب سرد بود که بعدش با اجازتون بیماری بر بنده مستولی شده و تا الان درگیر سردرد و سرماخوردگیشم. اما ارزششو داشت. کاش میشد عکس و فیلمشو گذاشت اما خب شدنی نیست.
۲- توی منطقه ما به دلیل اینکه گازکشی وجود نداره یعنی در واقع ساختمون ما گازکشی نداره وگرنه علمک تا در خونه اومده، از آبگرمکن برقی استفاده میکنیم که دیروز دیدم که به سلامتی ریق رحمت رو سرکشیده و سوراخ شده و بی وفایی کرد. من یه ۲۰ سال دیگه ازش توقع داشتم اما باوفا نبود. آبگرمکن هم آبگرمکن های قدیم.
ما پارسال اومدیم بریم مسافرت، همکارمون سرطان گرفت و رفت دنبال درمانش و به دلیل کمبود نفرات، مسافرت ما کنسل شد. زمستون پارسال یک سفر خارج از کشور رفتم، همین که رسیدیم اونور آب، جنگ شد و در نهایت این مسافرت به علت بی خبری از خانواده برای من زهر شد و ۳ روز مسیر برگشت با اتوبوس طول کشید و به فنا رفتم. امسال دوباره تصمیم گرفتیم مسافرت بریمکه ظاهرا بازم جنگ شده و احتمالا بازم مسافرت کنسله. ظاهرا مسافرت به ما نیومده.
آقا من تمام جنگ ها رو گردن میگیرم. اصلا تمامجنگ ها با مسافرت ما گره خورده. از حالا هروقت خواستم با کسی تسویه حساب کنم، برنامه مسافرت میریزم.
شرایط بد اقتصادی که تنها دلیل این چیزی که میخوام بگم نیست اما باعث شده دزدی خیلی زیاد بشه. توی خونه پدرم، درخت انبه دارن و روزی نیست که دزد نیاد. قبلا شبا میومدن اما الان اینقدر گستاخ شدن که ساعت ۲ ظهر میبینی چند زن بالای خونه دارن میوه میچینن. آدم از سر ناچاری و بیچارگیکه انبه نمیدزده. انبه که جز مایحتاج زندگی نیست. البته الان که بیشتر فکر میکنم شاید برای فروش میدزدن و اونوقت میتونه راهی باشه که از این طریق تامین امرار معاش کنن. نمیدونم. علی ایها حال دزدی زیاد شده. مواظب طلا، گوشی، کیف، نمیدونم لپتاپ هرچی. اینا طبیعتا از انبه ارزشی بیشتری دارن. وقتی دزدی انبه زیاد شده، دیگه این چیزها که از قدیمم بوده، خیلی باید مواظبشون باشیم.
آدما چند دسته ان. یه عده آدمهایی هستن که به هیچ عنوان حاضر نیستن بخاطر اعتقادی که دارن حالا چه دینی چه وجدانی یا هرچیز دیگه، برای امرار و معاش دست به هر کاری بزنن و از هر راهی پول در بیارن. یه عده هم که از قدیم براشون مهم نبوده و اگه پاش میفتاد و دستشون میرسید، هرچی که میتونستن میدزدیدن. اما دسته سومی هم هستن که نه اونقدر عزت نفس دارن که حتی اگه از گرسنگی بمیرن دست به دزدی نزنن و نه اینقدر شجاع ( میدونم کلمه مناسبی نیست) هستن که دزدی کنن. این دسته سوم تحت شرایط بد اقتصادی کمکم نترس میشن و از سر ناچاری دست به دزدی میزنن. البته بازم برای دزدی توجیه مناسبی نیست اما متاسفانه نتیجه اینه که اینکارو میکنن.
ادکلن باعث میشه یادت بره کجا زندگی میکنی.
امروز صبح موقع اومدن سرکار، پلیس راه رانندمون رو بخاطر اینکه من کمربند نبسته بودم، جریمه کرد و افسر ۱۵۰ تومن براش نوشت. بعد که رسیدیم و پیاده شدیم بهش گفتم شماره کارت به من بده من این ۱۵۰ تومن بریزم به حسابت. قبول نکرد گفتش که ۱۵۰ تومن چیزی نیست. الان پول یه شات قهوه بیشتر نمیشه. گفتم اشکال نداره همون قهوه. من کار اشتباهی انجام دادم و قرار نیست شما تاوانشو بدی.
هرچقدر اصرار کردم قبول نکرد، دیدم کنار پخش ماشینش، کارتش هست. کارتشو برداشتم و ۱۵۰تومن کارت به کارت کردم، ناراحت شد ولی خب اون مقصر نبود و چرا باید جریمه بشه؟ غیر از این مگه یک راننده چقدر حقوق میگیره که بخواد جریمه منو بده؟ بعد گفتش که مقصر من بودم نباید میگفتم جریمه بخاطر چیه، باید میگفتم بخاطر شیشه دودیه. دیگه من چیزی نگفتم و فقط دوباره معذرت خواهی کردم که باعث جریمه شدم و از ماشین پیاده شدم.
از امروز کار مسخره ای که گردنمون انداختن رو شروع کردیم و اولین چاه رو تموم کردیم. هوا گرمتر از چیزی بود که بشه تحمل کرد باد هم اصلا نمیومد اما هرچی که بود اولین چاه تموم شد.
در حین کار ساعتم آلارم داد، نگاه کردم دیدم نوشته ضربان قلب بالاس. دیدم داره ۱۷۴ رو نشون میده. خودمم احساس میکردم که کم کم داره بهم فشار میاد. آدم بالا رفتن سنش رو یهو متوجه میشه. کاری که چندسال پیش بدون مشکل و خیلی راحت انجام میدادی رو الان نمیتونی مثل اون موقع راحت انجام بدی. دیگه الان توی ۴۱ هستم دیگه. سن یک عدد نیست، سن یک حقیقته.
امروزمون با چاه شماره ۹ گذشت. فردا احتمالا چاه ۲ رو انجام بدیم. و از هفته بعد چاههای دیگه. خوشبختانه جوری برنامه چیدیم و نقشه کار رو کشیدیم که اگه از این تز مسخرشون پشیمون شدن، نیاز نباشه کلا بریم باز کنیم. با بستن یک شیر همه چیز مثل روز اول میشه.
انتخاب شما کدوم یکیه؟
۱- باشعورِ مسئولیت ناپذیر
۲- بی شعورِ مسئولیت پذیر
لطفا اگه جواب میدین دلیلش رو هم بگین.
البته مسئولیت پذیری هم جزئی از شعور به حساب میاد اما منظور من کل شعوره. مجموع تمام چیزهایی که شعور گفته میشه.