امروز

1405/2/30
20:00

به خاطر برکات خطر جنگ، رئیس مورد لطف قرار نگرفت و از ناسزاهای احتمالی من و همکارم قسر در رفت. 

اما بخاطر سهل انگاریش مورد عنایت حاکم بزرگ واقع شد.

مرتیکه خب وقتی چیزی ازت میپرسن درست جواب بده. به رئیس منطقه آمار اشتباه داده اونم بدبخت بی خبر از همه جا توی جلسه با مدیرعامل و دار و دستش همونا رو گفته، بعدش رئیس نظارت بر تعمیرات یه جورایی غیر مستقیم به رئیس منطقه گفته شعر نگو مومن.

صف

1405/2/26
06:08

من نمیدونم مگه چقدر ماشین توی این شهر ما هست که پمپ بنزین ها هر روز صف های کیلومتری دارن. مجبور شدم ساعت ۴ صبح برم پمپ بنزین که صف نباشه. خدا نکنه سهمیه بنزینت تموم بشه که اگه شد باید از ۱۲ شب بری توی صف بخوابی که البته اونم توی کیلومتر ۲ یا ۳ صف هستی، تا ۵ صبح که تازه پمپ ها بنزین آزاد میدن. اگه سهمیه آزاد تموم نشه، احتمالا تا ظهر میای خونه. فکر میکنم یه ۵ لیتر بنزین هم باید بابت اینکه از گرما نمیری بدی به خورد ماشین. البته این دیگه انتخاب خودته. میتونی کولر خاموش کنی و بشینی توی ماشین و از سونا بخار لذت ببری، فوقش یکمی از عمرت کم میشه دیگه، شایدم با یه سکته موفق همه عمر.

تمام دنیا دارن میرن به سمت ماشین های هیبریدی و مصرف کمتر، اینجا ماشین استارت بزنی به اندازه ۵۰ کیلومتر اونا بنزین سوزونده. بعدم‌ میگه مردم رعایت کنن. مردم رعایت چی کنن؟ نه بهشت براشون ساختی. تا حالا همه توی ناز و نعمت بودن، از این به بعد رعایت کنن. به قول شاکربوری: ببین چی ساختین که بچه های خودتون حاضر نیستن اینجا بمونن.

کار

1405/2/24
21:12

اگه شنبه اومدم و اینجا به رئیس فحش دادم بدونید رئیس کاری که میشد زمستون و توی هوای خنک انجام داد و بخاطر دوراندیشی و مدیریت منحصر به فردش نذاشت اون موقع انجام بدیم رو انداخته الان و توی دمای ۴۰ درجه و شرجی. اونم زمانی که از ۶ نفر واحدمون فقط ۲ نفر هستیم و البته که خودشم نیست و باید دو نفری زیر آفتاب وسط بیابون بی آب و علف و دور از برق و هرگونه امکانات و جایی که حتی سایه ای هم نیست، انجام بدیم.

پیشاپیش تو روحت رئیس.

قطعی سیستم

1405/2/22
13:53

یه اصطلاحی همیشه همه جا برای فرار کارمند وجود داره:"سیستم قطعه". احتمالا اینا اگه ۵۰ سال پیش کارمند بودن میگفتن خودکارم تموم شده و خودکار نخریدن برو فردا بیا.

آقا ما که با ارباب رجوع کاری نداریم ولی یه بار اومدم کلکی مشابه توی یه جلسه با رئیس بزرگ بزنم، گندش در اومد آبروم رفت. یه چیزی گفتن چرا خرابه منم گفتم تابلو کنترلش خرابه و درخواست خرید زدیم اما هنوز خریداری نشده. نگو اون یارو مسئولش خبر داشت علت خرابی تابلو کنترل نیست و دقیقا توی جلسه گفت نه مهندس قبلا بورد کنترل پنل رو خودتون عوض کردین ولی درست نشد. علتش از چیزی دیگس. دیگه هیچی دیگه. آبرویی نمونده بود که همونم رفت.

1401

1405/2/22
08:55

بعد از اعتراضات سال ۱۴۰۱ خیلی چیزها تغییر کرده. کسانی که بین مذهبی بودن و نبودن هنوز نتونسته بودن راهشون رو انتخاب کنن، تقریبا راهشون انتخاب شده و اونم مذهبی نبودنه. خیلیا هم میبینیم که قبلا مذهبی بودن و الان نیستن.

نمیخوام بگم که چی درسته یا چی نادرست. منظورم اینه تقریبا هرکسی میدونه چی میخواد و مثل قبل ترس و ابایی از گفتن و عمل کردن بهش نداره. وگرنه قبلا هم زن و دخترهایی که حجاب نداشتن توی خیابون بودن با اینکه زور چماق بالای سرشونم بوده و البته تعداد کسانی که معتقد به حجاب نبودن هم نسبت به الانم خیلی کمتر بوده. ولی الان آزادانه و با خیال راحت و آسوده توی خیابونن. الان شما کسی رو که چادر پوشیده باشه توی خیابون ببینین، بیشتر تعجب میکنین تا کسانی که هیچی ندارن.

اینکه الان شما بیای بگی اینجا جامعه اسلامیه که اولا اکثریت مردم مسلمون نیستن یعنی شما کاری کردید که نباشن. دوما با فرض اینکه باشن، شما سعی کن روی عزت نفس خودت کار کنی. وگرنه که دروغ و خلف وعده و خیانت در امانت و رباخواری و هزاران موضوع دیگه هم از نظر اسلامی مشکل دارن ولی کسی اونجا رگ گردنش بیرون نمیزنه. 

ناشکری

1405/2/16
08:08

یکی از برکات زندگی در اینجا اینه که باعث شده تقریبا هممون میلیاردر بشیم. هرکی یه ماشين داشته باشه الان میلیاردره. حالا شما ناشکر باشین. اینقدر میلیارد رو براتون پایین اوردن که همتون حس و تجربه میلیاردر بودن رو داشته باشین. تازه مهم اینه که به اینم راضی نیستن دارن تلاش میکنن تجربه مولتی میلیاردر بودن هم بدست بیارین. حالا ناشکر باشین و هی برین خودتون با بقیه دنیا مقایسه کنید که درآمد تمام خاندانشون تا آخر عمر، به یک میلیارد واحد پولی خودشون نمیرسه. کلا مردم ناشکری هستیم قدر داشته هامونو نمیدونیم. درسته داشته ای نداریم ولی مثلا همیین... اِاِاِاِ.   فعلا مثالی براش پیدا نکردم، ولی قطعا مثال زیاده. آها. مثلا اینترنت. مگه ما توی ایران نگرانی بابت سرعت کم اینترنت داریم؟ معلومه که نه. کلا شیرش رو بستن که نگرانی ایجاد نشه. ولی ناشکریم...

در کل به قول اون بنده خدا که میگفت آمریکا بره یه فکری به حال خودش بکنه که دلارش هر روز داره گرون تر میشه.

 

کثافت

1405/2/12
10:09

یکی از چیزهایی که متنفرم ازش اینه که کسی دستش رو توش ظرفشویی بشوره‌‌ و این موضوع توی محیط کار بسیار بسیار زیاد انجام میشه. یه تعداد آدم گشاد حاضر نیستن برن بیرون دستشون رو توی دستشویی که فاصلش ۵ متر هم نیست، بشورن. چرا؟ چون باید از ساختمون برن بیرون و گرمشون میشه. 

مرور

1405/2/9
04:19

اگه بخوام تنفرهای زندگیم و چیزهایی که به ترتیب ازشون بدم میاد رو لیست کنم، در صدر و بیشترین تنفر من میرسه به عروسی رفتن و در مرحله بعد، خرید لباس.

این چند روز عزا گرفته بودم‌که آخر هفته باید بریم عروسی اونم نه توی شهر خودمون یکی از شهرهای اطراف. اما دیروز همسرجان به دعوتشون جواب رد داد. بعد از فوت برادر همسر تا الان عروسی نرفتیم. چند روز تا ۴ ماه شدن فاصله داره. البته ما اعتقادی به اینکه تا قبل از ۴ ماه نباید به عروسی رفت، نداریم ولی خب داداشش بوده، هنوز وقتی یادش میفته ناراحت میشه، گریه میکنه. هنوز میگه اگه توی بیمارستان زودتر میفهمیدن و عملش میکردن، شاید الان زنده بود. 

ولی واقعا اون روز خاص فرق داشت. بیمارستان مثل بقیه روزها نبود. کادر درمان، هیچی کم نذاشتن ولی خب داستان این بود که:

 خانه غریب...

 

دیروز

1405/2/7
09:15

دیروز واسه تسلیت رفته بودیم بیرون شهر به یکی از روستاهای نزدیک، من چون اونا رو نمیشناختم و کلا فقط زنونه رفته بودن واسه تسلیت، من داخل خونه نرفتم. در واقع من فقط حکم آژانس رو داشتم. واسه همین رفتم کنار دریا نشستم تا خانواده زنگ بزنن و بیان. یکمی طولانی شد، خسته شدم و خودم زنگ زدم گفتن ۱۰ دقیقه دیگه میام. واسه همین ماشین رو روشن کردم و اومدم توی روستا زیر یک سایه ای ماشین رو پارک کردم و سرم توی گوشی بود، دیدم یک نفر اومد با حالتی که قصد دعوا داشت کنار ماشین وایساد، گفت اینجا کاری داری وایسادی؟ گفتم که آره رفتن واسه تسلیت منتظرم بیان. گفتن اینجا واینستا برو جلوتر. اینجا جلوی خونه مردمه. ۵۰ متر رفتم جلوتر جلوی یه خونه دیگه وایسادم. 

خب تمام روستا خونه مردمه و مردم خونشون رو سرخیابون ساختن مگه میشه جلوی خونه کسی واینستاد؟ یاد زمان بچگی خودم افتادم که توی محله ای بزرگ شدم که اگه تاکسی میگرفتی میگفتی میخوام برم خونمون، یا میگفت نمیرم و یا از سرچهارراه دیگه داخلتر نمیرفت. جلوی آدم ها رو توی محله میگرفتن که مثلا از دماغت خوشم نمیاد و کتکش میزدن. خب تو که دنبال کتک زدنی و میخوای بزنیش، چرا دماغ بیچاره رو بهانه میکنی؟

یک عکس از فاصله دور از دریا گرفتم، اینجا میذارم. البته بیشتر عکس ساحله تا دریا. فوکوس دوربین هم ظاهرا افتاده روی درخت نخل.

گسستگی افکار

1405/2/5
17:34

1- میگن همیشه توی هر فاملیلی یه دایی هست که مال و ملک پدربزرگ رو توی تقسیم ارث، بالا کشیده و بعد همشون رو حیف و میل کرده و الان پررو پررو میاد خونه خواهرش میشینه و میوه میزنه و اصلا به روی خودش نمیاره که اتفاقی افتاده و بعضا تز اقتصادی از جیب خواهر هم میده.

2- از شروع جنگ تا الان هنوز دورکاری برقراره و امروز روز استراحتمه. روزهای استراحت واقعا حوصلم توی خونه سر میره. یاد اون موقع میفتم که اقماری کار میکردم و 14 روز کار و 14 روز استراحت بودم. فکر کردن بهشم سخته. الان اصلا حاضر نیستم برگردم به گذشته. قبلا 14 روز کار سخت بود و 14 روز استراحت خوب بود اما الان فکر میکنم 14 روز استراحت  هم بده. 

 3- دوره و زمونه تغییر کرده و ما به قول دهه هشتادیا توی ترنزیشن موندیم. یه لنگمون اونور و خانواده های سنتی و رفتارهای سنتی و البته احترامی که هنوز برای پدر و مادر قائلیم و یک لنگمون اینور که بچه های خودمون به اندازه پشم هم ما رو حساب نمیکنن و هیچ جاشون نیستیم. دچار دوگانگی شدیم. 

 

 

صفحه بعد