رضایت

1405/2/4
00:37

همسر و بچه رفتن روستامون پیش باباش اینا و منم فردا سرکارم واسه همین خونه موندم که فردا برم سرکار. خوابمم نمیبره، از اونورم اگه نخوابم، فردا مطمئنم خواب میوفتم و بیدار نمیشم.

قبل از اینکه بیام دراز بکشم و خوابم نرم، داشتم برنامه منشور  رو توی فیلیمو میدیم قسمتی که حسن معجونی مهمونش بود، بهاره افشاری که مجری برنامس یه صحبتی کرد در مورد اینکه معجونی میگفت این چیزی که الان هستم، اینی نیست که دوست دارم باشم. بعدش ادامه داد که تو کارگردانی، فیلمسازی، بازیگری و توی تمام اینا خیلی خوبی. چرا نمیخواستی؟

دقیقا به همین سوال فکر کردم. به اینکه هر کدوم از ما، یک شخصیت داریم، یک ظاهر داریم، یک اخلاق داریم و هزاران از این یکی یکی ها. آیا راضیم؟ آیا من از این چیزی که هستم راضیم؟ ظاهرم رو دوست دارم؟ اخلاقم، شخصیتم و ... ؟؟؟

فکر نمیکنم اینجور باشه. یکبار به همسرمم گفتم اگه جای تو بودم، حاضر نبودم با این شخص(خود الانم) ازدواج کنم. 

زیبایی

1405/2/3
08:36

پریروز خونه یکی از همکاران دعوت بودیم و یکی دیگه از همکاران هم بود. برادرخانم صاحبخونه و همسرش هم بودن. برادر خانم همکارم پزشک هستن و سر قضیه برادرِ همسر، خیلی به ما کمک کردن، هرچند که تقدیر و قسمت چیز دیگه ای نوشته شده بود.

دیشب به همسرم گفتم پریشب که مهمونی بودیم تو از همه اونهایی که بودن، زیباتر بودی. خوشحال شد و داستان کلاغ و بچش رو مثال زد که بهش گفتن برو زیباترین بچه بین حیوانات رو بیار و رفت و بچه خودشو اورد. منم گفتم از نظر من زیباییت ربطی به داستان کلاغ نداره. خودت زیبا هستی.

اما واقعیت اینه که زیبایی نسبیه و اتفاقا همین نسبی بود باعث میشه آدمها برای عزیزانشون، زیبا به نظر برسن. فکر نمیکنم بین آدمها زیبایی مطلقی وجود داشته باشه. حتی بعضا اخلاق بد یک فرد زیبا وقتی باعث تنفر بشه، همون زیبایی رو به زشتی تبدیل میکنه. مهم اینه آدمها برای عزیزانشون زیبا به نظر برسن.

غیر از این حتی معیار زیبایی در هرجایی و هر زمانی و هر تفکری متفاوته. مثلا زمان قاجار، زیبایی رو در چاق بودن میدیدن دقیقا برعکس چیزی که الان خیلیا به عنوان معیار میگیرن. یا شاید در جایی از دنیا معیاری زیبایی به نظر بیاد که برای ما اصلا زیبایی نیست.

کل صحبتم اینه که مهم اینه برای همسرت یا پارتنرت، زیبا باشی. چه مرد برای زن و چه زن برای مرد. و فکر میکنم این موضوع غیر از صورت و جمال و نحوه لباس پوشیدن و هیکل، به چیزهای دیگه ای هم مربوطه که اتفاقا هم خیلی مهمه

 و در صدرشون اخلاقه.

ساعت

1405/2/2
07:07

صبح از خواب بیدار شدم دیدم ساعت ۷:۱۰ دقیقس. بدو بدو صبحانه آماده کردم، گوشی و ساعتم رو زدم به شارژ و دوش گرفتم. بعدش لباس پوشیدم و رفتم سر خیابون که سرویس بیاد دنبالم. توی مسیر ساعتم که شارژش تموم شده بود رو روشن کردم. وقتی رسیدم سرخیابون دیدم ماشین نیست. ساعتم رو نگاه کردم ۶:۴۵ رو نشون میداد. شک کردم که چون ساعتم خاموش بوده و هنوز به بلوتوث گوشیم وصل نیست، داره اشتباه نشون میده. گوشیمو نگاه کردم دیدم اونم همینه. تازه فهمیدم چکار کردم. من توی خواب بیداری اول صبح ساعت روی دیوار رو به جای ۶:۱۰، ۷:۱۰ دیدم و فکر کردم دیر شده. مجبور شدم برگردم خونه. از سرخیابون تا خونه به خودم فحش دادم و بد و بیرا گفتم. الانم روی مبل دراز کشیدم و دارم به این فکر میکنم که این یک ساعت نه ارزش خواب داره و نه توان بیدار موندن. 

فقط تنها خاصیتی که داشت این بودش که قرصم رو که توی اون عجله اول صبح یادم رفته بود بخورم، برگشتم و خوردم.

اندر احوال تغییر باشگاه همسر

1405/2/1
08:06

همسرجان باشگاهشو عوض کرده و میره باشگاه یکی از دوستای خواهرم. اون اوایل که باشگاه رو عوض کرده بود، ازش پرسیدم باشگاه جدید چطوره دیدم با یه عصبانیتی جواب میده. بعدش توی حرفاش گفتش که مربی باشگاه دوست دختر سابقته. من با این قیافه😦 بودم. گفتم دوست دختر سابق من؟ چه دوست دختریه که من خودم خبر ندارم؟ بعد فهمیدم کدوم یکی از دوستای خواهرمه. نگو خواهرم به همسرجان گفته قبلا این دختره ازش شماره منو خواسته بود اونم نه الان زمانی که دبیرستان بوده و من دانشگاه. خواهرمم بهش نداده بود و منم این موضوع رو تازه الان فهمیدم. یعنی تقریبا ۲۰ سال پیش. کسی نیست بگه آخه خواهر من این حرف بود که تو زدی. من بیچاره بی خبر از همه جا الان باید تاوان چیزی بدم که نبوده؟

وقتی همسرجان سانس باشگاه صبح میرفت چون کسی نبود پسرم رو تحویل بگیره، اونم با خودش میبرد. مربیه پسرم رو که دیده بود ازش پرسیده بود پسرت شبیه توئه یا فلانی. همسرجان هم جواب داده بود تو خودت باید بهتر از من بدونی. از من میپرسی؟

کلا زن ها خیلی عجیبن. حالا خوبه من توی زندگیم اصلا اهل اینکارا نبودم و اتفاقا بلد هم نبودم و الانم نیستم.

صفحه قبل