همیشه میگن دوست خوب از برادر بهتره. فکر میکنم همکار خوب هم همینجوریه. اما امان از همکار نساز. از دیروز تا ۱۰روز آینده رو گفتن سرکار باید شبکار داشته باشیم در صورتیکه ما کلا روزکاریم. تعداد نفرات رسمی واحد ما با رئیس ۵ نفره که یکی از این ۵ نفر درگیر بیماری سرطان و درمانشه و سرکار نمیاد، رئیس هم که هیچی، میمونه ۳ نفر. البته یه نفر ارکان ثالث هم داریم که شب اومدنش غیر قانونیه. نفر قرادادی هم که خدا رو شکر هیچوقت واحد ما در طول عمرش از تاسیس تا الان نداشته. چرا هم نمیدونم.
دیشب اولین شبکاری بود، اون سه نفر گفتن ما نمیتونیم بیایم واسه همین من گفتم میام و دیشب من بودم. امروز برنامه ریزی کردن و به من گفتن تو پنجشنبه شب بیا، منم گفتم نمیام. چرا من روز تعطیل بیام سرکار؟ همکار نسازمون میگه من فقط دوشنبه و چهارشنبه میتونم بیام سرکار، از تایم زن و بچم نمیزنم. منم گفتم جوری میگی انگار ماها زن و بچه نداریم و فقط تو خانواده داری. من پنجشنبه نمیام، گزارش روزانه هم دیگه نمیزنم، واسه کار هم نمیرم. توی این ۶ ماه کلا ۱۰ روز گزارش ننوشتین، همشو من نوشتم. پای ثابت تمام شبکاریا من بودم. خسته شدم، دیگه نه گزارش مینویسم نه سرکار کار میکنم، نه شبکاریا میام. اینقده توی این ۱۳ سال اینکارا انجام دادم که دیگه خییییلییی خستم. اضافه کارمون اندازه همه، اپریزالمون اندازه همه. تا حالا میگفتم بخاطر وجدان انجام میدادم، از این به بعد وجدانمم خستس.









