یکی از چیزهایی که خیلی ناراحت کنندس، فرق گذاشتن مثلا پدربزرگ و مادربزرگ بین نوه هاس.

شاید خودشون متوجه نشن، شاید بگن نه، اما برام من بارها پیش اومده که دیدم مثلا بین بچه من و خواهرزادم یا برادر زاده م، فرق گذاشته میشه. نوع محبت، نوع نگاه حتی بعضا نوع رفتار.

و این چیزی نیست که برای من پدر، قابل پذیرش باشه.‌از اونور پدر و مادرم سنشون بالاس و شنیدن این چیزها براشون خوشآیند نیست، شاید هم اصلا قبول نکنن که اصلا چنین چیزی وجود نداره. احتمالا توی نظر و ذهنشون چیز دیگریه ولی رفتارشون جور دیگه. و کاری از من دست برای تغییر رفتار اونا ساخته نیست. فقط میتونم خودم حواسم به بچم باشه. میفهمم و میبینم که بچمم میفهمه.

اینکه بچه خودش میفهمه سخت ترین قسمت ماجراس. من هرچقدر سعی کنم برای بچم کم نذارم، اون خودشو با پسر عمه و پسر عموش مقایسه میکنه. شاید بهترین راه جمع نبودن با همه. یعنی بیشتر زمانی که بقیه نیستن اونجا باشیم.

دیروز من همراه پدر، برای مراسم تشییع جنازه یکی از دوستان پدر رفتیم به شهری که تقریبا ۸۰‌کیلومتر با شهر خودمون فاصله داره. یعنی چون پدرم شب نمیتونه رانندگی کنه و اذیت میشه من همراهش رفتم. قبلش وقتی سرکار بودم مادرم زنگ‌ زد که داستان اینه، میتونی شب با پدرت بری که نخواد رانندگی کنه؟ گفتم آره. بعدش زنگ زدم به همسر که داستان رو بهش توضیح بدم. همسر گفتش که کلا تو توی موضوعاتی که قرار کاری انجام بشه، اسمت نفر اول وگرنه توی بقیه چیزها نه. دلش پر بود. البته راست میگفت ولی خب هر چیزی سر جای خودش. مثلا توی خیلی از موضوعات داداشم و همسرش و بچش ارجحیت دارن به ما. نوع احترام بهشون فرق داره. اگه همسر احیانا من غذایی درست کنه و باب طبع پدرم مخصوصا نباشه، راحت با شوخی میگه و خیلی توجه نمیکنه که شاید ناراحت بشه. اما در مورد زن داداشم اینجوری نیست.