گسستگی افکار

1405/2/5
17:34

1- میگن همیشه توی هر فاملیلی یه دایی هست که مال و ملک پدربزرگ رو توی تقسیم ارث، بالا کشیده و بعد همشون رو حیف و میل کرده و الان پررو پررو میاد خونه خواهرش میشینه و میوه میزنه و اصلا به روی خودش نمیاره که اتفاقی افتاده و بعضا تز اقتصادی از جیب خواهر هم میده.

2- از شروع جنگ تا الان هنوز دورکاری برقراره و امروز روز استراحتمه. روزهای استراحت واقعا حوصلم توی خونه سر میره. یاد اون موقع میفتم که اقماری کار میکردم و 14 روز کار و 14 روز استراحت بودم. فکر کردن بهشم سخته. الان اصلا حاضر نیستم برگردم به گذشته. قبلا 14 روز کار سخت بود و 14 روز استراحت خوب بود اما الان فکر میکنم 14 روز استراحت  هم بده. 

 3- دوره و زمونه تغییر کرده و ما به قول دهه هشتادیا توی ترنزیشن موندیم. یه لنگمون اونور و خانواده های سنتی و رفتارهای سنتی و البته احترامی که هنوز برای پدر و مادر قائلیم و یک لنگمون اینور که بچه های خودمون به اندازه پشم هم ما رو حساب نمیکنن و هیچ جاشون نیستیم. دچار دوگانگی شدیم. 

 

 

رضایت

1405/2/4
00:37

همسر و بچه رفتن روستامون پیش باباش اینا و منم فردا سرکارم واسه همین خونه موندم که فردا برم سرکار. خوابمم نمیبره، از اونورم اگه نخوابم، فردا مطمئنم خواب میوفتم و بیدار نمیشم.

قبل از اینکه بیام دراز بکشم و خوابم نرم، داشتم برنامه منشور  رو توی فیلیمو میدیم قسمتی که حسن معجونی مهمونش بود، بهاره افشاری که مجری برنامس یه صحبتی کرد در مورد اینکه معجونی میگفت این چیزی که الان هستم، اینی نیست که دوست دارم باشم. بعدش ادامه داد که تو کارگردانی، فیلمسازی، بازیگری و توی تمام اینا خیلی خوبی. چرا نمیخواستی؟

دقیقا به همین سوال فکر کردم. به اینکه هر کدوم از ما، یک شخصیت داریم، یک ظاهر داریم، یک اخلاق داریم و هزاران از این یکی یکی ها. آیا راضیم؟ آیا من از این چیزی که هستم راضیم؟ ظاهرم رو دوست دارم؟ اخلاقم، شخصیتم و ... ؟؟؟

فکر نمیکنم اینجور باشه. یکبار به همسرمم گفتم اگه جای تو بودم، حاضر نبودم با این شخص(خود الانم) ازدواج کنم. 

زیبایی

1405/2/3
08:36

پریروز خونه یکی از همکاران دعوت بودیم و یکی دیگه از همکاران هم بود. برادرخانم صاحبخونه و همسرش هم بودن. برادر خانم همکارم پزشک هستن و سر قضیه برادرِ همسر، خیلی به ما کمک کردن، هرچند که تقدیر و قسمت چیز دیگه ای نوشته شده بود.

دیشب به همسرم گفتم پریشب که مهمونی بودیم تو از همه اونهایی که بودن، زیباتر بودی. خوشحال شد و داستان کلاغ و بچش رو مثال زد که بهش گفتن برو زیباترین بچه بین حیوانات رو بیار و رفت و بچه خودشو اورد. منم گفتم از نظر من زیباییت ربطی به داستان کلاغ نداره. خودت زیبا هستی.

اما واقعیت اینه که زیبایی نسبیه و اتفاقا همین نسبی بود باعث میشه آدمها برای عزیزانشون، زیبا به نظر برسن. فکر نمیکنم بین آدمها زیبایی مطلقی وجود داشته باشه. حتی بعضا اخلاق بد یک فرد زیبا وقتی باعث تنفر بشه، همون زیبایی رو به زشتی تبدیل میکنه. مهم اینه آدمها برای عزیزانشون زیبا به نظر برسن.

غیر از این حتی معیار زیبایی در هرجایی و هر زمانی و هر تفکری متفاوته. مثلا زمان قاجار، زیبایی رو در چاق بودن میدیدن دقیقا برعکس چیزی که الان خیلیا به عنوان معیار میگیرن. یا شاید در جایی از دنیا معیاری زیبایی به نظر بیاد که برای ما اصلا زیبایی نیست.

کل صحبتم اینه که مهم اینه برای همسرت یا پارتنرت، زیبا باشی. چه مرد برای زن و چه زن برای مرد. و فکر میکنم این موضوع غیر از صورت و جمال و نحوه لباس پوشیدن و هیکل، به چیزهای دیگه ای هم مربوطه که اتفاقا هم خیلی مهمه

 و در صدرشون اخلاقه.

صفحه قبل
صفحه بعد