دیروز به قدری هوا گرم بود که وقتی برگشتم خونه، کلا خیس خیس بودم. توی مسیر داشتم به حرف های خانم آزیتا فکر میکردم که میگفت آب بخورین منم آب همراهم نبرده بودم و گرمای هوا داشت بیش از حد فشار میوورد.

کنار خونمون یه ورزشگاه هست که خیلیا میان اونجا میدون، پیاده روی میکنن، دوچرخه سواری میکنن، اما من دوست ندارم اونجا برم چون میدونم اینقدر عزت نفس ندارم که باز با خستگی ادامه بدم و میام خونه. 

واسه همین پیاده رویم رو توی پیاده رو های کنار خیابون انجام میدم که مجبور باشم ادامه بدم. البته بخاطر گرمای هوا، خیلی نمیشه راه رفت، تقریبا ۵ کیلومتر.

یاد زمانی میفتم که روزی ۷ کیلومتر میدویدم، کوه میرفتم. صبح های جمعه با دوستان میرفتیم کنار دریا بازی فوتبال میکردیم و بعدش شنا و آب تنی بود. شما فکر کن من رفتم سربازی، اضافه وزن گرفتم، یعنی ورزش و تمرینی که خودم قبل از سربازی انجام میدادم از پادگان بیشتر بود. هیییی، جوانی بهاری بود و بگذشت😂.

الانم با دیسک پاره و زبون دراز اینجا نشستم دارم غر میزنم😄😄😄