دیروز خونه پدرم اینا بودیم، شب که شد همه مهمونی جایی دعوت بودن، من و پدرم نرفتیم. کلا حس مهمونی و اینجور چیزا نبود.
خلاصه وقتی همه رفتن منم به بابام گفتم میرم خونه یه کاری دارم الان که بچه نیست میتونم لپ تاپم روشن کنم و کارمو انجام بدم. زنگ در خونه رو زدن در رو باز کردم دیدم یه دخترس. اینم بگم مادر من خیاطی میکنه و لباس های محلی و جنوبی برای خانم ها میدوزه. خب در رو باز کردم دختره اومد پرسید خانمتون خونه هستش؟ گفتم نه. اونم رفت و گفتم در هم پشت سرت ببند که دیگه من نخوام برم تا ته حیاط واسه در بستن.
در حالی که داشتم توی دلم به حرفش میخندیدم که به جای مامان گفت خانم، به اینم فکر میکردم یا من خیلی پیر شدم و یا مامانم خیلی جوون مونده و باز بیشتر میخندیدم. البته اختلاف سنی من و مامانم ۱۹ سال بیشتر نیست. مامانم امسال میشه ۶۰ سال و من ۴۱ سال.
عکس های کوچیکی خودم رو توی آلبوم قدیمی نگاه میکردم عکسهایی که مامانمم توش بود، چقدر مادرم زیبا و قشنگ بوده. هنوزم هست اما دیگه پیر و شکسته شده و چقدر برای ما بچه ها سخته پیر شدن پدر و مادرمون رو ببینیم









