اگه بخوام تنفرهای زندگیم و چیزهایی که به ترتیب ازشون بدم میاد رو لیست کنم، در صدر و بیشترین تنفر من میرسه به عروسی رفتن و در مرحله بعد، خرید لباس.
این چند روز عزا گرفته بودمکه آخر هفته باید بریم عروسی اونم نه توی شهر خودمون یکی از شهرهای اطراف. اما دیروز همسرجان به دعوتشون جواب رد داد. بعد از فوت برادر همسر تا الان عروسی نرفتیم. چند روز تا ۴ ماه شدن فاصله داره. البته ما اعتقادی به اینکه تا قبل از ۴ ماه نباید به عروسی رفت، نداریم ولی خب داداشش بوده، هنوز وقتی یادش میفته ناراحت میشه، گریه میکنه. هنوز میگه اگه توی بیمارستان زودتر میفهمیدن و عملش میکردن، شاید الان زنده بود.
ولی واقعا اون روز خاص فرق داشت. بیمارستان مثل بقیه روزها نبود. کادر درمان، هیچی کم نذاشتن ولی خب داستان این بود که:
دیروز واسه تسلیت رفته بودیم بیرون شهر به یکی از روستاهای نزدیک، من چون اونا رو نمیشناختم و کلا فقط زنونه رفته بودن واسه تسلیت، من داخل خونه نرفتم. در واقع من فقط حکم آژانس رو داشتم. واسه همین رفتم کنار دریا نشستم تا خانواده زنگ بزنن و بیان. یکمی طولانی شد، خسته شدم و خودم زنگ زدم گفتن ۱۰ دقیقه دیگه میام. واسه همین ماشین رو روشن کردم و اومدم توی روستا زیر یک سایه ای ماشین رو پارک کردم و سرم توی گوشی بود، دیدم یک نفر اومد با حالتی که قصد دعوا داشت کنار ماشین وایساد، گفت اینجا کاری داری وایسادی؟ گفتم که آره رفتن واسه تسلیت منتظرم بیان. گفتن اینجا واینستا برو جلوتر. اینجا جلوی خونه مردمه. ۵۰ متر رفتم جلوتر جلوی یه خونه دیگه وایسادم.
خب تمام روستا خونه مردمه و مردم خونشون رو سرخیابون ساختن مگه میشه جلوی خونه کسی واینستاد؟ یاد زمان بچگی خودم افتادم که توی محله ای بزرگ شدم که اگه تاکسی میگرفتی میگفتی میخوام برم خونمون، یا میگفت نمیرم و یا از سرچهارراه دیگه داخلتر نمیرفت. جلوی آدم ها رو توی محله میگرفتن که مثلا از دماغت خوشم نمیاد و کتکش میزدن. خب تو که دنبال کتک زدنی و میخوای بزنیش، چرا دماغ بیچاره رو بهانه میکنی؟
یک عکس از فاصله دور از دریا گرفتم، اینجا میذارم. البته بیشتر عکس ساحله تا دریا. فوکوس دوربین هم ظاهرا افتاده روی درخت نخل.
1- میگن همیشه توی هر فاملیلی یه دایی هست که مال و ملک پدربزرگ رو توی تقسیم ارث، بالا کشیده و بعد همشون رو حیف و میل کرده و الان پررو پررو میاد خونه خواهرش میشینه و میوه میزنه و اصلا به روی خودش نمیاره که اتفاقی افتاده و بعضا تز اقتصادی از جیب خواهر هم میده.
2- از شروع جنگ تا الان هنوز دورکاری برقراره و امروز روز استراحتمه. روزهای استراحت واقعا حوصلم توی خونه سر میره. یاد اون موقع میفتم که اقماری کار میکردم و 14 روز کار و 14 روز استراحت بودم. فکر کردن بهشم سخته. الان اصلا حاضر نیستم برگردم به گذشته. قبلا 14 روز کار سخت بود و 14 روز استراحت خوب بود اما الان فکر میکنم 14 روز استراحت هم بده.
3- دوره و زمونه تغییر کرده و ما به قول دهه هشتادیا توی ترنزیشن موندیم. یه لنگمون اونور و خانواده های سنتی و رفتارهای سنتی و البته احترامی که هنوز برای پدر و مادر قائلیم و یک لنگمون اینور که بچه های خودمون به اندازه پشم هم ما رو حساب نمیکنن و هیچ جاشون نیستیم. دچار دوگانگی شدیم.
همسر و بچه رفتن روستامون پیش باباش اینا و منم فردا سرکارم واسه همین خونه موندم که فردا برم سرکار. خوابمم نمیبره، از اونورم اگه نخوابم، فردا مطمئنم خواب میوفتم و بیدار نمیشم.
قبل از اینکه بیام دراز بکشم و خوابم نرم، داشتم برنامه منشور رو توی فیلیمو میدیم قسمتی که حسن معجونی مهمونش بود، بهاره افشاری که مجری برنامس یه صحبتی کرد در مورد اینکه معجونی میگفت این چیزی که الان هستم، اینی نیست که دوست دارم باشم. بعدش ادامه داد که تو کارگردانی، فیلمسازی، بازیگری و توی تمام اینا خیلی خوبی. چرا نمیخواستی؟
دقیقا به همین سوال فکر کردم. به اینکه هر کدوم از ما، یک شخصیت داریم، یک ظاهر داریم، یک اخلاق داریم و هزاران از این یکی یکی ها. آیا راضیم؟ آیا من از این چیزی که هستم راضیم؟ ظاهرم رو دوست دارم؟ اخلاقم، شخصیتم و ... ؟؟؟
فکر نمیکنم اینجور باشه. یکبار به همسرمم گفتم اگه جای تو بودم، حاضر نبودم با این شخص(خود الانم) ازدواج کنم.
پریروز خونه یکی از همکاران دعوت بودیم و یکی دیگه از همکاران هم بود. برادرخانم صاحبخونه و همسرش هم بودن. برادر خانم همکارم پزشک هستن و سر قضیه برادرِ همسر، خیلی به ما کمک کردن، هرچند که تقدیر و قسمت چیز دیگه ای نوشته شده بود.
دیشب به همسرم گفتم پریشب که مهمونی بودیم تو از همه اونهایی که بودن، زیباتر بودی. خوشحال شد و داستان کلاغ و بچش رو مثال زد که بهش گفتن برو زیباترین بچه بین حیوانات رو بیار و رفت و بچه خودشو اورد. منم گفتم از نظر من زیباییت ربطی به داستان کلاغ نداره. خودت زیبا هستی.
اما واقعیت اینه که زیبایی نسبیه و اتفاقا همین نسبی بود باعث میشه آدمها برای عزیزانشون، زیبا به نظر برسن. فکر نمیکنم بین آدمها زیبایی مطلقی وجود داشته باشه. حتی بعضا اخلاق بد یک فرد زیبا وقتی باعث تنفر بشه، همون زیبایی رو به زشتی تبدیل میکنه. مهم اینه آدمها برای عزیزانشون زیبا به نظر برسن.
غیر از این حتی معیار زیبایی در هرجایی و هر زمانی و هر تفکری متفاوته. مثلا زمان قاجار، زیبایی رو در چاق بودن میدیدن دقیقا برعکس چیزی که الان خیلیا به عنوان معیار میگیرن. یا شاید در جایی از دنیا معیاری زیبایی به نظر بیاد که برای ما اصلا زیبایی نیست.
کل صحبتم اینه که مهم اینه برای همسرت یا پارتنرت، زیبا باشی. چه مرد برای زن و چه زن برای مرد. و فکر میکنم این موضوع غیر از صورت و جمال و نحوه لباس پوشیدن و هیکل، به چیزهای دیگه ای هم مربوطه که اتفاقا هم خیلی مهمه
صبح از خواب بیدار شدم دیدم ساعت ۷:۱۰ دقیقس. بدو بدو صبحانه آماده کردم، گوشی و ساعتم رو زدم به شارژ و دوش گرفتم. بعدش لباس پوشیدم و رفتم سر خیابون که سرویس بیاد دنبالم. توی مسیر ساعتم که شارژش تموم شده بود رو روشن کردم. وقتی رسیدم سرخیابون دیدم ماشین نیست. ساعتم رو نگاه کردم ۶:۴۵ رو نشون میداد. شک کردم که چون ساعتم خاموش بوده و هنوز به بلوتوث گوشیم وصل نیست، داره اشتباه نشون میده. گوشیمو نگاه کردم دیدم اونم همینه. تازه فهمیدم چکار کردم. من توی خواب بیداری اول صبح ساعت روی دیوار رو به جای ۶:۱۰، ۷:۱۰ دیدم و فکر کردم دیر شده. مجبور شدم برگردم خونه. از سرخیابون تا خونه به خودم فحش دادم و بد و بیرا گفتم. الانم روی مبل دراز کشیدم و دارم به این فکر میکنم که این یک ساعت نه ارزش خواب داره و نه توان بیدار موندن.
فقط تنها خاصیتی که داشت این بودش که قرصم رو که توی اون عجله اول صبح یادم رفته بود بخورم، برگشتم و خوردم.
همسرجان باشگاهشو عوض کرده و میره باشگاه یکی از دوستای خواهرم. اون اوایل که باشگاه رو عوض کرده بود، ازش پرسیدم باشگاه جدید چطوره دیدم با یه عصبانیتی جواب میده. بعدش توی حرفاش گفتش که مربی باشگاه دوست دختر سابقته. من با این قیافه😦 بودم. گفتم دوست دختر سابق من؟ چه دوست دختریه که من خودم خبر ندارم؟ بعد فهمیدم کدوم یکی از دوستای خواهرمه. نگو خواهرم به همسرجان گفته قبلا این دختره ازش شماره منو خواسته بود اونم نه الان زمانی که دبیرستان بوده و من دانشگاه. خواهرمم بهش نداده بود و منم این موضوع رو تازه الان فهمیدم. یعنی تقریبا ۲۰ سال پیش. کسی نیست بگه آخه خواهر من این حرف بود که تو زدی. من بیچاره بی خبر از همه جا الان باید تاوان چیزی بدم که نبوده؟
وقتی همسرجان سانس باشگاه صبح میرفت چون کسی نبود پسرم رو تحویل بگیره، اونم با خودش میبرد. مربیه پسرم رو که دیده بود ازش پرسیده بود پسرت شبیه توئه یا فلانی. همسرجان هم جواب داده بود تو خودت باید بهتر از من بدونی. از من میپرسی؟
کلا زن ها خیلی عجیبن. حالا خوبه من توی زندگیم اصلا اهل اینکارا نبودم و اتفاقا بلد هم نبودم و الانم نیستم.
یکبار توی بلاگ اسکای در مورد اینکه کاری که پکیج های موفقیت با زندگی آدم میکنه نوشتم. خیلی از خوانندگان مخالف بودن.
من هنوزم به حرفم معتقدم. اینقدر برنامه ریزی و تلاش برای آینده، فرصت زندگی رو از آدم میگیره. ذات آدم همیشه حسرت گذشته و ترس از آینده داره که البته برای بقا نیازه. اما این حسرت و ترس تا جایی ادامه داره که دیگه فرصت حال رو از آدم میگیره. تا جایی که حال رو فدای آینده موهوم میکنه. اینقدر تلاش میکنیم که جزو اون دسته خاصی باشیم که توی پکیج های موفقیت مثال زده شده که یادمون میره عمرمون، جوونیمون و سلامتیمون دائمی نیست. و احتمالا قبل از رسیدن به اون مقصود، شیشه عمرمون خالی میشه.
اول جنگ علی الحساب حقوق اسفند واریز شد و خود اصل حقوق رو ۱۵ فروردین پرداخت کردن. ملت همه بخاطر یه بخش نامه، حقوق های خوب گرفتن حتی از خود حقوق اصلی هم بیشتر. منم حقوقم منفی ۳ میلیونه. یعنی اون پولی که اونا گرفتن رو نگرفتم که هیچ، این ماه باید ۳ تومن دیگه هم بدم به شرکت.
زمانی که تعدیل مدرک انجام دادم دقیقا همین بلا سرم اومد. دیدم حقوق پایه م ۵۰۰ تومن افزایش پیدا کرده زنگ زدم امور اداری گفتش آره برات خیلی خوب حساب کردن. ازش پرسیدم فلانی مطمئنی درسته؟ نه که فردا کم کنن. گفتش نه اصلا چنین چیزی نداریم. هیچی دیگه فرداش اون ۵۰۰ تومنیه تبدیل شد به ۲۰۰. زنگ زدم ستاد میگه اون موقع کامل حساب نشده بود الان برات کامل حساب کردیم. گفتم شما وقتی کامل حساب نشه میزنین توی پورتال؟ میگه من وظیفم نیست به تو جواب بدم برو از امور اداری خودت بپرس. میگم خود امور اداری گفته زنگ بزنم به شما. اونم نفهمیده شما چجوری حساب کردی. هیچی دیگه قطع کرد.
کلا پول باعث فساد میشه. هرچقدر پول کمتر داشته باشی احتمال اینکه فاسد بشی کمتره. منم نه چون مستعد فساد و فاسد شدنم، واسه همین توی موضوعات مالی شرکت هوام رو داره. نمیذاره ذره ای بلغزم...😄
یکی توی ۲۰ سالگی، یکی ۴۰ سالگی، بعضیا شاید بیشتر. بعضیا هم لحظه ای که دارن نفس آخر رو میکشن به این نتیجه میرسن. هر چی زودتر به این نتیجه برسیم، فرصت بیشتری برای زندگی داریم و پشیمونیمون کمتره که چرا زودتر نفهمیدم.