مرور

1405/2/9
04:19

اگه بخوام تنفرهای زندگیم و چیزهایی که به ترتیب ازشون بدم میاد رو لیست کنم، در صدر و بیشترین تنفر من میرسه به عروسی رفتن و در مرحله بعد، خرید لباس.

این چند روز عزا گرفته بودم‌که آخر هفته باید بریم عروسی اونم نه توی شهر خودمون یکی از شهرهای اطراف. اما دیروز همسرجان به دعوتشون جواب رد داد. بعد از فوت برادر همسر تا الان عروسی نرفتیم. چند روز تا ۴ ماه شدن فاصله داره. البته ما اعتقادی به اینکه تا قبل از ۴ ماه نباید به عروسی رفت، نداریم ولی خب داداشش بوده، هنوز وقتی یادش میفته ناراحت میشه، گریه میکنه. هنوز میگه اگه توی بیمارستان زودتر میفهمیدن و عملش میکردن، شاید الان زنده بود. 

ولی واقعا اون روز خاص فرق داشت. بیمارستان مثل بقیه روزها نبود. کادر درمان، هیچی کم نذاشتن ولی خب داستان این بود که:

 خانه غریب...

 

دیروز

1405/2/7
09:15

دیروز واسه تسلیت رفته بودیم بیرون شهر به یکی از روستاهای نزدیک، من چون اونا رو نمیشناختم و کلا فقط زنونه رفته بودن واسه تسلیت، من داخل خونه نرفتم. در واقع من فقط حکم آژانس رو داشتم. واسه همین رفتم کنار دریا نشستم تا خانواده زنگ بزنن و بیان. یکمی طولانی شد، خسته شدم و خودم زنگ زدم گفتن ۱۰ دقیقه دیگه میام. واسه همین ماشین رو روشن کردم و اومدم توی روستا زیر یک سایه ای ماشین رو پارک کردم و سرم توی گوشی بود، دیدم یک نفر اومد با حالتی که قصد دعوا داشت کنار ماشین وایساد، گفت اینجا کاری داری وایسادی؟ گفتم که آره رفتن واسه تسلیت منتظرم بیان. گفتن اینجا واینستا برو جلوتر. اینجا جلوی خونه مردمه. ۵۰ متر رفتم جلوتر جلوی یه خونه دیگه وایسادم. 

خب تمام روستا خونه مردمه و مردم خونشون رو سرخیابون ساختن مگه میشه جلوی خونه کسی واینستاد؟ یاد زمان بچگی خودم افتادم که توی محله ای بزرگ شدم که اگه تاکسی میگرفتی میگفتی میخوام برم خونمون، یا میگفت نمیرم و یا از سرچهارراه دیگه داخلتر نمیرفت. جلوی آدم ها رو توی محله میگرفتن که مثلا از دماغت خوشم نمیاد و کتکش میزدن. خب تو که دنبال کتک زدنی و میخوای بزنیش، چرا دماغ بیچاره رو بهانه میکنی؟

یک عکس از فاصله دور از دریا گرفتم، اینجا میذارم. البته بیشتر عکس ساحله تا دریا. فوکوس دوربین هم ظاهرا افتاده روی درخت نخل.

گسستگی افکار

1405/2/5
17:34

1- میگن همیشه توی هر فاملیلی یه دایی هست که مال و ملک پدربزرگ رو توی تقسیم ارث، بالا کشیده و بعد همشون رو حیف و میل کرده و الان پررو پررو میاد خونه خواهرش میشینه و میوه میزنه و اصلا به روی خودش نمیاره که اتفاقی افتاده و بعضا تز اقتصادی از جیب خواهر هم میده.

2- از شروع جنگ تا الان هنوز دورکاری برقراره و امروز روز استراحتمه. روزهای استراحت واقعا حوصلم توی خونه سر میره. یاد اون موقع میفتم که اقماری کار میکردم و 14 روز کار و 14 روز استراحت بودم. فکر کردن بهشم سخته. الان اصلا حاضر نیستم برگردم به گذشته. قبلا 14 روز کار سخت بود و 14 روز استراحت خوب بود اما الان فکر میکنم 14 روز استراحت  هم بده. 

 3- دوره و زمونه تغییر کرده و ما به قول دهه هشتادیا توی ترنزیشن موندیم. یه لنگمون اونور و خانواده های سنتی و رفتارهای سنتی و البته احترامی که هنوز برای پدر و مادر قائلیم و یک لنگمون اینور که بچه های خودمون به اندازه پشم هم ما رو حساب نمیکنن و هیچ جاشون نیستیم. دچار دوگانگی شدیم. 

 

 

صفحه قبل
صفحه بعد