نامه ای از زندان ۱

1405/7/8
07:59

ما محکوم شدیم و بعد از اعتراض به رای دادگاه، نتیجه اسفناک تر بود. محکوم به حبس ابد در زندان گربه ای شکل که محصور شده بین دریاها و کوه ها. راه فراری نیست، یعنی درب زندان برای فرار باز گذاشته شده اما پای رفتنی نیست. اگر پای رفتن هم باشد، نای رفتن نیست، اگر نای رفتن هم باشد، خاک گربه، اجازه نمیدهد. از کی گربه شبیه سگ باوفا شده و انسان را نمک گیر خودش میکند؟ مگر گربه همان حیوانی نبود که ازش به بی صفتی نام میبرند؟ همان که هرچقدر محبتش کنی در نهایت مرغ عشقت را در قفس شکار میکند؟ پس چرا ما عاشق این گربه شدیم؟

رای نهایی دادگاه حبس ابد با اعمال شاقه بود. بعد از تمام شدن دادگاه و افتادن به زندان چیزی نظرم را جلب کرد، شکل و قیافه کارکنان زندان. چقدر اینها شبیه قاضی و کارکنان دادگاه بودند، لحظه ای تئوری توهم توطئه را در سر گذراندم که نکند دادگاه و زندان یکیست؟ نکند قاضی سرگذشت ما، خود رئیس زندان است؟ اما من زرنگ تر از اینها بودم که تئوری توطئه حتی اگر درست باشد را باور کنم. اما... تئوری توطئه به نظر درست می آید. نکند من احمق شدم و فکر میکنم زرنگم؟ بگذریم.‌این بگذریم ها از تعالیم زندان است، هرجایی که شک کردی بدان که تو اشتباه میکنی و زندانبان درست می‌گوید. آهان‌این را هم بگویم که در زندان برایمان کلاس برگزار میکنند. کلاس هایی با عنوان های مختلف اما مضمون یکیست:"چطور زندانی بهتری باشیم و مدال سلول طلایی را ببریم".

هم‌ سلولی ها و هم بند ها، انسان ها و مردمان خوبی هستن، البته بین ما زندانی ها، هستن تعدادی که فکر میکنن زندانی نیستن و الان در نعمتن، حتی بدتر، بعضی از این زندانی ها، رئیس زندان و کارکنان زندان رو در حد فراتر از انسان دوست دارن و گمان میکنن زندانی بودن با چنین روسای زندانی، نعمتی از نعمت های خداست. تا یادم نرفته این را هم بگویم زندانی هایی هم داشتیم که با هم‌، هم سلولی نبودیم اما زندانی بودن انتخاب خودشان بود ظاهرا بوفه زندان را این افراد میچرخاندند و اینقدر مردمان متواضع و خوبی بودند و هستند که حتی کسی اسمشان را هم نمیدانست و با حروف مخفف صدا زده میشدند، اگر حروف مخفف نمیدانید چیست اجازه بدهید مثالی بزنم. مثلا ب ز.

حرف زیاد است اما الان موقع کار کردن شده و زندانبان با شلاق ایستاده، باید بروم وگرنه از جیره غذایی خبری نیست. 

همکارِ نساز

1405/7/5
19:20

همیشه میگن دوست خوب از برادر بهتره. فکر میکنم همکار خوب هم همینجوریه. اما امان از همکار نساز. از دیروز تا ۱۰‌روز آینده رو گفتن سرکار باید شبکار داشته باشیم در صورتیکه ما کلا روزکاریم. تعداد نفرات رسمی واحد ما با رئیس ۵ نفره که یکی از این ۵ نفر درگیر بیماری سرطان و درمانشه و سرکار نمیاد، رئیس هم که هیچی، میمونه ۳ نفر. البته یه نفر ارکان ثالث هم داریم که شب اومدنش غیر قانونیه. نفر قرادادی هم که خدا رو شکر هیچوقت واحد ما در طول عمرش از تاسیس تا الان نداشته. چرا هم نمیدونم. 

دیشب اولین شبکاری بود، اون سه نفر گفتن ما نمیتونیم بیایم واسه همین من گفتم میام و دیشب من بودم. امروز برنامه ریزی کردن و به من گفتن تو پنجشنبه شب بیا، منم گفتم نمیام. چرا من روز تعطیل بیام سرکار؟ همکار نسازمون میگه من فقط دوشنبه و چهارشنبه میتونم بیام سرکار، از تایم زن و بچم نمیزنم. منم گفتم جوری میگی انگار ماها زن و بچه نداریم و فقط تو خانواده داری. من پنجشنبه نمیام، گزارش روزانه هم دیگه نمیزنم، واسه کار هم نمیرم. توی این ۶ ماه کلا ۱۰ روز گزارش ننوشتین، همشو من نوشتم. پای ثابت تمام شبکاریا من بودم. خسته شدم، دیگه نه گزارش مینویسم نه سرکار کار میکنم، نه شبکاریا میام. اینقده توی این ۱۳ سال اینکارا انجام دادم که دیگه خییییلییی خستم. اضافه کارمون اندازه همه، اپریزالمون اندازه همه. تا حالا میگفتم بخاطر وجدان انجام میدادم، از این به بعد وجدانمم خستس.

رنگ‌چشم

1405/7/4
09:02

پدرم یه همکاری داشت که بعضی وقتا میومد مغازمون، گاهی اوقات با همسرش و گاهی اوقات تنها. می‌نشستن صحبت میکردن. آخه مغازه پدرم توی خیابونیه که تقریبا تمام پزشکان شهر اونجا هستن. همسر این بنده خدا هر دفعه میومد مغازه، من بدبخت فلک زده رو سوال پیچ میکرد که چه خبر؟ چکار میکنی؟ مامان چطوره؟ خب اینا سوالای عادیه. از کجا سوالای غیر عادی شروع میشد؟ از اونجایی که شروع میکرد به پرسیدن اینکه تو چشمات رنگیه نه؟ میگفتم آره. الان به این رنگ چه رنگی میگن؟ منم میگفتم نمیدونم. همتون چشماتون این رنگیه؟ میگفتم نه بقیه چشماشون قهویه. بعد باز میپرسید تو انگار رنگ چشمت عوض میشه نه؟ میگفتم آره بسته به میزان‌ نور، رنگ‌ چشم‌ خودشو یه جور نشون‌ میده.

این سوالا برای من غیر عادی بود، غیر عادی تر اینکه هر دفعه که میومد باز همینا رو میپرسید. آخه کسی نبود بگه ولمون کن. بیکاریا. حالا منم روم‌ نمیشد، خجالت میکشیدم از سوالای این بنده خدا. 

 ولی یه لطفی داشت باعث شد برم‌ سرچ کنم ببینم اصلا این رنگ چشم، چه رنگی‌ به حساب میاد البته اونم بخاطر کارت پایان خدمت بود (فکر کن من‌ چقدر برام مهم نبوده که اصلا بدونم رنگ چشمم‌ چیه). خلاصه فهمیدم به این مدل رنگ چشم میگن فندقی. اینجوریه که توی چشم اگه دقت کنین دو رنگ‌ِ قهوه ای و سبز میبینین. برای بعضیا سبز بیشتره و بعضیا قهوه ای. بعضیا رنگ‌ سبز و قهوه ای بصورت دو حلقه دور مردمکه و بعضیا یه تیکه سبزه و یه تیکه قهوه ای.

حالا چرا یاد این موضوع افتادم؟ چون دوباره پیش اومد😂😂

صفحه قبل
صفحه بعد