یه مطلب مفصل نوشتم اما پاک کردم. از ۳ صبح بیدارم و خوابم نبرد. چرندیات میاد به ذهنم و البته که تراوشات ذهنی و مطالب پرت و پلای من جذابیتی برای خواننده نداره.
ناامیدی در بین مردم خیلی زیاد شده، هرکی رو میبینی، باهاش حرف میزنی، نسبت به آینده خوشبین نیست. مگر هموطنان عرازشه داخلی که در شور و شعفن. اینهمه خرابی زیرساخت و بدبختی که نمیبینن. حق هم دارن، هدفشون بودنه نه زندگی. عرازشه خارج نشین هم که چیزی از دست ندادن و نمیدن. اونور آب نشستن زندگیشونو دارن، شاهزادشون هست، بسه براشون. اینوریا و اونوریا هردو گروه کرکره مغز رو هم که مدتهاس دادن پایین. ما هم شدیم مثل داستان اون پیرمرد که چه بارون بیاد چه نیاد، بدبخته.اصل موضوع اینه داره تفکراتمون فقیر میشه. آرزوهامون شده خونه و ماشین. یادمون داره میره به چی میگن حداقل حق و چی آپشن.
دلم به حال بچه هامون میسوزه، آینده ی روشنی جلوشون نیست مگر اینکه بتونن از اینجا برای همیشه برن که اونم پنجاه پنجاهه.
۱- جاتون خالی هفته رفتیم سمت شهر سامان و پل زمان خان و رفتینگ(قایق سواری). اینقدر آب سرد بود که بعدش با اجازتون بیماری بر بنده مستولی شده و تا الان درگیر سردرد و سرماخوردگیشم. اما ارزششو داشت. کاش میشد عکس و فیلمشو گذاشت اما خب شدنی نیست.
۲- توی منطقه ما به دلیل اینکه گازکشی وجود نداره یعنی در واقع ساختمون ما گازکشی نداره وگرنه علمک تا در خونه اومده، از آبگرمکن برقی استفاده میکنیم که دیروز دیدم که به سلامتی ریق رحمت رو سرکشیده و سوراخ شده و بی وفایی کرد. من یه ۲۰ سال دیگه ازش توقع داشتم اما باوفا نبود. آبگرمکن هم آبگرمکن های قدیم.
ما پارسال اومدیم بریم مسافرت، همکارمون سرطان گرفت و رفت دنبال درمانش و به دلیل کمبود نفرات، مسافرت ما کنسل شد. زمستون پارسال یک سفر خارج از کشور رفتم، همین که رسیدیم اونور آب، جنگ شد و در نهایت این مسافرت به علت بی خبری از خانواده برای من زهر شد و ۳ روز مسیر برگشت با اتوبوس طول کشید و به فنا رفتم. امسال دوباره تصمیم گرفتیم مسافرت بریمکه ظاهرا بازم جنگ شده و احتمالا بازم مسافرت کنسله. ظاهرا مسافرت به ما نیومده.
آقا من تمام جنگ ها رو گردن میگیرم. اصلا تمامجنگ ها با مسافرت ما گره خورده. از حالا هروقت خواستم با کسی تسویه حساب کنم، برنامه مسافرت میریزم.