هنوز برام بلاگیکس غریبه. دلم واسه خوندن وبلاگ های دوستان توی بلاگ اسکای تنگ شده. نمیدونم همشون خوبن یا خدایی نکرده براشون اتفاقی افتاده. فقط دو نفر توی همین دیدم هستن و کامنت گذاشتن که واقعا خوشحال شدم. به قول قره بالا مثل دیدن همشهری توی شهر غریبه. اميدوارم همشون خوب باشن.
امروز رو گفتن باید سرکار باشیم و صبح سرکار اومدم. چون این ۳ روز تعطیله و هرچیزی ممکنه اتفاق بیفته، بعد از تایم اداری باید خونه آنکال باشم که اگه زنگ زدن و کاری پیش اومد در دسترس باشم و بتونم بیام سرکار. ولی امروز میخوام زودتر برم خونه تا همسرجان و بچه رو ببرم روستامون پیش پدر و مادرش. هم این ۳ روز تعطیلی اونا استفاده کنن و پاسوز کار و آنکال بودن من نشن و هم من اینجوری خیالم از بابت اونا راحت تره. پدر و مادر و خواهرم اینا هم قراره برن خونه یکی از دوستان توی یکی از روستاهای شهر اطراف که تقریبا ۱۵۰ کیلومتر با اینجا فاصله داره. الان هیچ جا که امن نیست اما روی کاغذ لااقل اونجاها شرایط بهتری داره.










