هرچی بیشتر به گذشته فکر میکنم، تصورم نسبت بهش بیشتر عوض میشه. قبلا فکر میکردم خیلی از حرفها از دلسوزیه اما هرچی بیشتر از گذشته فاصله میگیریم و شناختم نسبت به بعضی افراد بیشتر میشه، نظرم هم به همون نسبت بیشتر عوض میشه. الان به پدرم حق میدم. اون خواهرش و برادرش و بچه هاشون رو میشناخت، اما ماها شناختی نداشتیم. میدونست کسانی نیستن که بشه بهشون اعتماد و تکیه کرد. اونقدری که حق پدرم بود، بهش احترام نه گذاشتن و نه بچه هاشون میذارن. یه نمونه بخوام بگم اینه که پدربزرگ من ۲ زن داشته. زن اولش ۳ تا بچه داشته، عمو و دوتا عمه هام که همشون فوت شدن و وراثشون با سینه های ستبر موجودن. زن دومش میشه مادر بزرگ من که تنها یک فرزند داشته که پدرم بوده. خونه و زمینی که مادربزرگم توش زندگی میکرده، پدربزرگم به عنوان مهریه داده بود به مادربزرگم که بعد از فوتش تمام و کمال رسیده به پدرم. پدر من برای اینکه اونا شاید از لحاظ مالی ضعیفن یا هرچی که من نمیدونم، به پیشنهاد خودش گفت من این زمین و خونه رو با اینکه حقمه، اینجوری نمیخوام. اصلا مهریه مادرم هیچی. این زمین رو بین هممون تقسیم میکنیم. بماند که با استقبال عجیب و غریبشون واقع شد. الان ادعای ارث و میراث بابت یک زمین دیگه دارن که پدرم از پدربزرگم قبل از انقلاب در زمانی که پدربزرگم زنده بود خریده. میگن ما قبول نداریم. پدرم میگه این زمین اصلا ارث نبوده، وقتی زنده بود من ۲۱هزار تومن خریدم. میگن نه. ما نمیذاریم حقمون رو بخورین. زن عموم میگه حق بچه های منه. یکی بهش گفته فلانی مگه تو نمیگفتی وقتی شوهرت فوت شد، عموی بچه هات (پدر من)هر ماه نصف حقوقشو میاورد و بهت میداد که بتونی زندگی کنی؟ اینا رو یادت رفته؟ مطمئنا جوابی نداشته بگه اما بازم ادعاهایی که این زمین حق ماست رو دارن.
خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.










