یه پدیده ای داریم که اسمش نمیدونم چیه اما اگه بخوام با مثال توضیح بدم اینجوریه که مثلا من یه بدهی بایت شهریه مدرسه دارم که باید پرداخت کنم و پولش رو هم دارم، اما زورم میگیره که پولو یه جا بدم. میام و در ۳ چک که اونم سعی میکنم چک ها رو پاس نکنم پرداخت میکنم. چرا؟ چون حساب و کتاب کردم که من و پدر هر دانش آموز اینقدر پول باید بدیم و تعداد دانش آموزان اینقدره، در هم ضرب میکنم و یه رقم عجیب و غریبی در میاد. بعد به خودم میگم مدرسه غلط کرده پولو اینجوری بگیره، وایسا تا پولتو بگیری. در صورتیکه من الان چندین برابر کل اون شهریه توی حسابمو دارم، اما با اینکار مثلا پول یه جا ندادم و دد نهایت پولای توی حسابمو کم کم خرج میکنم و موعد چکها که میرسه کاسه چه کنم چه کنم دستم میگیرم که از کجا بیارم. ذهنم مشغوله بدهکاری و چکهاس. از اونور ترس برگشت خوردن چکها رو هم دارم. از طرف دیگه مشکلات دیگه همپیش اومده که انباشته شده. ولی فکر میکنم برنده منم. چون نذاشتم اون لذت پولو ببره، هرچند خودم به خِر خِر افتادم.
مدرسه فقط یک مثال از این پدیده س. منظور اینه ما عادت داریم مشکلاتمونو وقتی میتونیم حل کنیم، به جای حل کردن جا به جاش کنیم. هُل میدیم تا چند متری جلوتر بره و با مشکلات بعدی جمع میکنیم، بعدم فکر میکنیم بردیم. به شدت هم به ضرب المثل از این ستون تا اون ستون فرجه معتقدیم.










