یه مطلب مفصل نوشتم اما پاک کردم. از ۳ صبح بیدارم و خوابم نبرد. چرندیات میاد به ذهنم و البته که تراوشات ذهنی و مطالب پرت و پلای من جذابیتی برای خواننده نداره.

ناامیدی در بین مردم خیلی زیاد شده، هرکی رو میبینی، باهاش حرف میزنی، نسبت به آینده خوشبین نیست. مگر هموطنان  عرازشه داخلی که در شور و شعفن. اینهمه خرابی زیرساخت و بدبختی که نمیبینن. حق هم دارن، هدفشون بودنه نه زندگی. عرازشه خارج نشین هم که چیزی از دست ندادن و نمیدن. اونور آب نشستن زندگیشونو دارن، شاهزادشون هست، بسه براشون. اینوریا و اونوریا هردو گروه کرکره مغز رو هم که مدتهاس دادن پایین. ما هم شدیم مثل داستان اون پیرمرد که چه بارون بیاد چه نیاد، بدبخته.اصل موضوع اینه داره تفکراتمون فقیر میشه. آرزوهامون شده خونه و ماشین. یادمون داره میره به چی میگن حداقل حق و چی آپشن.

دلم به حال بچه هامون میسوزه، آینده ی روشنی جلوشون نیست مگر اینکه بتونن از اینجا برای همیشه برن ‌که اونم پنجاه پنجاهه.