اگه بخوام تنفرهای زندگیم و چیزهایی که به ترتیب ازشون بدم میاد رو لیست کنم، در صدر و بیشترین تنفر من میرسه به عروسی رفتن و در مرحله بعد، خرید لباس.
این چند روز عزا گرفته بودمکه آخر هفته باید بریم عروسی اونم نه توی شهر خودمون یکی از شهرهای اطراف. اما دیروز همسرجان به دعوتشون جواب رد داد. بعد از فوت برادر همسر تا الان عروسی نرفتیم. چند روز تا ۴ ماه شدن فاصله داره. البته ما اعتقادی به اینکه تا قبل از ۴ ماه نباید به عروسی رفت، نداریم ولی خب داداشش بوده، هنوز وقتی یادش میفته ناراحت میشه، گریه میکنه. هنوز میگه اگه توی بیمارستان زودتر میفهمیدن و عملش میکردن، شاید الان زنده بود.
ولی واقعا اون روز خاص فرق داشت. بیمارستان مثل بقیه روزها نبود. کادر درمان، هیچی کم نذاشتن ولی خب داستان این بود که:
خانه غریب...










