<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>کوه زندگی بی پایان</title>
	<link>https://1kouhnavard.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://1kouhnavard.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 10 Oct 2026 08:34:45 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>پریماه</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/81</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/81</guid>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2026 08:34:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پریماه نیک پرور رو میشناسین؟ دختر ۱۸ ساله بندرعباسی که ۱۸ دی کشته شد؟
امروز صبح قبل از اومدن به سرکار داشتم توی اینستاگرام میچرخیدم که فیلم و عکسشو دیدم. یاد اون شب و دی ماه افتادم. 
اون شب ۱۸ دی که بیمارستان بودیم، دیدم یه خانمی داره زجه میزنه، گریه میکنه و یه بچه کوچیک هم دنبالشه. بچهه یادم‌ نیست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پریماه نیک پرور رو میشناسین؟ دختر ۱۸ ساله بندرعباسی که ۱۸ دی کشته شد؟</p><p>امروز صبح قبل از اومدن به سرکار داشتم توی اینستاگرام میچرخیدم که فیلم و عکسشو دیدم. یاد اون شب و دی ماه افتادم. </p><p>اون شب ۱۸ دی که بیمارستان بودیم، دیدم یه خانمی داره زجه میزنه، گریه میکنه و یه بچه کوچیک هم دنبالشه. بچهه یادم‌ نیست دختر بود یا پسر. سنشو هم‌ نمیدونم، فقط میدونم خیلی کوچیک بود چون با مامانش اینور و اونور میرفت و دستش رو گرفته بود و گریه میکرد.</p><p>یه مردی هم با شلوارک هی اینور و اونور میرفت و میزد توی سرش و میرفت توی اورژانس و میومد بیرون سیگار میکشید دوباره میرفت توی اورژانس. خانمه هر دفعه میپرسید چی شد، مرده هم میگفت هیچی. تا دفعه آخر که آقائه اومد بیرون، خانمه پرسید چی شد؟ مرده جواب داد چی شد؟ تموم شد، رفت. خانمه چنان زجه میزد که دل ستون های بیمارستان هم میلرزید. از صحبت های خانمه اینجوری میشد بفهمی که پریماه یه داداش بزرگتر هم داشته و اونم قبلا فوت شده. خیلی گریه کردم. حتی صبح که کلیپ پریماه رو دیدمم بازم گریه کردم.</p><p>خدا از سر تقصیراتتون نگذره...</p><p>امروز خیلی حالم خرابه، خیلیییی...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/81/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>عرزشی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/80</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/80</guid>
		<pubDate>Mon, 05 Oct 2026 07:30:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آقا عرزشی نباشیم. نه عرزشی اینوریا نه اونوریا.
یکی از همکاران عرزشی سر صبحی کلیپ گذاشته. یکی از کاااارشششناااسااان زبده عرزشی داخلی داره میگه مگه اون کله زرد نگفته بود ایرانو به عصر حجر برمیگردونم، پس چی شد؟ تونست؟ 
مرد ناحسابی عصر حجر اگه منظورت غارنشینی و شکار برای امرار معاش و  استفاده از برگ درخ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آقا عرزشی نباشیم. نه عرزشی اینوریا نه اونوریا.</p><p>یکی از همکاران عرزشی سر صبحی کلیپ گذاشته. یکی از کاااارشششناااسااان زبده عرزشی داخلی داره میگه مگه اون کله زرد نگفته بود ایرانو به عصر حجر برمیگردونم، پس چی شد؟ تونست؟ </p><p>مرد ناحسابی عصر حجر اگه منظورت غارنشینی و شکار برای امرار معاش و  استفاده از برگ درخت به جای لباس زیره، آره حق با توئه. ما به عصر حجر برنگشتیم. ولی معیارت معیار کلا از بیخ اشتباهیه. بحثی هم ندارم چون عرزشی هستی و توی کله ات سیمان و بتن ریختن و نرود میخ آهنین در سنگ. تو که بتن هستی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/80/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جغد درون</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/79</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/79</guid>
		<pubDate>Sun, 04 Oct 2026 06:26:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند مدته ساعت ۴ صبح از خواب بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره، همسرجان معتقده جغد شدم. میگه مرد حسابی صبحا بگیر بخواب، مگه مجبوری؟ شبا دیگه ساعت ۹ عین مرده خواب میفتی. میگم خب چکار کنم. کلا از روز اول زندگی یکی از دعواهامون همین بود که من شب زود خواب میفتادم یعنی جوری که همسرجان داشت موضوعی رو تعریف می...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند مدته ساعت ۴ صبح از خواب بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره، همسرجان معتقده جغد شدم. میگه مرد حسابی صبحا بگیر بخواب، مگه مجبوری؟ شبا دیگه ساعت ۹ عین مرده خواب میفتی. میگم خب چکار کنم. کلا از روز اول زندگی یکی از دعواهامون همین بود که من شب زود خواب میفتادم یعنی جوری که همسرجان داشت موضوعی رو تعریف میکرد و من انگاری یکی داره لالایی میخونه و خواب بودم، بعد یهو میپریدم از خواب میگفتم خب بعدش چی شد؟ میگفت بعدش؟ تو اصلا فهمیدی من چی میگم؟ کلا ب بسم الله که شروع شد تو هم خروپفت در اومد. منم برای اینکه کم‌نیارم‌ میگفتم خب صدات مثل لالاییه. اونم میگفت من با این حرفا دیگه خر نمیشم. 😂</p><p>در عوض صبح من ساعت ۴ بیدار میشدم و خوابم‌ نمیگرفت و همسرجان خوابه خواب. منم میرفتم توی حال میچرخیدم تلوزیون روشن میکردم، گوشی رو زیر و بالا میکردم. اگه اون روز سرکار بودم که صبحانه میخوردم و میرفتم اگه نبودمم که منتظر بیدار شدنش میموندم تا صبحانه با هم‌ بخوریم.</p><p>خلاصه هرچی سعی کرد من درست بشم، نتیجه نداد و الان خودش خوابش مثل من شده😂</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/79/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نامه ای از زندان ۱</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/78</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/78</guid>
		<pubDate>Wed, 30 Sep 2026 07:59:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما محکوم شدیم و بعد از اعتراض به رای دادگاه، نتیجه اسفناک تر بود. محکوم به حبس ابد در زندان گربه ای شکل که محصور شده بین دریاها و کوه ها. راه فراری نیست، یعنی درب زندان برای فرار باز گذاشته شده اما پای رفتنی نیست. اگر پای رفتن هم باشد، نای رفتن نیست، اگر نای رفتن هم باشد، خاک گربه، اجازه نمیدهد. از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما محکوم شدیم و بعد از اعتراض به رای دادگاه، نتیجه اسفناک تر بود. محکوم به حبس ابد در زندان گربه ای شکل که محصور شده بین دریاها و کوه ها. راه فراری نیست، یعنی درب زندان برای فرار باز گذاشته شده اما پای رفتنی نیست. اگر پای رفتن هم باشد، نای رفتن نیست، اگر نای رفتن هم باشد، خاک گربه، اجازه نمیدهد. از کی گربه شبیه سگ باوفا شده و انسان را نمک گیر خودش میکند؟ مگر گربه همان حیوانی نبود که ازش به بی صفتی نام میبرند؟ همان که هرچقدر محبتش کنی در نهایت مرغ عشقت را در قفس شکار میکند؟ پس چرا ما عاشق این گربه شدیم؟</p><p>رای نهایی دادگاه حبس ابد با اعمال شاقه بود. بعد از تمام شدن دادگاه و افتادن به زندان چیزی نظرم را جلب کرد، شکل و قیافه کارکنان زندان. چقدر اینها شبیه قاضی و کارکنان دادگاه بودند، لحظه ای تئوری توهم توطئه را در سر گذراندم که نکند دادگاه و زندان یکیست؟ نکند قاضی سرگذشت ما، خود رئیس زندان است؟ اما من زرنگ تر از اینها بودم که تئوری توطئه حتی اگر درست باشد را باور کنم. اما... تئوری توطئه به نظر درست می آید. نکند من احمق شدم و فکر میکنم زرنگم؟ بگذریم.‌این بگذریم ها از تعالیم زندان است، هرجایی که شک کردی بدان که تو اشتباه میکنی و زندانبان درست می‌گوید. آهان‌این را هم بگویم که در زندان برایمان کلاس برگزار میکنند. کلاس هایی با عنوان های مختلف اما مضمون یکیست:"چطور زندانی بهتری باشیم و مدال سلول طلایی را ببریم".</p><p>هم‌ سلولی ها و هم بند ها، انسان ها و مردمان خوبی هستن، البته بین ما زندانی ها، هستن تعدادی که فکر میکنن زندانی نیستن و الان در نعمتن، حتی بدتر، بعضی از این زندانی ها، رئیس زندان و کارکنان زندان رو در حد فراتر از انسان دوست دارن و گمان میکنن زندانی بودن با چنین روسای زندانی، نعمتی از نعمت های خداست. تا یادم نرفته این را هم بگویم زندانی هایی هم داشتیم که با هم‌، هم سلولی نبودیم اما زندانی بودن انتخاب خودشان بود ظاهرا بوفه زندان را این افراد میچرخاندند و اینقدر مردمان متواضع و خوبی بودند و هستند که حتی کسی اسمشان را هم نمیدانست و با حروف مخفف صدا زده میشدند، اگر حروف مخفف نمیدانید چیست اجازه بدهید مثالی بزنم. مثلا ب ز.</p><p>حرف زیاد است اما الان موقع کار کردن شده و زندانبان با شلاق ایستاده، باید بروم وگرنه از جیره غذایی خبری نیست. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/78/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>همکارِ نساز</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/77</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/77</guid>
		<pubDate>Sun, 27 Sep 2026 19:20:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همیشه میگن دوست خوب از برادر بهتره. فکر میکنم همکار خوب هم همینجوریه. اما امان از همکار نساز. از دیروز تا ۱۰‌روز آینده رو گفتن سرکار باید شبکار داشته باشیم در صورتیکه ما کلا روزکاریم. تعداد نفرات رسمی واحد ما با رئیس ۵ نفره که یکی از این ۵ نفر درگیر بیماری سرطان و درمانشه و سرکار نمیاد، رئیس هم که ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه میگن دوست خوب از برادر بهتره. فکر میکنم همکار خوب هم همینجوریه. اما امان از همکار نساز. از دیروز تا ۱۰‌روز آینده رو گفتن سرکار باید شبکار داشته باشیم در صورتیکه ما کلا روزکاریم. تعداد نفرات رسمی واحد ما با رئیس ۵ نفره که یکی از این ۵ نفر درگیر بیماری سرطان و درمانشه و سرکار نمیاد، رئیس هم که هیچی، میمونه ۳ نفر. البته یه نفر ارکان ثالث هم داریم که شب اومدنش غیر قانونیه. نفر قرادادی هم که خدا رو شکر هیچوقت واحد ما در طول عمرش از تاسیس تا الان نداشته. چرا هم نمیدونم. </p><p>دیشب اولین شبکاری بود، اون سه نفر گفتن ما نمیتونیم بیایم واسه همین من گفتم میام و دیشب من بودم. امروز برنامه ریزی کردن و به من گفتن تو پنجشنبه شب بیا، منم گفتم نمیام. چرا من روز تعطیل بیام سرکار؟ همکار نسازمون میگه من فقط دوشنبه و چهارشنبه میتونم بیام سرکار، از تایم زن و بچم نمیزنم. منم گفتم جوری میگی انگار ماها زن و بچه نداریم و فقط تو خانواده داری. من پنجشنبه نمیام، گزارش روزانه هم دیگه نمیزنم، واسه کار هم نمیرم. توی این ۶ ماه کلا ۱۰ روز گزارش ننوشتین، همشو من نوشتم. پای ثابت تمام شبکاریا من بودم. خسته شدم، دیگه نه گزارش مینویسم نه سرکار کار میکنم، نه شبکاریا میام. اینقده توی این ۱۳ سال اینکارا انجام دادم که دیگه خییییلییی خستم. اضافه کارمون اندازه همه، اپریزالمون اندازه همه. تا حالا میگفتم بخاطر وجدان انجام میدادم، از این به بعد وجدانمم خستس.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/77/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رنگ‌چشم</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/76</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/76</guid>
		<pubDate>Sat, 26 Sep 2026 09:02:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پدرم یه همکاری داشت که بعضی وقتا میومد مغازمون، گاهی اوقات با همسرش و گاهی اوقات تنها. می‌نشستن صحبت میکردن. آخه مغازه پدرم توی خیابونیه که تقریبا تمام پزشکان شهر اونجا هستن. همسر این بنده خدا هر دفعه میومد مغازه، من بدبخت فلک زده رو سوال پیچ میکرد که چه خبر؟ چکار میکنی؟ مامان چطوره؟ خب اینا سوالای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پدرم یه همکاری داشت که بعضی وقتا میومد مغازمون، گاهی اوقات با همسرش و گاهی اوقات تنها. می‌نشستن صحبت میکردن. آخه مغازه پدرم توی خیابونیه که تقریبا تمام پزشکان شهر اونجا هستن. همسر این بنده خدا هر دفعه میومد مغازه، من بدبخت فلک زده رو سوال پیچ میکرد که چه خبر؟ چکار میکنی؟ مامان چطوره؟ خب اینا سوالای عادیه. از کجا سوالای غیر عادی شروع میشد؟ از اونجایی که شروع میکرد به پرسیدن اینکه تو چشمات رنگیه نه؟ میگفتم آره. الان به این رنگ چه رنگی میگن؟ منم میگفتم نمیدونم. همتون چشماتون این رنگیه؟ میگفتم نه بقیه چشماشون قهویه. بعد باز میپرسید تو انگار رنگ چشمت عوض میشه نه؟ میگفتم آره بسته به میزان‌ نور، رنگ‌ چشم‌ خودشو یه جور نشون‌ میده.</p><p>این سوالا برای من غیر عادی بود، غیر عادی تر اینکه هر دفعه که میومد باز همینا رو میپرسید. آخه کسی نبود بگه ولمون کن. بیکاریا. حالا منم روم‌ نمیشد، خجالت میکشیدم از سوالای این بنده خدا. </p><p> ولی یه لطفی داشت باعث شد برم‌ سرچ کنم ببینم اصلا این رنگ چشم، چه رنگی‌ به حساب میاد البته اونم بخاطر کارت پایان خدمت بود (فکر کن من‌ چقدر برام مهم نبوده که اصلا بدونم رنگ چشمم‌ چیه). خلاصه فهمیدم به این مدل رنگ چشم میگن فندقی. اینجوریه که توی چشم اگه دقت کنین دو رنگ‌ِ قهوه ای و سبز میبینین. برای بعضیا سبز بیشتره و بعضیا قهوه ای. بعضیا رنگ‌ سبز و قهوه ای بصورت دو حلقه دور مردمکه و بعضیا یه تیکه سبزه و یه تیکه قهوه ای.</p><p>حالا چرا یاد این موضوع افتادم؟ چون دوباره پیش اومد😂😂</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/76/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رئیس الروسا</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/75</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/75</guid>
		<pubDate>Wed, 23 Sep 2026 07:53:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز بعد از دو هفته کاری که رئیس‌ توی پاچمون کرده بود تموم شد.‌ البته اینم بگم توی پاچمون کرد و رفت مرخصی.
اول یکمی در مورد شرایط شغلیم توضیح بدم و بعد ادامه بدم. هر منطقه عملیاتی چند اداره داره، عملیات، تعمیرات، ایمنی و آتش نشانی، خدمات و پشتیبانی. و بقیه واحد ها زیر نظر این ادارات هستن. مهمترین ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز بعد از دو هفته کاری که رئیس‌ توی پاچمون کرده بود تموم شد.‌ البته اینم بگم توی پاچمون کرد و رفت مرخصی.</p><p>اول یکمی در مورد شرایط شغلیم توضیح بدم و بعد ادامه بدم. هر منطقه عملیاتی چند اداره داره، عملیات، تعمیرات، ایمنی و آتش نشانی، خدمات و پشتیبانی. و بقیه واحد ها زیر نظر این ادارات هستن. مهمترین اداره عملیاته و بقیه باید به عملیات کمک کنن که بتونه تولید نفت و یا گاز داشته باشه. یه جورایی عملیات کارفرما به حساب میاد. من توی اداره تعمیرات و واحد ابزاردقیق کار میکنم.</p><p>حالا داستان چی بود؟ یه تابلویی داریم که از روز اول که شرکت سازنده محترم داخلی زحمت ساختش رو کشید، نشت داره و اون موقع نماینده واحد ابزاردقیق ما توی تست کارخونه که FAT گفته میشه این تابلو رو تایید نکرد، اما ستاد محترم زحمت کشید و خودش تاییدش کرد، اومدن نصب کردن و کرد توی پاچه ما. گفت پیمانکار، کار رو نیمه کاره ول کرده و از این به بعد مسئولیت تعمیرات و نگهداری و رفع نواقص با شماست. به همین سادگی.</p><p>هیچی ما موندیم‌ یه تابلو درب و داغون که نشت داره، قطعات نو که گذاشتن به لطف حمایت از کالای داخلی، معیوبه و هر روز یه بامبولی درمیاره. قطعات معیوب رو تعمیر و یا تعویض کردیم و در نهایت تابلو درست شد و فقط موند نشتی که داره. برای رفع نشت باید چند روز تابلو رو از سرویس خارج کنیم، کلا اوراقش کنیم و اون‌ مخزن که از پشت سوراخه رو بیاریم بدیم به یه واحد دیگه ای از تعمیرات به نام کارگاه مرکزی تا جوشکاریشو انجام بده و عیبش برطرف بشه. مشکل کجا بود؟ مشکل اینه مجوز نمیدن که تابلو از سرویس خارج بشه، چون اینکار یعنی تولید قطع میشه. رئیس عزیز یه تز در حد پایان نامه دکترا دادن که میریم یا تابلو دیگه بصورت موازی با این تابلو میبندیم و در نهایت برای اتصالش به اون تابلو چند ساعت از سرویس خارج میکنیم چون در حد چند ساعت برای اینکار بهمون مجوز میدن و تابلو جدید بصورت موقت تا رفع عیب از این تابلو، جاش کار کنه. خوب خیلی پیشنهاد خوبیه اما چند مشکل وجود داره. مهمترینش اینه هوا جهنمه. از آسمون آتیش میباره جوری که آچار رو اگه ۱ دقیقه زیر آفتاب بذاری دیگه نمیشه با دست برداری. انگار ما فحش خارمادر دادیم‌ خورشید و اونم داره تلافی میکنه. پیشنهاد ما به رئیس این بود که الان چند ساله وضعیت اینه، بذاره برای زمستون که هوا بهتر بشه. از اونجایی که رئیس  خیلی به نظرات دیگران اهمیت میده، به هیچ جاش نگرفت و دقیقا روزی که جای رئیس تعمیرات بود، رفت به رئیس منطقه اینو گفت که ما میخوایم اینکارو انجام بدیم و  توی چند روز تمومش میکنیم. حالا عملیات داره به ما فشار میاره اونم برای کاری که تز خودمون بوده که سریع تموم کنین. میگم مرد حسابی این پیشنهاد ما خودمون بوده بعد تو هر روز داری زنگ میزنی‌که چی شد، کی تموم میشه؟</p><p>خلاصه دیروز تموم شد و الان تابلو تا شنبه تحت تسته که اگه اوکی بود، شنبه جابه جا کنیم. فقط پدر ما در اومد، پوست انداختیم زیر آفتاب. رئیس متشکرم، ریاستت هم از بغل در حلق خودت..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/75/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوستان</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/74</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/74</guid>
		<pubDate>Mon, 21 Sep 2026 08:37:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیدونم براتون پبش اومده یا نه ولی بعضی از آدمها و دوستان هستن که واقعا علاقه ای به رفت و آمد و برخورد باهاشون‌ ندارین، اما به ناچار مجبوری باهاشون رفت آمد کنی. نه اینکه لزوما آدمها بدی باشن اما اینقدر غر میزنن و از زمین و زمان‌ می نالن که حال تو هم خراب میشه. بعد واقعا اون آدمو میشناسی میدونی میتون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم براتون پبش اومده یا نه ولی بعضی از آدمها و دوستان هستن که واقعا علاقه ای به رفت و آمد و برخورد باهاشون‌ ندارین، اما به ناچار مجبوری باهاشون رفت آمد کنی. نه اینکه لزوما آدمها بدی باشن اما اینقدر غر میزنن و از زمین و زمان‌ می نالن که حال تو هم خراب میشه. بعد واقعا اون آدمو میشناسی میدونی میتونه غر نزنه. شرایطش واقعا اونجوری نیست که داره می ناله. سقف آرزوی بینهایت داره و خب با این‌ شرایط طبیعیه اگه درآمدش به اندازه خانواده روتشیلد هم باشه، بازم ناراضی باشه. ولی خب غر زدنتو پیش ما نیار...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/74/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیسک</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/73</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/73</guid>
		<pubDate>Sun, 20 Sep 2026 05:55:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز از اون روزاس که با درد دیسک کمر باید سر کرد. این دیسک هم دقیقا کی تصمیم به اعتصاب گرفته؟ دقیقا و دقیقا زمانی که توی کار امروز، به سالم بودنش نیاز دارم.
درسته حقوق ندادن، درسته ماده ده ندادن، درسته خیلی از چیزا نگرفتیم. اما دیسک عزیز اینا دلیل نمیشه تو اعتصاب کنی. پس وجدانت کجا رفته؟ ما با هم ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز از اون روزاس که با درد دیسک کمر باید سر کرد. این دیسک هم دقیقا کی تصمیم به اعتصاب گرفته؟ دقیقا و دقیقا زمانی که توی کار امروز، به سالم بودنش نیاز دارم.</p><p>درسته حقوق ندادن، درسته ماده ده ندادن، درسته خیلی از چیزا نگرفتیم. اما دیسک عزیز اینا دلیل نمیشه تو اعتصاب کنی. پس وجدانت کجا رفته؟ ما با هم اینجوری قرار نذاشته بودیم. الان میخوای تلافی گذشته ها که مواظبت نبودم رو سرم دربیاری؟ من حالا یه خبطی کردم تو به بزرگواری خودت ببخش. انسان مگه جایزالخط نیست؟ اصلا بخشش از بزرگانه.</p><p>اینم بگم الان دارم با نرمی باهات صحبت میکنم، کاری نکن مجبور بشم بدمت دست تیغ جراح، اونوقت خودت میدونی اون مثل من مهربون نیست. اینهمه سال با ناز کردنات کنار اومدم، دیگه طاقت ناز کردناتو ندارم، خسته شدم. میفهمی؟ هی تو ناز کردی، منم نازتو خریدم و تو هی بیشتر ناز کردی و من بیشتر نازتو خریدم. الان دیگه پررو شدی...</p><p>کثافتِ دیسک. اصلا از حالا بهت میگم فلاپی که بهت بر بخوره...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/73/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خونه آخرین پناهه واسه خستگیام</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/72</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/72</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 07:59:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
اینجا رو واسه قطعی احتمالی اینترنت که همیشه توی مملکت ما امکان پذیره، نگه میدارم. اما باید به خونه برگشت.
از همتون ممنونم که این مدت وقت گذاشتید خزعبلات من رو خوندید و نظر دادید. 🌸🌸🌸
توی بلاگ اسکای منتظرتون هستم. خدانگهدارتون...
لینک وبلاگم در بلاگ اسکای
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>اینجا رو واسه قطعی احتمالی اینترنت که همیشه توی مملکت ما امکان پذیره، نگه میدارم. اما باید به خونه برگشت.</p><p>از همتون ممنونم که این مدت وقت گذاشتید خزعبلات من رو خوندید و نظر دادید. 🌸🌸🌸</p><p>توی بلاگ اسکای منتظرتون هستم. خدانگهدارتون...</p><p><a href="https://1kouhnavard.blogsky.com" rel="nofollow">لینک وبلاگم در بلاگ اسکای</a></p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/72/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ادکلن</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/71</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/71</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 10:02:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبحا که میخوام بیام‌ سرکار، ادکلنم رو توی حال میزنم که همسرجان چون خوابه بوی ادکلن اذیتش نکنه. واسه همین معمولا شیشه ادکلن روی اوپن آشپزخونس. دیروز طی یک حرکت انتحاری و انفجاری، بچه دستش میخوره پشت شیشه ادکلن و شیشهه میفته و میشکنه. حالا بماند که بوی ادکلن رو تمام خونه برداشته و از یه جایی واقعا بو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبحا که میخوام بیام‌ سرکار، ادکلنم رو توی حال میزنم که همسرجان چون خوابه بوی ادکلن اذیتش نکنه. واسه همین معمولا شیشه ادکلن روی اوپن آشپزخونس. دیروز طی یک حرکت انتحاری و انفجاری، بچه دستش میخوره پشت شیشه ادکلن و شیشهه میفته و میشکنه. حالا بماند که بوی ادکلن رو تمام خونه برداشته و از یه جایی واقعا بو آدمو اذیت میکنه.</p><p>بعد از ظهر وقتی برمیگشتم خونه، همسرجان زنگ زد که ادکلنت شکسته و من شیشه شکسته هاشو جمع کردن اما فرصت نکردم تی بکشم و مواظب باش روی سرامیک سر نخوری و بیفتی و دارم بچه رو میبرم کلاس. منم گفتم باشه، اومدم خونه سرامیک رو تی کشیدم، با شیشه پاک کن و پارچه تمیز کردم و اون چربی که داشت، رفت.</p><p>بعدش هم دیدم همسرجان اون نصف شیشه که مونده و مقداری از ادکلن هنوز تهش هست رو روی اوپن گذاشته. رفتم یه شیشه خالی از این عطرهایی که هر مدل بخوای برات پر میکنن رو پیدا کردم و با سرنگ اون بقیه ادکلن ها کشیدم و ریختم توی شیشه عطر. لباس پوشیدم که برم پیاده روی و اومدم از همون عطر که در واقع قرار بود از این به بعد ادکلن من باشه، بزنم. دیدم یه بوی عجیبی میده. نگو که من ادکلن رو ریختم توی شیشه خالی که قبلا جای عطر زنونه بوده. حالا این عطر نه اون بوی ادکلن من رو داره که من بزنم، و نه اون بوی زنونه که همسرجان بزنه. یعنی یه جورایی دوست داره مرد باشه اما هورمون های زنانگی بهش اجازه نمیده. مثل اینهایی که ترنس هستن. ظاهر یه چیز دیگه س اما باطن چیز دیگه.</p><p>دیگه اینجوری شد که ادکلن به فنا رفت. منم از اونجایی که امکان نداره ادکلن نزده از خونه بیام بیرون، فعلا تا سر برج پناه بردم‌ به یه ادکلنی که فقط برای رفع کوتی دارمش. وگرنه هیچوقت استفاده نمیکنم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/71/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آمرزش</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/70</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/70</guid>
		<pubDate>Sun, 06 Sep 2026 19:39:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم به حال کسانی میسوزه که اختیاری نداشتن، انتخابی نداشتن و به اجبار، مجبورن باشن، میدونم روزی شاید ما رو به باد فحش و ناسزا بگیرن. بهشون حق میدم.
ما هم مقصر نبودیم، نمیدونستیم قراره چنین روزی برسه، وگرنه هیچوقت انتخابمون این نبود. بهرحال از همتون معذرت میخوام، امیدوارم من رو ببخشید. شما سعی کنین مث...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم به حال کسانی میسوزه که اختیاری نداشتن، انتخابی نداشتن و به اجبار، مجبورن باشن، میدونم روزی شاید ما رو به باد فحش و ناسزا بگیرن. بهشون حق میدم.</p><p>ما هم مقصر نبودیم، نمیدونستیم قراره چنین روزی برسه، وگرنه هیچوقت انتخابمون این نبود. بهرحال از همتون معذرت میخوام، امیدوارم من رو ببخشید. شما سعی کنین مثل ما نباشین. بهتر باشین. راهی که من و امثال من رفتیم و فکر میکردیم درست اینه، نرین. شما صددرصد موفق میشین. موفقیت از آن شماست. ما نبودیم و نشستیم و غر زدیم و ذره ای تقلا نکردیم و تسلیم شدیم. شما تسلیم نشین...</p><p>"روزی خواهد رسید که نویسندگان و تاریخ نویسان از شما خواهند نوشت و لعن و نفرینش بر ما خواهد بود"</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/70/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قند</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/69</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/69</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 08:11:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند روزه تصمیم گرفتم قند رو تا جایی که امکان داره حذف کنم، تقریبا موفق شدم اما متاسفانه همسرجان مثل ابلیس میاد وسوسم میکنه و نمیذاره. پریروز بچه اصرار کرده بود که ژله میخوام، ۴ کاسه ژله درست کرده بود. دیشب بچه اومد ژله رو نصفه خورد، همسرجان بقیشو اورده داده به من که اینو بخور حیفه. میگم چرا خودت نمی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند روزه تصمیم گرفتم قند رو تا جایی که امکان داره حذف کنم، تقریبا موفق شدم اما متاسفانه همسرجان مثل ابلیس میاد وسوسم میکنه و نمیذاره. پریروز بچه اصرار کرده بود که ژله میخوام، ۴ کاسه ژله درست کرده بود. دیشب بچه اومد ژله رو نصفه خورد، همسرجان بقیشو اورده داده به من که اینو بخور حیفه. میگم چرا خودت نمیخوری؟ میگه من رژیمم، باشگاه میرم زحمت میکشم. میگم خب منم. میگه نه تو بدنت میسوزونه، فعالیتت زیاده. هیچی گول خوردم و بقیه ژله رو خوردم.</p><p>البته مطمئنم هم گول خوردم هم ژله. من اون فعالیت زیادی که همسر برای متقاعد کردنم گفت رو اصلا ندارم.😂😂</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/69/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیروز</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/68</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/68</guid>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 07:38:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز به قدری هوا گرم بود که وقتی برگشتم خونه، کلا خیس خیس بودم. توی مسیر داشتم به حرف های خانم آزیتا فکر میکردم که میگفت آب بخورین منم آب همراهم نبرده بودم و گرمای هوا داشت بیش از حد فشار میوورد.
کنار خونمون یه ورزشگاه هست که خیلیا میان اونجا میدون، پیاده روی میکنن، دوچرخه سواری میکنن، اما من دوست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز به قدری هوا گرم بود که وقتی برگشتم خونه، کلا خیس خیس بودم. توی مسیر داشتم به حرف های خانم آزیتا فکر میکردم که میگفت آب بخورین منم آب همراهم نبرده بودم و گرمای هوا داشت بیش از حد فشار میوورد.</p><p>کنار خونمون یه ورزشگاه هست که خیلیا میان اونجا میدون، پیاده روی میکنن، دوچرخه سواری میکنن، اما من دوست ندارم اونجا برم چون میدونم اینقدر عزت نفس ندارم که باز با خستگی ادامه بدم و میام خونه. </p><p>واسه همین پیاده رویم رو توی پیاده رو های کنار خیابون انجام میدم که مجبور باشم ادامه بدم. البته بخاطر گرمای هوا، خیلی نمیشه راه رفت، تقریبا ۵ کیلومتر.</p><p>یاد زمانی میفتم که روزی ۷ کیلومتر میدویدم، کوه میرفتم. صبح های جمعه با دوستان میرفتیم کنار دریا بازی فوتبال میکردیم و بعدش شنا و آب تنی بود. شما فکر کن من رفتم سربازی، اضافه وزن گرفتم، یعنی ورزش و تمرینی که خودم قبل از سربازی انجام میدادم از پادگان بیشتر بود. هیییی، جوانی بهاری بود و بگذشت😂.</p><p>الانم با دیسک پاره و زبون دراز اینجا نشستم دارم غر میزنم😄😄😄</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/68/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>راهنمایی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/67</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/67</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 16:31:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از سرکار اومدم روی مبل دراز کشیدم، همسر خونه نیست و بچه رو برده کلاس.
۳‌کار رو میخوام‌ انجام بدم و چون سه تاش با هم نمیشه باید بینشون انتخاب کنم:
۱- تعمیر پمپ آب ساختمون چون نشتی داره
۲- پیاده روی
۳- ساخت کلیپ برای کانال جدیدم
شاید پیش خودتون بگین خب این ۳ کار رو میشه همین امروز انجام داد. نیاز به ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از سرکار اومدم روی مبل دراز کشیدم، همسر خونه نیست و بچه رو برده کلاس.</p><p>۳‌کار رو میخوام‌ انجام بدم و چون سه تاش با هم نمیشه باید بینشون انتخاب کنم:</p><p>۱- تعمیر پمپ آب ساختمون چون نشتی داره</p><p>۲- پیاده روی</p><p>۳- ساخت کلیپ برای کانال جدیدم</p><p>شاید پیش خودتون بگین خب این ۳ کار رو میشه همین امروز انجام داد. نیاز به اولویت بندی نیست. باید خدمتتون عرض کنم: خیر. اینجا جنوبه، هوای گرم و شرجی زیاد. شماره یک و دو خودشون توی این هوا اینقده انرژی میبرن که دیگه به ۳ نمیرسه. و کار ۳ اینقدر زمان میبره که به یک و دو نمیرسه.</p><p>اولویت خودم ۲ هستش اما یک مهمتره. از اونور اگه یک رو انجام بدم و دو بمونه، دیگه برای فردا که دو انجام بدم تنبل میشم. اگه دو رو انجام بدم و یک بمونه، نشتی آب باعث زنگ‌زدن بیشتر پمپ میشه.‌ اگه ۳ رو انجام بدم که کلا دوتا مشکل پیش میاد. اگه هیچ کدوم انجام ندم، مشکلات میشه ۳تا.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/67/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خرید</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/66</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/66</guid>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2026 07:57:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز با همسر جان رفتیم یه فروشگاهی توی روستای بعد از روستای خودمون واسه اینکه خرید خونه رو انجام بدیم. معمولا  ماهی یکبار بعد از اینکه کالابرگ رو دادن میریم اونجا چون اجناس خارجی داره و تقریبا همه چیز داره و قیمتش هم به نسبت توی شهر و بقیه مغازه ها مناسب تره.
خریدمون که تموم شد و البته هیچ چیز اضاف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز با همسر جان رفتیم یه فروشگاهی توی روستای بعد از روستای خودمون واسه اینکه خرید خونه رو انجام بدیم. معمولا  ماهی یکبار بعد از اینکه کالابرگ رو دادن میریم اونجا چون اجناس خارجی داره و تقریبا همه چیز داره و قیمتش هم به نسبت توی شهر و بقیه مغازه ها مناسب تره.</p><p>خریدمون که تموم شد و البته هیچ چیز اضافه ای نسبت به ماه های قبل نگرفتیم، در حد همون روغن، مایع لباس شویی، شامپو و شامپو بدن و اینجور چیزا. تازه قهوه میخواستم بگیرم که قیمتش شده بود ۵ میلیون گفتم فعلا ولش کن، هنوز یکمی مونده تا تموم بشه. کلا شد ۱۷ میلیون. بعد تازه اینا حداقل هاس. نمیدونم قراره تهش چی بشه، اما قطعا داریم به فنا(گا) میریم.</p><p>ب.ن:</p><p>بعد یه عده هستن که هنوز منتظرن قله ها فتح بشن. تازه اگه نگن ما به قله رسیدیم.</p><p>دیگه تپه ای دست نخورده باقی نمونده، همه جا نشونه گذاری شده. آخه آدم میتونه اینقده احمق باشه؟ توی این مملکت زندگی نمیکنی؟ توی سوئیسی؟ شایدم برای تو سوئیسه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/66/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دزدی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/65</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/65</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Aug 2026 08:47:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آقا به بچه هامون یاد بدیم دزدی نکنن. براشون کم نذاریم که چشمشون به مال و اموال دیگران باشه. ریخت و پاش نکنیم اما عقده ای شونم نکنیم. فردا که بزرگ شدن غیر از زشتیش، فحشاشو هم به ما که پدر و مادرشونیم میدن.
سرکار ما فرقی با وسط بازار نداره، یعنی شما اگه حواست نباشه یهو میبینی شلوارتو هم دزدیدن. من قهو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آقا به بچه هامون یاد بدیم دزدی نکنن. براشون کم نذاریم که چشمشون به مال و اموال دیگران باشه. ریخت و پاش نکنیم اما عقده ای شونم نکنیم. فردا که بزرگ شدن غیر از زشتیش، فحشاشو هم به ما که پدر و مادرشونیم میدن.</p><p>سرکار ما فرقی با وسط بازار نداره، یعنی شما اگه حواست نباشه یهو میبینی شلوارتو هم دزدیدن. من قهوه فوری اورده بودم سرکار که زدن توی گوشش با جاش بردن. یه مدت بعد دوباره خریدم. الان یکی از همکاران اومده بود که قهوه میخواست بهش گفتم وایسا برات بیارم میبینم باز نیست. حالا قهوه چقدره؟ فوق فوقش یک میلیون اونم اگه شیشه ش پر باشه که نبود، از نصف هم کمتر بوده. لباس کار می دزدن، کفش می دزدن، روغن می دزدن، آچار می دزدن، از کارشون می دزدن. با یه مشت دزد همکار شدیم. همه هم ماشالله زبون دراز دارن از وضعیت مملکت مینالن. خب مرتیکه فکر کردی خودت خیلی خوبی؟ هرکسی به اندازه تواناییش داره میدزده. اونی که بالا نشسته زورش بیشتره دستش بازتره، دزدیش هم بزرگتر. تو هم در حد کفش و لباس کار و آچار و روغن و اینجور چیزا. فکر کردی تو خوبی اونا بدن؟ همتون عین همین. واسه همینه گوه تمام این مملکت رو گرفته.</p><p> کلا میدونین چیه ذات آدم سرکشه، باید یه چیزی جلوی این سرکشی رو بگیره، این یه چیزی میتونه دینداری باشه، میتونه وجدان باشه، میتونه ترس باشه، یا هرچیزی. اما دریغ از روزی که هیچ کدوم از اینا وجود نداشته باشن. اون موقع دیگه از حیوون هم پایین تر میایم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/65/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دکتر</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/64</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/64</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 20:15:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[توی مطب دکتر نشستم، نوبتم ساعت ۱۰ بود اما الان که ۸ اومدم. به منشیه با حالت خیلی محترمی گفتم من نوبتم ساعت ۱۰ بوده اگه میشه‌ که الان بشینم‌ اگه امکانش نیست برم همون ۱۰ بیام. گفتش نه خواهش میکنم چرا بری دوباره بیای. بشین نوبتت میشه. الانم نشستم ببینم خانم منشی تا قبل از ۱۰ نوبت میده بهم یا همش الکی ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توی مطب دکتر نشستم، نوبتم ساعت ۱۰ بود اما الان که ۸ اومدم. به منشیه با حالت خیلی محترمی گفتم من نوبتم ساعت ۱۰ بوده اگه میشه‌ که الان بشینم‌ اگه امکانش نیست برم همون ۱۰ بیام. گفتش نه خواهش میکنم چرا بری دوباره بیای. بشین نوبتت میشه. الانم نشستم ببینم خانم منشی تا قبل از ۱۰ نوبت میده بهم یا همش الکی بوده.</p><p>بعضی وقتا آدم توی سن کم کارهایی انجام میده که نتیجشو بعدا میبینه. یکی از همینکارا رو من انجام دادم و فتق دیسک گرفتم الانم ۲ ساله که میدونم دیسکم پاره شده، دیگه از کی اینجوری شده، نمیدونم. اون موقع ها وقتی ۲۰ یا ۲۱ سالم بود، با پدرم پیمانکاری پست های فشار قوی برق کار میکردم. صحبت کارگر گرفتن که میشد بهش میگفتم چرا کارگر بگیریم؟ من هستم که. یادمه یه پست برق رو کامل دو نفری با داییم کابل انداختیم و بستیم. کارمون توی شهر خودمون نبود، یکی از روستاهای اطراف شهر سیریک بود. از ۵ صبح کار میکردیم تا ۷ شب و فقط برای ناهار، دست از کار میکشیدیم. کاری که باید توی چند ماه انجام میشد رو ۱۰ روزه جمع کردیم. اولین بار اونجا کمرم تیر کشید. یه چند دقیقه ای نشستم دردش بهتر شد و باز به کار ادامه دادم.</p><p> بعد از اون‌روز، این تیرها کشیدن هر چند مدت یکبار پیش میومد و مدتی استراحت میکردم و بهتر میشد. هی کم کم فاصله بین درد کمرم کم و کمتر میشد، دردش و مدت نیاز به استراحت هم بیشتر. آخرش رفتم دکتر و بعد از ام آر آی گفت فتق دیسکه و منم توجه نکردم تا جایی که بعد از یک روز که درد بسیار شدیدی گرفت که تا یک هفته اصلا نمیتونستم کمرم رو صاف کنم، بعد از یک هفته هم لنگان لنگان تونستم به زندگی معمولی ادامه بدم. اما بعد از ام آر آی مشخص شد که دیسک دیگه خسته شده و میگه من باهات نمیام. الانم دکتر میگه فعلا همینجور هر ۶ ماه یکبار بیا و ام آر آی کن تا ببینم کی واقعا نیاز به عمل داره، فعلا حیفه عمل نکن و با دردش بساز.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/64/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کثافت</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/63</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/63</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 11:08:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از چیزهایی که برای من خیلی ناراحت کنندس و متاسفانه زیاد میبینم و حتی بعضیا با افتخار تعریف میکنن، داشتن دوست دختر و یا دوست پسر یک شخصه متاهله که حتی بچه هم داره. فکر نمیکنم تعهد توی فرهنگی، جایی عیب باشه. موضوع داشتن تعهد به یک نفره، حالا این یک نفر میتونه همسر باشه، میتونه دوست دختر یا دوست پس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از چیزهایی که برای من خیلی ناراحت کنندس و متاسفانه زیاد میبینم و حتی بعضیا با افتخار تعریف میکنن، داشتن دوست دختر و یا دوست پسر یک شخصه متاهله که حتی بچه هم داره. فکر نمیکنم تعهد توی فرهنگی، جایی عیب باشه. موضوع داشتن تعهد به یک نفره، حالا این یک نفر میتونه همسر باشه، میتونه دوست دختر یا دوست پسر باشه. </p><p>الان ما همکارایی داریم میشینن دور هم از روابط خارج از خانوادشون تعریف میکنن، میخندن. اما من دوست ندارم حتی این موضوعات رو بشنوم. اگه براشون برعکس باشه و همسرشون بهشون خیانت کنه هم همینقدر خوشحالن؟ یه اصطلاحاتی هم استفاده میکنن‌که اینقدر زشته که جاش اینجا نیست که نوشته بشه. </p><p>آقا متعهد باشیم، اگه دوست دختر یا دوست پسر داریم و میخوای بریم دنبال کسی دیگه، خب برو اما اول با این بدبخت کات کن. اگه نمیتونیم متعهد باشیم، ازدواج نکنیم که یکی دیگه بدبخت و آواره ما بشه، لااقل بچه دار نشیم.</p><p>الان داشتن از این تعریف میکردن که یه دختری و عروس خونوادشون رو باهاش قرار داشتن و بردن خونشون و از این جور کثافت کاریا. </p><p>من که الان دارم این چیزا رو مینویسم خجالت میکشم، شما چطور از اینکارا و تعریف کردن و بدتر از اون، افتخار کردن بهش خجالت نمیکشین؟؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/63/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سوال</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/62</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/62</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Aug 2026 07:41:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه سوالی از کسانی بپرسم که ازدواج کردن و پدر و مادر همسرشون در قید حیات هستن. البته اونایی که پارتنر دارن هم میتونن جواب بدن.
شما پدر و یا مادر همسرتون رو چی صدا میکنید؟ 
اول خودم جواب بدم شاید جوابمم عجیب باشه. من پدر و یا مادر همسرم رو توی این چند سالی که ازدواج کردم هنوز مخاطب قرار ندادم که بخوام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه سوالی از کسانی بپرسم که ازدواج کردن و پدر و مادر همسرشون در قید حیات هستن. البته اونایی که پارتنر دارن هم میتونن جواب بدن.</p><p>شما پدر و یا مادر همسرتون رو چی صدا میکنید؟ </p><p>اول خودم جواب بدم شاید جوابمم عجیب باشه. من پدر و یا مادر همسرم رو توی این چند سالی که ازدواج کردم هنوز مخاطب قرار ندادم که بخوام اسمشون رو بگم و یا مثلا صداشون بزنم.</p><p>ته ته موضوع این بوده که مثلا گوشی مادر همسر اونجا افتاده و پدر همسر بپرسه این گوشی مال کیه. اون موقع باید اسم برد دیگه. منم جواب میدم مامانِ فلانی(جای فلانی اسم همسر رو میگم).</p><p>هیچوقت نتونستم بهشون مامان و یا بابا بگم. یا مثل بعضیا که عمو و زن عمو میگن، صداشون کنم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/62/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>42</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وبلاگها</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/61</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/61</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 08:15:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از چند سال پیش یه فولدر بوکمارک توی لپ تاپم توی کروم درست کردم و اسمشو گذاشتم blogs. وبلاگ هایی که چند سال پیش خوندم و اگه مطالبی نوشته بودن که منو ترغیب به خوندن وبلاگشون میکرد رو اونجا بوکمارک کردم و هنوز هم‌ میکنم که همیشه آپدیتشون رو بخونم. الان اینقدر تعدادشون زیاد شده که وقت نمیشه به همشون‌ رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از چند سال پیش یه فولدر بوکمارک توی لپ تاپم توی کروم درست کردم و اسمشو گذاشتم blogs. وبلاگ هایی که چند سال پیش خوندم و اگه مطالبی نوشته بودن که منو ترغیب به خوندن وبلاگشون میکرد رو اونجا بوکمارک کردم و هنوز هم‌ میکنم که همیشه آپدیتشون رو بخونم. الان اینقدر تعدادشون زیاد شده که وقت نمیشه به همشون‌ رو سر زد. البته با گوشی هم به اون بوکمارک دسترسی دارم.</p><p>الان داشتم به چند تا از اون وبلاگ ها سر میزدم، خیلیاشون بعد از جنگ دیگه آپدیت نشدن. نمیدونم این آپدیت نشدن خودخواسته بوده یا اتفاقی افتاده براشون. اما امیدوارم هرجا هستن سالم باشن.</p><p>زمانی وبلاگ‌ نویسی ترند جامعه بود و فکر میکنم حتی کلمه  بلاگر هم از همین به وجود اومده اما الان خیلی کم‌ رنگ شده. همه رفتن سمت اینستاگرام. خیلی از وبلاگ ها هم تبلیغاتی شدن. همین تعداد انگشت شمار وبلاگ نویس که هستن هم داره یکی یکی تعدادشون کم میشه و این خیلی ناراحت کنندس. یه جورایی آدم احساس میکنه توی یه دانشگاهی توی یه شهر غریبی و با تعداد محدودی دوست و همکلاسی،  این همکلاسی ها از یه جایی تصمیم میگیرن یکی یکی دانشگاه رو بذارن کنار و این دایره دوستان تو هر روز داره کوچیک‌ و کوچیک تر میشه. شاید یه جایی احساس کنی دیگه دوستی نداری و تو هم به ناچار مجبوری دانشگاه رو ول کنی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/61/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>وام</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/60</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/60</guid>
		<pubDate>Sun, 23 Aug 2026 16:08:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آقا من خر شدم اومدم ماه قبل یک وامی گرفتم که مثلا بزنم به یه زخمی چیزی. وامه هم زدیم به زخم و نزدیم، تموم شد رفت پس کارش. 
الان زخم اصلی که قسط وام باشه دهن باز کرده و از حقوق هم خبری نیست. شرکت نکبتی نه روز تعطیل، تعطیل میکنه. نه تایم کاریش مثل بقیه ادارته که تا ۲ بیشتر نیستن. ما باید تا ۴ وایسیم....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آقا من خر شدم اومدم ماه قبل یک وامی گرفتم که مثلا بزنم به یه زخمی چیزی. وامه هم زدیم به زخم و نزدیم، تموم شد رفت پس کارش. </p><p>الان زخم اصلی که قسط وام باشه دهن باز کرده و از حقوق هم خبری نیست. شرکت نکبتی نه روز تعطیل، تعطیل میکنه. نه تایم کاریش مثل بقیه ادارته که تا ۲ بیشتر نیستن. ما باید تا ۴ وایسیم. واسه چی؟ واسه اینکه مدیرعامل ما رو به چشم گوسفند میبینه. حقوقشم که اینجوری. هیچ کسی هم نمیدونم اصلا این ماه حقوق داریم، نداریم. کلا هیچی به هیچی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/60/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مواظبت</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/59</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/59</guid>
		<pubDate>Mon, 17 Aug 2026 10:53:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از چیزهایی که خیلی ناراحت کنندس، فرق گذاشتن مثلا پدربزرگ و مادربزرگ بین نوه هاس.
شاید خودشون متوجه نشن، شاید بگن نه، اما برام من بارها پیش اومده که دیدم مثلا بین بچه من و خواهرزادم یا برادر زاده م، فرق گذاشته میشه. نوع محبت، نوع نگاه حتی بعضا نوع رفتار.
و این چیزی نیست که برای من پدر، قابل پذیرش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از چیزهایی که خیلی ناراحت کنندس، فرق گذاشتن مثلا پدربزرگ و مادربزرگ بین نوه هاس.</p><p>شاید خودشون متوجه نشن، شاید بگن نه، اما برام من بارها پیش اومده که دیدم مثلا بین بچه من و خواهرزادم یا برادر زاده م، فرق گذاشته میشه. نوع محبت، نوع نگاه حتی بعضا نوع رفتار.</p><p>و این چیزی نیست که برای من پدر، قابل پذیرش باشه.‌از اونور پدر و مادرم سنشون بالاس و شنیدن این چیزها براشون خوشآیند نیست، شاید هم اصلا قبول نکنن که اصلا چنین چیزی وجود نداره. احتمالا توی نظر و ذهنشون چیز دیگریه ولی رفتارشون جور دیگه. و کاری از من دست برای تغییر رفتار اونا ساخته نیست. فقط میتونم خودم حواسم به بچم باشه. میفهمم و میبینم که بچمم میفهمه.</p><p>اینکه بچه خودش میفهمه سخت ترین قسمت ماجراس. من هرچقدر سعی کنم برای بچم کم نذارم، اون خودشو با پسر عمه و پسر عموش مقایسه میکنه. شاید بهترین راه جمع نبودن با همه. یعنی بیشتر زمانی که بقیه نیستن اونجا باشیم.</p><p>دیروز من همراه پدر، برای مراسم تشییع جنازه یکی از دوستان پدر رفتیم به شهری که تقریبا ۸۰‌کیلومتر با شهر خودمون فاصله داره. یعنی چون پدرم شب نمیتونه رانندگی کنه و اذیت میشه من همراهش رفتم. قبلش وقتی سرکار بودم مادرم زنگ‌ زد که داستان اینه، میتونی شب با پدرت بری که نخواد رانندگی کنه؟ گفتم آره. بعدش زنگ زدم به همسر که داستان رو بهش توضیح بدم. همسر گفتش که کلا تو توی موضوعاتی که قرار کاری انجام بشه، اسمت نفر اول وگرنه توی بقیه چیزها نه. دلش پر بود. البته راست میگفت ولی خب هر چیزی سر جای خودش. مثلا توی خیلی از موضوعات داداشم و همسرش و بچش ارجحیت دارن به ما. نوع احترام بهشون فرق داره. اگه همسر احیانا من غذایی درست کنه و باب طبع پدرم مخصوصا نباشه، راحت با شوخی میگه و خیلی توجه نمیکنه که شاید ناراحت بشه. اما در مورد زن داداشم اینجوری نیست.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/59/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/58</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/58</guid>
		<pubDate>Sat, 15 Aug 2026 12:13:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[توی اینستاگرام ریلزی دیدم که یاد حوادث دی پارسال افتادم. یاد روزی که برادر همسر کشته شد.
ظهر روز شنبه ۲۰ دی، برادر همسر توی سی سی یو بستری بود. چند بار به علت خونریزی زیاد، ایست قلبی کرده بود. من و همسر و یکی دو نفر دیگه از بستگان پشت در سی سی یو منتظر بودیم و هر لحظه به اندازه هزار سال میگذشت. پزشک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توی اینستاگرام ریلزی دیدم که یاد حوادث دی پارسال افتادم. یاد روزی که برادر همسر کشته شد.</p><p>ظهر روز شنبه ۲۰ دی، برادر همسر توی سی سی یو بستری بود. چند بار به علت خونریزی زیاد، ایست قلبی کرده بود. من و همسر و یکی دو نفر دیگه از بستگان پشت در سی سی یو منتظر بودیم و هر لحظه به اندازه هزار سال میگذشت. پزشکی که دوستمون بود اومد و گفتش که وضعیت بیمار اصلا مناسب بود. فقط براش دعا کنید.</p><p>سی سی یو طبقه دوم بود و من از پنجره راهروی سی سی یو، داشتم بیرون رو نگاه میکردم و پدر همسر و دوستانش رو میدیدم که روی زیراندازی که توی محوطه بیمارستان انداخته بودن، نشسته بودن و صحبت میکردن. بعضی وقتا هم میخندیدن. از وضعیت پسرش بی خبر بود. فکر می کرد که طبق صحبت دیروز پزشک که قبل از دیدن اسکن گفته بود:"یک عمل امروزه و کولون روده فردا و بعد از چند ماه میتونه دوباره سرپا بشه"، وضعیت همون جوریه که شنیده. اما خبر نداشت که پسرش داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه. </p><p>به همسر و برادر کوچیکترش گفتم: به پدرتون نمیخواین بگین؟</p><p> گفتن طاقت شنیدن نداره. </p><p>گفتم: اما حقشه. باید بدونه قبل از اینکه دیر بشه.</p><p>گفتن ما نمیتونیم بگیم.</p><p>من قبول کردم که برم و بهش بگم. اشکامو پاک کردم و با خودم هزار راه مرور کردم که چجوری بگم که بتونه بشنوه. در نهایت رفتم بهش گفتم بیا باهات کار دارن. میگن بیا در سی سی یو. توی مسیر چندبار پرسید اتفاقی افتاده؟ گفتم نه، نمیدونم چکار دارن. رسیدیم در سی سی یو. در زدم و گفتم پدر فلانی اومده. در باز کردن و رفت تو و من بیرون موندم. وقتی بیرون اومد مثل ابر بهار اشک میریخت. طبیعتا همه ما هم همینجور بودیم. همسر به مامانش زنگ زد بیا قبل از اینکه دیر بشه، پسرت رو ببین. چون شب قبلش بیمارستان بود رفته بود خونه که استراحت کنه و بعد از مادر همسر، حال بیمار بهم خورد. من دیگه اونجا نموندم و اومدم بیرون توی محوطه بیمارستان.</p><p>همسر زنگ زد کجایی؟ گفتم توی محوطم. گفت تموم شد. همه چیز تموم شد و داداشم رفت. بدو بدو اومدم توی بیمارستان، همه داشتن گریه میکردن، مادر همسر گفت نذارین بچمو نگه دارن. نذارین بچمو تحویل ندن. در نهایت فرداش تونستیم ترخیصی رو بگیریم و به خاک سپردیمش.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/58/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بنزین</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/57</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/57</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 06:00:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این عکس که می بینید، مسیر پیاده روی صبحگاهی نیست. مسیر  صف پمپ بنزین صبحگاهی در ساعت ۴:۳۰ صبحه.
مدیریت اینه که میتونی اول صبح مردم رو از خواب ناز بیدار کنی برای تشکیل چنین صفی. خدا میدونه ظهرها صف چجوریه.
کله صبح هر پمپ بنزینی که رفتم بهتر از این نبوده، فقط یه پمپ بنزین که اونم سهمیه آزاد نداره واسه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این عکس که می بینید، مسیر پیاده روی صبحگاهی نیست. مسیر  صف پمپ بنزین صبحگاهی در ساعت ۴:۳۰ صبحه.</p><p>مدیریت اینه که میتونی اول صبح مردم رو از خواب ناز بیدار کنی برای تشکیل چنین صفی. خدا میدونه ظهرها صف چجوریه.</p><p>کله صبح هر پمپ بنزینی که رفتم بهتر از این نبوده، فقط یه پمپ بنزین که اونم سهمیه آزاد نداره واسه همین خلوت بود. قطره های آخر سهمیه کارت بنزین ماشین رو زدم و ته کارت به گل رسید و حتی ۳/۴ باک هم پر نشد. خب ۱۲ روز دیگه مونده تا سر برج و سهمیه بنزین هم‌ ندارم، ماتحتمم برای رفتن در چنین صف هایی بسیار بسیار گشاده. البته ناگفته نماند پمپ‌ بنزین های کنار خیابونی در دبه های ۲۰ لیتری همیشه هستن. فقط فکر میکنم بنزینشون براساس قیمت نفت برنت دریای شمال و یا اوپک باشه که اونم با قیمت لحظه ای دلار همیشه در تغییره. هیچوقت بنزین زیر لیتری ۶۰ تومن اینا ندارن. اواخر ماه ۱۰۰ تومن هم میشه.</p><p>آقای مسئول، ازت متشکرم. از بابات هم بابت ساخت چنین مدیر نمونه و شایسته ای قدردانی میکنم فقط کاش اون شب یا اون روز، گرمی‌ کمتر‌ میخورد یا لااقل از صابون گلنار استفاده میکرد.(خیلی ببخشید ولی این پاراگراف آخر برای کم‌شدن عصبانیت نیاز بود).</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:1080/1591;" src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g143291_Screenshot_20260810_053135_Maps1.jpg" width="1080" height="1591"></figure><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/57/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اشتباهی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/56</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/56</guid>
		<pubDate>Wed, 05 Aug 2026 08:07:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز خونه پدرم اینا بودیم، شب که شد همه مهمونی جایی دعوت بودن، من و پدرم نرفتیم. کلا حس مهمونی و اینجور چیزا نبود.
خلاصه وقتی همه رفتن منم به بابام گفتم میرم‌ خونه یه کاری دارم الان که بچه نیست میتونم لپ تاپم روشن کنم و کارمو انجام بدم. زنگ در خونه رو زدن در رو باز کردم دیدم یه دخترس. اینم بگم مادر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز خونه پدرم اینا بودیم، شب که شد همه مهمونی جایی دعوت بودن، من و پدرم نرفتیم. کلا حس مهمونی و اینجور چیزا نبود.</p><p>خلاصه وقتی همه رفتن منم به بابام گفتم میرم‌ خونه یه کاری دارم الان که بچه نیست میتونم لپ تاپم روشن کنم و کارمو انجام بدم. زنگ در خونه رو زدن در رو باز کردم دیدم یه دخترس. اینم بگم مادر من خیاطی میکنه و لباس های محلی و جنوبی برای خانم ها میدوزه. خب در رو باز کردم دختره اومد پرسید خانمتون خونه هستش؟ گفتم‌ نه. اونم رفت و گفتم در هم پشت سرت ببند که دیگه من نخوام‌ برم تا ته حیاط واسه در بستن.</p><p>در حالی که داشتم توی دلم به حرفش میخندیدم که به جای مامان گفت خانم، به اینم فکر میکردم یا من خیلی پیر شدم و یا مامانم خیلی جوون مونده و باز بیشتر میخندیدم. البته اختلاف سنی من و مامانم ۱۹ سال بیشتر نیست. مامانم امسال میشه ۶۰ سال و من ۴۱ سال.</p><p>عکس های کوچیکی خودم رو توی آلبوم قدیمی نگاه میکردم عکسهایی که مامانمم توش بود، چقدر مادرم زیبا و قشنگ بوده. هنوزم هست اما دیگه پیر و شکسته شده و چقدر برای ما بچه ها سخته پیر شدن پدر و مادرمون رو ببینیم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/56/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مباحثه</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/55</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/55</guid>
		<pubDate>Mon, 03 Aug 2026 09:15:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[توی محله ای که من بزرگ شدم عین روستا، همه با هم فامیلیم. یعنی از طرف مادری تقریبا همشون فامیل و بستگان به حساب میان، فامیل پدریم بیشترشون هنوز توی روستامون زندگی میکنن. یه مسجدی کنار خونه بابام اینا هستش که یه گروه واتساپی هم براش درست کردن و اهالی محله توی اون کانال عضون. یه آبسردکن توی این مسجد وج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>توی محله ای که من بزرگ شدم عین روستا، همه با هم فامیلیم. یعنی از طرف مادری تقریبا همشون فامیل و بستگان به حساب میان، فامیل پدریم بیشترشون هنوز توی روستامون زندگی میکنن. یه مسجدی کنار خونه بابام اینا هستش که یه گروه واتساپی هم براش درست کردن و اهالی محله توی اون کانال عضون. یه آبسردکن توی این مسجد وجود داره که شیر آب سردش توی کوچه س. اینم بگم من سنی مذهب هستم و الام توی شهر ما تمام مسجدهای اهل سنت این آبسردکن به این روش رو دارن.</p><p>دیروز توی گروه یه بحثی پیش کشیده شد که چرا شیر آب سردکن‌ رو بستین و کسانی که رد میشن و بیشترشون معتادهایی که خونه و کاشانه ندارن و از این آب میخوردن رو از آب سرد محروم کردین. یکی از اعضای هیات امنای مسجد برگشت و گفت برن همون جایی که مواد میگیرن آب هم بخورن. منم جواب دادم جناب آقای فلانی، این ادبیاتی که استفاده میکنین نه جالب و نه درسته. نوشته منو تقریبا همه لایک کردن حتی همسر این بنده خدا هم لایک کرد. اما جواب نداد. خلاصه بحث ادامه پیدا کرد چون اینا میان اینجا جلوی مسجد کثیف میکنن ما بستیم. یکی دیگه برگشت گفت پس آبسردکن بذارین جلوی استانداری که استاندار با لباس شیک و کت و شلوار بیاد آب بخوره.</p><p>کلا اینو میخوام‌ چرا نسبت به آدما دید از بالا به پایین داریم؟ اگه فکر میکنی نباید اینکارو انجام بدی خب باشه اما چرا توهین آمیز حرف بزنیم؟ اینا دو موضوع جدا هستن که این افراد کثیف میکنن، خب درسته اما مگه انسان نیستن؟ آدم حق توهین که نداره</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/55/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فامیل نزدیک اما هزار سال غریبه</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/54</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/54</guid>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2026 10:57:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هرچی بیشتر به گذشته فکر میکنم، تصورم نسبت بهش بیشتر عوض میشه. قبلا فکر میکردم خیلی از حرفها از دلسوزیه اما هرچی‌ بیشتر از گذشته فاصله میگیریم و شناختم نسبت به بعضی افراد بیشتر میشه، نظرم هم به همون نسبت بیشتر عوض میشه. الان به پدرم حق میدم. اون خواهرش و برادرش و بچه هاشون رو میشناخت، اما ماها شناختی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هرچی بیشتر به گذشته فکر میکنم، تصورم نسبت بهش بیشتر عوض میشه. قبلا فکر میکردم خیلی از حرفها از دلسوزیه اما هرچی‌ بیشتر از گذشته فاصله میگیریم و شناختم نسبت به بعضی افراد بیشتر میشه، نظرم هم به همون نسبت بیشتر عوض میشه. الان به پدرم حق میدم. اون خواهرش و برادرش و بچه هاشون رو میشناخت، اما ماها شناختی نداشتیم. میدونست کسانی نیستن که بشه بهشون اعتماد و تکیه کرد. اونقدری که حق پدرم بود، بهش احترام نه گذاشتن و نه بچه هاشون میذارن. یه نمونه بخوام بگم اینه که پدربزرگ من ۲ زن داشته. زن اولش ۳ تا بچه داشته، عمو و دوتا عمه هام که همشون فوت شدن و وراثشون با سینه های ستبر موجودن. زن دومش میشه مادر بزرگ من  که تنها یک فرزند داشته که پدرم بوده. خونه و زمینی که مادربزرگم توش زندگی‌ میکرده، پدربزرگم به عنوان مهریه داده بود به مادربزرگم که بعد از فوتش تمام و کمال رسیده به پدرم. پدر من برای اینکه اونا شاید از لحاظ مالی ضعیفن یا هرچی که من نمیدونم، به پیشنهاد خودش گفت من این زمین و خونه رو با اینکه حقمه، اینجوری نمیخوام. اصلا مهریه مادرم هیچی. این زمین رو بین هممون تقسیم میکنیم. بماند که با استقبال عجیب و غریبشون واقع شد. الان ادعای ارث و میراث بابت یک زمین دیگه دارن که پدرم از پدربزرگم  قبل از انقلاب در زمانی که پدربزرگم زنده بود خریده. میگن ما قبول نداریم. پدرم میگه این زمین اصلا ارث نبوده، وقتی زنده بود من ۲۱هزار تومن خریدم. میگن نه. ما نمیذاریم حقمون رو بخورین. زن عموم میگه حق بچه های منه. یکی بهش گفته فلانی مگه تو نمیگفتی وقتی شوهرت فوت شد، عموی بچه هات (پدر من)هر ماه نصف حقوقشو میاورد و بهت میداد که بتونی‌ زندگی کنی؟ اینا رو یادت رفته؟ مطمئنا جوابی نداشته بگه اما بازم ادعاهایی که این زمین حق ماست رو دارن.</p><p>خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/54/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>این مطلبو جای دیگه نوشتم، اینجا هم مینویسم</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/53</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/53</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 16:51:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[موجودات جالبی هستیم که هر روز داریم تعدادمونم بیشتر میشه. درگیر یه مشت خزعبلات بیهوده و بی مصرف. امسال درگیر تاریخ ۵ مرداد ۱۴۰۵، سال دیگه ۶ شهریور ۱۴۰۶ و همینجوری برو بالا. که چی بشه؟ کجا رو با این تاریخ گرفتیم؟ کی رو نجات دادیم؟ توی تاریخ و ساعتی که هیچ ارزشی نداره گیر کردیم. طرف بچه ۷ ماهشو سزارین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:medium;">موجودات جالبی هستیم که هر روز داریم تعدادمونم بیشتر میشه. درگیر یه مشت خزعبلات بیهوده و بی مصرف. امسال درگیر تاریخ ۵ مرداد ۱۴۰۵، سال دیگه ۶ شهریور ۱۴۰۶ و همینجوری برو بالا. که چی بشه؟ کجا رو با این تاریخ گرفتیم؟ کی رو نجات دادیم؟ توی تاریخ و ساعتی که هیچ ارزشی نداره گیر کردیم. طرف بچه ۷ ماهشو سزارین میکنه که تاریخ رند بشه. حالا هم شد، اتفاقی افتاد؟ تاریخ تولد من و میلیون ها آدم دیگه هم رند نیست. اتفاقی افتاد؟ ولی واسه بچه تو شاید هزاران اتفاق بیفته. فردا بزرگ شد میگه مامان ممنونم که منو توی تاریخ رند به دنیا اووردی؟ آره حتما. تف هم توی صورتت نمیندازه.</span></p><p><span style="font-size:medium;">طرف برمیگرده میگه برام مهمه تاریخ عقد، تاریخ عروسی، تاریخ تولد بچه، تاریخ آشنایی، تاریخ اولین و هزار کوفت و زهرمار دیگه رند باشه. میخوام خاص باشم. آره خاص باش. خاص بودن به شعوره نه به تاریخ. شعور که نداری، حداقل تاریخشو داشته باش که یادت بمونه.</span></p><p><span style="font-size:medium;">اینا اگه رند نباشه چی میشه؟ کدوم یکی از ماها برمیگردیم و تاریخ ازدواجمون و تولد بچمونو مرور میکنیم؟ توی تجملات گیر کردیم. تجملاتی که خودش بی ارزشه ما هم یه بی ارزشی دیگه هم بهش اضافه کردیم. یا برای ازدواج طرف تا خرخره زیر قرضه. حاضره زندگیش چند سال بیفته که مثلا فلان و چنان باشه. برو از تمام کسانی از ازدواج کردن بپرس، روزی چند بار فیلم عروسیتو نگاه میکنی؟ ماهی چند بار؟ سالی چندبار؟ اصلا آخرین باری که دیدی کی بوده؟ اصلا آخرین باری که مراسم عروسیت توی ذهنت مرور شده کی بوده؟ </span></p><p><span style="font-size:medium;">نمیدونم داریم به کجا میریم ولی مطمئنا مقصدمون خیلی خوب نیست.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/53/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ام آر آی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/52</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/52</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 07:40:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز رفتم نوبت ام آر آی بگیرم، دختره که توی پذیرش نشسته بود، آشنا بود. نسخه رو بهش دادم، گفتش که از الان تا دی ماه نوبتا پره. گفتم دی؟ از الان تا دی؟ گفتش آره دستگاه یکی دیگه از بیمارستانا خرابه واسه همین اینجا شلوغ تر شده و نوبت ها سخت تر گیر میاد. گفتش اگه نوبتی خالی شد یا کنسلی داشتیم بهت زنگ‌ م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز رفتم نوبت ام آر آی بگیرم، دختره که توی پذیرش نشسته بود، آشنا بود. نسخه رو بهش دادم، گفتش که از الان تا دی ماه نوبتا پره. گفتم دی؟ از الان تا دی؟ گفتش آره دستگاه یکی دیگه از بیمارستانا خرابه واسه همین اینجا شلوغ تر شده و نوبت ها سخت تر گیر میاد. گفتش اگه نوبتی خالی شد یا کنسلی داشتیم بهت زنگ‌ میزنم. منم تشکر کردم و رفتم.</p><p>یاد زمانی افتادم که ام آر آی فقط توی دو تا از شهر ایران بود و نوبت ها به سال می رسید، افتادم. یکی تهران چون پایتخته، یکی هم رفسنجان. حالا چرا بین تمام شهرها و کلان شهرها، رفسنجان؟ چون زمان ریاست جمهوری رفسنجانی بود و رفسنجانی یه مرکز رو توی شهر خودش ساخته بود. کلا ایران بود و دوتا مرکز ام آر آی.</p><p>یادمه مادرم دیسک کمرش پاره شده بود و ما با ماشین از شهرمون توی زمستون پا شدیم رفتیم رفسنجان. پدربزرگمم بود چون پدرم میخواست مادرم ببره واسه ام آر آی و ما بچه ها کوچیک بودیم و توی شهر غریب آواره میشدیم. نهایتا نتیجه و گزارش رو بعد از یک ماه با پست میفرستادن در خونه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/52/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تعطیل کاری</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/51</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/51</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 08:26:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز و فردا رو بخاطر گرمای هوا تعطیل کردن. البته فکر نکنم دلیلش گرمای هوا باشه چون گرم تر از اینم بوده و تعطیل نشده. احتمالا بخاطر جنگه و نخواستن اینجوری بگن. نمیدونم حالا هرچی. مهم اینه من با اقتدار تمام سرکارم. چون شرکت ما گفتن تمام کارمندان روزکار تعطیل جز واحد برق و ابزاردقیق. نمیدونم خوشحال با...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز و فردا رو بخاطر گرمای هوا تعطیل کردن. البته فکر نکنم دلیلش گرمای هوا باشه چون گرم تر از اینم بوده و تعطیل نشده. احتمالا بخاطر جنگه و نخواستن اینجوری بگن. نمیدونم حالا هرچی. مهم اینه من با اقتدار تمام سرکارم. چون شرکت ما گفتن تمام کارمندان روزکار تعطیل جز واحد برق و ابزاردقیق. نمیدونم خوشحال باشم توی واحد ابزاردقیق دارم کار میکنم، ناراحت باشم. خلاصه که از این لطف ها زیاد به واحد ما رسیده. یعنی یه ترقه هم بندازن اولین چیزی که میگن اینه که برق و ابزاردقیق روی تعطیل شیفت بذارین و شبها آنکال باشن. حالا اومدیم یه بمب انداختن و همه چیز به فنا رفت و البته منم این بین مثل فیلم از گور برخواسته، زنده موندم. دقیقا چکاری از دستم برمیاد؟ اومدیم این یارو کله زرد تصمیم گرفت یه دونه چاه گاز بمباران کنه و کرد. به نظرت از شعاع ۲۰۰ یا ۳۰۰ متری میشه نزدیک چاه بشی که تو انتظار داری من ابزاردقیق برات کاری انجام بدم؟ و چاه رو دوباره توی سرویس قرار بدم؟ اصلا به نظرت چاهی میمونه؟ لوله ای میمونه؟ تجهیزی میمونه؟</p><p>نه دیگه مرتیکه خر. چرا نمیذاری ما مثل بقیه یه روز خوش داشته باشیم؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/51/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پست موقت و حاوی کلمات غیر مودبانه</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/50</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/50</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 08:28:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کانال تلگراممو هفته پیش پاک کردم و شرش رو کندم رفت، یه جمله ای توی کانال مرحومم نوشته بودم که جا داره با توجه به شرایط موجود، اینجا هم بنویسم: "آقا من به این نتیجه رسیدم بین گشادی یک نفر و درازی زبون، رابطه مستقیم وجود داره. یعنی هرچقدر یک نفر کون گشادتر باشه زبونشم درازتره."
مرتیکه از صبح تا شب مین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کانال تلگراممو هفته پیش پاک کردم و شرش رو کندم رفت، یه جمله ای توی کانال مرحومم نوشته بودم که جا داره با توجه به شرایط موجود، اینجا هم بنویسم: "آقا من به این نتیجه رسیدم بین گشادی یک نفر و درازی زبون، رابطه مستقیم وجود داره. یعنی هرچقدر یک نفر کون گشادتر باشه زبونشم درازتره."</p><p>مرتیکه از صبح تا شب میناله که به اندازه ای که کار میکنم حقوق نمیدن. والا اگه بخوان نسبت به کارایی حقوق بدن، اون ناهار ظهر رو هم تو نباید بگیری. از صبح میای سرت توی لپ تاپته واسه کار خودت. بهت هم میگن یه کاری انجام بده به هیچ جات نیست. زبون ماشالله مثل مورچه خوار، درازه. از صبح هم بشین خایه مالی رئیس بکن. هرچند که چندین بار جلوی خودش و رئیس هم گفتم که آدم یک دست و پای مخالف نداشته باشه، خایه مال هم نباشه. رئیسم فقط میخنده. به رئیس هم گفتم شما باعث شدی اینجوری بشه. بیشتر از چیزی که ظرفیتش بود بهش بها دادی. اینم نتیجش. مرتیکه خر. </p><p>تلفن که جواب نمیدی فرداشم میگه دیشب اومدی سرکار؟ میگم آره. میپرسه با کی؟ میگم‌ تنها تو که تلفن جواب ندادی. میگه من از حق زن و بچم‌ نمیزنم ولی حقته. </p><p>به رئیسم‌هر دفعه میگه من باشگاه بودم متوجه نشدم. وگرنه میام. حالا ساعت چنده ۱۱ شب. آره دیگه گوشهای ما درازه. ما خریم. فقط هم تو خانواده داری ما زن و بچمونو از توی جوب پیدا کردیم.</p><p>گوه پس کلت. رئیس هم‌که کلا حواله س. ریدم توی مدیریتت.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/50/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خودخواهی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/49</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/49</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 11:50:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خودخواهی و خودپسندی به جایی میرسه که دیگه هیچی برات مهم نیست نه خانواده نه همسر نه بچه. فقط خودتی خودت. فکر میکنم به جایی برسه که حاضری همه دنیا بمیرن، هیچ کسی زنده نباشه و فقط خودت باشی و خودت.
حکایت بعضی از آدمهاس که حتی برای کار خودشونم تلفنتو جواب نمیدن.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خودخواهی و خودپسندی به جایی میرسه که دیگه هیچی برات مهم نیست نه خانواده نه همسر نه بچه. فقط خودتی خودت. فکر میکنم به جایی برسه که حاضری همه دنیا بمیرن، هیچ کسی زنده نباشه و فقط خودت باشی و خودت.</p><p>حکایت بعضی از آدمهاس که حتی برای کار خودشونم تلفنتو جواب نمیدن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/49/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جنگ جنگ تا پیروزی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/48</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/48</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 07:58:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب با خستگی و خواب آلودگی تمام داشتم بازی فوتبال کلمبیا و سوئیس رو نگاه میکردم، اینقدر خوابم‌ و از نتیجه بازی مصر و آرژانتین ناراحت بودم که گفتم ولش کن برم بخوابم که فردا سرکار باید برم و بیدار نمیشم. سر نذاشته بودم روی بالش که یک صدای انفجار اومد و بعدش صداهای چندین انفجار.
آقا اگه این جنگ بین آم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب با خستگی و خواب آلودگی تمام داشتم بازی فوتبال کلمبیا و سوئیس رو نگاه میکردم، اینقدر خوابم‌ و از نتیجه بازی مصر و آرژانتین ناراحت بودم که گفتم ولش کن برم بخوابم که فردا سرکار باید برم و بیدار نمیشم. سر نذاشته بودم روی بالش که یک صدای انفجار اومد و بعدش صداهای چندین انفجار.</p><p>آقا اگه این جنگ بین آمریکا و بندرعباسه بگین ما تکلیفمونو بدونیم. آرامش از ما گرفتین هر یک دو هفته ما باید دوباره استرس جنگ و شروع شدن جنگ بکشیم. بعد از چند ماه تازه این هفته فرودگاه دوباره راه افتاده بود که دیشب فکر کنم دوباره به فنا رفت. والا این بلاتکلیفی از خود جنگ بدتره. همه چیزو از ما گرفتین، قبلا میگفتین اگه اقتصادمون خوب نیست در عوض امنیت داریم، الان همونو هم دیگه روتون نمیشه بگین. بعد از ۱۳ سال کارمندی واسه یه تولد باید شرمنده زن و بچه بشی که نمیتونی خوشحالشون کنی. اینکه از خودت مجبوری بزنی که بچت حس نکنه براش کم گذاشتی. شما چی میفهمین این چیزا یعنی چی؟ یه مشت مرفه بی درد. خدا از هیچ کدومتون نگذره...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/48/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پدیده</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/47</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/47</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Jul 2026 07:38:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه پدیده ای داریم که اسمش نمیدونم چیه اما اگه بخوام با مثال توضیح بدم اینجوریه که مثلا من یه بدهی بایت شهریه مدرسه دارم که باید پرداخت کنم و پولش رو هم دارم، اما زورم میگیره که پولو یه جا بدم. میام و در ۳ چک که اونم سعی میکنم چک ها رو پاس نکنم پرداخت میکنم. چرا؟ چون حساب و کتاب کردم که من و پدر هر د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه پدیده ای داریم که اسمش نمیدونم چیه اما اگه بخوام با مثال توضیح بدم اینجوریه که مثلا من یه بدهی بایت شهریه مدرسه دارم که باید پرداخت کنم و پولش رو هم دارم، اما زورم میگیره که پولو یه جا بدم. میام و در ۳ چک که اونم سعی میکنم چک ها رو پاس نکنم پرداخت میکنم. چرا؟ چون حساب و کتاب کردم که من و پدر هر دانش آموز اینقدر پول باید بدیم و تعداد دانش آموزان اینقدره، در هم ضرب میکنم و یه رقم عجیب و غریبی در میاد. بعد به خودم میگم مدرسه غلط کرده پولو اینجوری بگیره، وایسا تا پولتو بگیری. در صورتیکه من الان چندین برابر کل اون شهریه توی حسابمو دارم، اما با اینکار مثلا پول یه جا ندادم و دد نهایت پولای توی حسابمو کم کم خرج میکنم و موعد چکها که میرسه کاسه چه کنم چه کنم دستم میگیرم که از کجا بیارم. ذهنم مشغوله بدهکاری و چکهاس. از اونور ترس برگشت خوردن چکها رو هم دارم. از طرف دیگه مشکلات دیگه هم‌پیش اومده که انباشته شده. ولی فکر میکنم برنده منم. چون نذاشتم اون لذت پولو ببره، هرچند خودم به خِر خِر افتادم.</p><p>مدرسه فقط یک مثال از این پدیده س. منظور اینه ما عادت داریم مشکلاتمونو وقتی میتونیم حل کنیم، به جای حل کردن جا به جاش کنیم. هُل میدیم تا چند متری جلوتر بره و با مشکلات بعدی جمع میکنیم، بعدم فکر میکنیم بردیم. به شدت هم به ضرب المثل از این ستون تا اون ستون فرجه معتقدیم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/47/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نالش</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/46</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/46</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 14:35:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از همکاران داشت می نالید دارم به حرفاش فکر میکنم میبینم واقعا درسته میگفت: "نه پول داریم، نه سیگار میکشیم، نه اهل مشروبات الکلیم، نه دوست دختر داریم، نه اهل رفیق بازی هستیم، نه کار دیگه ای داریم. این چه زندگیه؟"
حرفاش منطقیه😂.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از همکاران داشت می نالید دارم به حرفاش فکر میکنم میبینم واقعا درسته میگفت: "نه پول داریم، نه سیگار میکشیم، نه اهل مشروبات الکلیم، نه دوست دختر داریم، نه اهل رفیق بازی هستیم، نه کار دیگه ای داریم. این چه زندگیه؟"</p><p>حرفاش منطقیه😂.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/46/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نصیحت</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/45</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/45</guid>
		<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 08:10:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آقا اگه دیدین یه ماشینی سر ظهری، صبحی، خلاصه یه موقع بی وقتی زیر یه سایه درختی گوشه خیابون یا ته یه کوچه بن بست، پارکه و شیشه هاش دودیه و خود ماشن و کولرش روشنه، فاز پیرمردای ۸۰ ساله برندارین برین بزنین پشت شیشه که از اینجا حرکت کن. چرا؟ چون فکر میکنی باعث پایین اومدن امنیت جامعه شده و الان نهی از م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آقا اگه دیدین یه ماشینی سر ظهری، صبحی، خلاصه یه موقع بی وقتی زیر یه سایه درختی گوشه خیابون یا ته یه کوچه بن بست، پارکه و شیشه هاش دودیه و خود ماشن و کولرش روشنه، فاز پیرمردای ۸۰ ساله برندارین برین بزنین پشت شیشه که از اینجا حرکت کن. چرا؟ چون فکر میکنی باعث پایین اومدن امنیت جامعه شده و الان نهی از منکر کردی.</p><p>سرتو بنداز پایین و برو. بعضی چیزا واقعا به ما مربوط نیست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/45/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>30</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تصمیم کبرا</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/44</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/44</guid>
		<pubDate>Mon, 29 Jun 2026 06:46:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نظرم در مورد کجا موندن تغییر کرده.
تصمیم گرفتم‌ اینجا بمونم. اونجا رو تخته نمیکنم اما احتمالا فقط ویترینه و جنس جدیدی به فروش گذاشته نمیشه. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نظرم در مورد کجا موندن تغییر کرده.</p><p>تصمیم گرفتم‌ اینجا بمونم. اونجا رو تخته نمیکنم اما احتمالا فقط ویترینه و جنس جدیدی به فروش گذاشته نمیشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/44/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بازگشت به خانه</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/43</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/43</guid>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 12:52:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ظاهرا بلاگ اسکای کاملا برگشته به روال قبل و میشه کامنت گذاشت.
دیگه کم‌کم وقت برگشتن به خونه س و باید اینجا رو ترک کرد. اینجا امکاناتش خوب بود. اینکه میشد جایی که کامنت گذاشتی رو بدون گم کردن پیدا کنی و احیانا جواب کامنتتو ببینی. اینکه میدیدی کی داره لایک میکنه، اما اینا باعث نمیشه آدم به خونه برنگرد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ظاهرا بلاگ اسکای کاملا برگشته به روال قبل و میشه کامنت گذاشت.</p><p>دیگه کم‌کم وقت برگشتن به خونه س و باید اینجا رو ترک کرد. اینجا امکاناتش خوب بود. اینکه میشد جایی که کامنت گذاشتی رو بدون گم کردن پیدا کنی و احیانا جواب کامنتتو ببینی. اینکه میدیدی کی داره لایک میکنه، اما اینا باعث نمیشه آدم به خونه برنگرده. حتی اگه خونه، یه کلبه محقر باشه. لینک وبلاگمو اینجا میذارم اگه سر بزنید خوشحال میشم. به امید دیدار دوباره</p><p><s>لینک وبلاگم</s></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/43/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>چرندیات سر صبحی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/42</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/42</guid>
		<pubDate>Sun, 28 Jun 2026 06:35:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه مطلب مفصل نوشتم اما پاک کردم. از ۳ صبح بیدارم و خوابم نبرد. چرندیات میاد به ذهنم و البته که تراوشات ذهنی و مطالب پرت و پلای من جذابیتی برای خواننده نداره.
ناامیدی در بین مردم خیلی زیاد شده، هرکی رو میبینی، باهاش حرف میزنی، نسبت به آینده خوشبین نیست. مگر هموطنان  عرازشه داخلی که در شور و شعفن. این...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه مطلب مفصل نوشتم اما پاک کردم. از ۳ صبح بیدارم و خوابم نبرد. چرندیات میاد به ذهنم و البته که تراوشات ذهنی و مطالب پرت و پلای من جذابیتی برای خواننده نداره.</p><p>ناامیدی در بین مردم خیلی زیاد شده، هرکی رو میبینی، باهاش حرف میزنی، نسبت به آینده خوشبین نیست. مگر هموطنان  عرازشه داخلی که در شور و شعفن. اینهمه خرابی زیرساخت و بدبختی که نمیبینن. حق هم دارن، هدفشون بودنه نه زندگی. عرازشه خارج نشین هم که چیزی از دست ندادن و نمیدن. اونور آب نشستن زندگیشونو دارن، شاهزادشون هست، بسه براشون. اینوریا و اونوریا هردو گروه کرکره مغز رو هم که مدتهاس دادن پایین. ما هم شدیم مثل داستان اون پیرمرد که چه بارون بیاد چه نیاد، بدبخته.اصل موضوع اینه داره تفکراتمون فقیر میشه. آرزوهامون شده خونه و ماشین. یادمون داره میره به چی میگن حداقل حق و چی آپشن.</p><p>دلم به حال بچه هامون میسوزه، آینده ی روشنی جلوشون نیست مگر اینکه بتونن از اینجا برای همیشه برن ‌که اونم پنجاه پنجاهه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/42/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک و دو</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/41</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/41</guid>
		<pubDate>Sat, 27 Jun 2026 11:06:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱- جاتون خالی هفته رفتیم سمت شهر سامان و پل زمان خان و رفتینگ(قایق سواری). اینقدر آب سرد بود که بعدش با اجازتون بیماری بر بنده مستولی شده و تا الان درگیر سردرد و سرماخوردگیشم. اما ارزششو داشت. کاش میشد عکس و فیلمشو گذاشت اما خب شدنی نیست.
۲- توی منطقه ما به دلیل اینکه گازکشی وجود نداره یعنی در واقع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۱- جاتون خالی هفته رفتیم سمت شهر سامان و پل زمان خان و رفتینگ(قایق سواری). اینقدر آب سرد بود که بعدش با اجازتون بیماری بر بنده مستولی شده و تا الان درگیر سردرد و سرماخوردگیشم. اما ارزششو داشت. کاش میشد عکس و فیلمشو گذاشت اما خب شدنی نیست.</p><p>۲- توی منطقه ما به دلیل اینکه گازکشی وجود نداره یعنی در واقع ساختمون ما گازکشی نداره وگرنه علمک تا در خونه اومده، از آبگرمکن برقی استفاده میکنیم که دیروز دیدم که به سلامتی ریق رحمت رو سرکشیده و سوراخ شده و بی وفایی کرد. من یه ۲۰ سال دیگه ازش توقع داشتم اما باوفا نبود. آبگرمکن هم آبگرمکن های قدیم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/41/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جنگ</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/40</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/40</guid>
		<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 08:00:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ما پارسال اومدیم بریم‌ مسافرت، همکارمون سرطان گرفت و رفت دنبال درمانش و به دلیل کمبود نفرات، مسافرت ما کنسل شد. زمستون پارسال یک سفر خارج از کشور رفتم، همین که رسیدیم‌ اونور آب، جنگ شد و در نهایت این‌ مسافرت به علت بی خبری از خانواده برای من زهر شد و ۳ روز مسیر برگشت با اتوبوس طول کشید و به فنا رفتم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ما پارسال اومدیم بریم‌ مسافرت، همکارمون سرطان گرفت و رفت دنبال درمانش و به دلیل کمبود نفرات، مسافرت ما کنسل شد. زمستون پارسال یک سفر خارج از کشور رفتم، همین که رسیدیم‌ اونور آب، جنگ شد و در نهایت این‌ مسافرت به علت بی خبری از خانواده برای من زهر شد و ۳ روز مسیر برگشت با اتوبوس طول کشید و به فنا رفتم. امسال دوباره تصمیم گرفتیم مسافرت بریم‌که ظاهرا بازم‌ جنگ شده و احتمالا بازم‌ مسافرت کنسله. ظاهرا مسافرت به ما نیومده.</p><p>آقا من تمام جنگ ها رو گردن میگیرم. اصلا تمام‌جنگ ها با مسافرت ما‌ گره خورده. از حالا هروقت خواستم با کسی تسویه حساب کنم، برنامه مسافرت میریزم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/40/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دزدی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/39</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/39</guid>
		<pubDate>Sun, 07 Jun 2026 14:31:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شرایط بد اقتصادی که تنها دلیل این چیزی که میخوام بگم نیست اما باعث شده دزدی خیلی زیاد بشه. توی خونه پدرم، درخت انبه دارن و روزی نیست که دزد نیاد. قبلا شبا میومدن اما الان اینقدر گستاخ شدن که ساعت ۲ ظهر میبینی چند زن بالای خونه دارن میوه میچینن. آدم از سر ناچاری و بیچارگی‌که انبه نمیدزده. انبه که جز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شرایط بد اقتصادی که تنها دلیل این چیزی که میخوام بگم نیست اما باعث شده دزدی خیلی زیاد بشه. توی خونه پدرم، درخت انبه دارن و روزی نیست که دزد نیاد. قبلا شبا میومدن اما الان اینقدر گستاخ شدن که ساعت ۲ ظهر میبینی چند زن بالای خونه دارن میوه میچینن. آدم از سر ناچاری و بیچارگی‌که انبه نمیدزده. انبه که جز مایحتاج زندگی نیست. البته الان که بیشتر فکر میکنم شاید برای فروش میدزدن و اونوقت میتونه راهی باشه که از این طریق تامین امرار معاش کنن. نمیدونم. علی ایها حال دزدی زیاد شده. مواظب طلا، گوشی، کیف، نمیدونم لپ‌تاپ هرچی. اینا طبیعتا از انبه ارزشی بیشتری دارن. وقتی دزدی انبه زیاد شده، دیگه این چیزها که از قدیمم بوده، خیلی باید مواظبشون باشیم.</p><p>آدما چند دسته ان. یه عده آدمهایی هستن که به هیچ‌ عنوان حاضر نیستن بخاطر اعتقادی که دارن حالا چه دینی چه وجدانی یا هرچیز دیگه، برای امرار و معاش دست به هر کاری بزنن و از هر راهی پول در بیارن. یه عده هم که از قدیم براشون مهم نبوده و اگه پاش میفتاد و دستشون میرسید، هرچی که میتونستن میدزدیدن. اما دسته سومی هم هستن که نه اونقدر عزت نفس دارن که حتی اگه از گرسنگی بمیرن دست به دزدی نزنن و نه اینقدر شجاع ( میدونم کلمه مناسبی نیست) هستن که دزدی کنن. این دسته سوم تحت شرایط بد اقتصادی کم‌کم نترس میشن و از سر ناچاری دست به دزدی میزنن. البته بازم برای دزدی توجیه مناسبی نیست اما متاسفانه نتیجه اینه که اینکارو میکنن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/39/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ادکلن</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/38</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/38</guid>
		<pubDate>Thu, 04 Jun 2026 15:12:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ادکلن باعث میشه یادت بره کجا زندگی میکنی.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ادکلن باعث میشه یادت بره کجا زندگی میکنی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/38/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جریمه سر صبحی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/37</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/37</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Jun 2026 09:08:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز صبح موقع اومدن سرکار، پلیس راه رانندمون رو بخاطر اینکه من کمربند نبسته بودم، جریمه کرد و افسر ۱۵۰ تومن براش نوشت. بعد که رسیدیم و پیاده شدیم بهش گفتم شماره کارت به من بده من این ۱۵۰ تومن بریزم‌ به حسابت. قبول نکرد گفتش که ۱۵۰ تومن چیزی نیست. الان پول یه شات قهوه بیشتر نمیشه. گفتم اشکال نداره ه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز صبح موقع اومدن سرکار، پلیس راه رانندمون رو بخاطر اینکه من کمربند نبسته بودم، جریمه کرد و افسر ۱۵۰ تومن براش نوشت. بعد که رسیدیم و پیاده شدیم بهش گفتم شماره کارت به من بده من این ۱۵۰ تومن بریزم‌ به حسابت. قبول نکرد گفتش که ۱۵۰ تومن چیزی نیست. الان پول یه شات قهوه بیشتر نمیشه. گفتم اشکال نداره همون قهوه. من کار اشتباهی انجام دادم و قرار نیست شما تاوانشو بدی.</p><p>هرچقدر اصرار کردم قبول نکرد، دیدم کنار پخش ماشینش، کارتش هست. کارتشو برداشتم و ۱۵۰‌تومن کارت به کارت کردم، ناراحت شد ولی خب اون مقصر نبود و چرا باید جریمه بشه؟ غیر از این مگه یک راننده چقدر حقوق میگیره که بخواد جریمه منو بده؟ بعد گفتش که مقصر من بودم نباید میگفتم جریمه‌ بخاطر چیه، باید میگفتم بخاطر شیشه دودیه. دیگه من چیزی نگفتم و فقط دوباره  معذرت خواهی کردم که باعث جریمه شدم و از‌‌ ماشین پیاده شدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/37/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>22</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اولین روز اجرای تز مسخرشون</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/36</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/36</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Jun 2026 12:14:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از امروز کار مسخره ای که گردنمون انداختن رو شروع کردیم و اولین چاه رو تموم کردیم. هوا گرمتر از چیزی بود که بشه تحمل کرد باد هم اصلا نمیومد اما هرچی که بود اولین چاه تموم شد. 
در حین کار ساعتم آلارم داد، نگاه کردم دیدم نوشته ضربان قلب بالاس. دیدم داره ۱۷۴ رو نشون میده. خودمم احساس میکردم که کم کم دار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از امروز کار مسخره ای که گردنمون انداختن رو شروع کردیم و اولین چاه رو تموم کردیم. هوا گرمتر از چیزی بود که بشه تحمل کرد باد هم اصلا نمیومد اما هرچی که بود اولین چاه تموم شد. </p><p>در حین کار ساعتم آلارم داد، نگاه کردم دیدم نوشته ضربان قلب بالاس. دیدم داره ۱۷۴ رو نشون میده. خودمم احساس میکردم که کم کم داره بهم فشار میاد. آدم بالا رفتن سنش رو یهو متوجه میشه. کاری که چندسال پیش بدون مشکل و خیلی راحت انجام میدادی رو الان نمیتونی مثل اون موقع راحت انجام بدی. دیگه الان توی ۴۱ هستم دیگه. سن یک عدد نیست، سن یک حقیقته. </p><p>امروزمون با چاه شماره ۹ گذشت. فردا احتمالا چاه ۲ رو انجام بدیم. و از هفته بعد چاههای دیگه. خوشبختانه جوری برنامه چیدیم و نقشه کار رو کشیدیم که اگه از این تز مسخرشون پشیمون شدن، نیاز نباشه کلا بریم باز کنیم. با بستن یک شیر همه چیز مثل روز اول میشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/36/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سوال</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/35</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/35</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 19:25:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[انتخاب شما کدوم یکیه؟
۱- باشعورِ مسئولیت ناپذیر
۲- بی شعورِ مسئولیت پذیر
لطفا اگه جواب میدین دلیلش رو هم بگین.
البته مسئولیت پذیری هم جزئی از شعور به حساب میاد اما منظور من کل شعوره. مجموع تمام چیزهایی که شعور گفته میشه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>انتخاب شما کدوم یکیه؟</p><p>۱- باشعورِ مسئولیت ناپذیر</p><p>۲- بی شعورِ مسئولیت پذیر</p><p>لطفا اگه جواب میدین دلیلش رو هم بگین.</p><p>البته مسئولیت پذیری هم جزئی از شعور به حساب میاد اما منظور من کل شعوره. مجموع تمام چیزهایی که شعور گفته میشه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/35/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>26</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کار</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/34</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/34</guid>
		<pubDate>Sat, 30 May 2026 10:11:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب آخر وقت با همسر نشسته بودیم و داشتیم فیلم میدیدیم تقریبا ساعت ۱۲ بود که گوشیم زنگ خورد و حدس میزدم کی باشه ولی دعا میکردم حدسم اشتباه باشه که متاسفانه نبود و از سرکار زنگ میزدن. مثل اون شخصی شده بودم که گوشیشو گذاشته توی جیب پشتش و نشسته بود و صدای شکستن چیزی اومد و میگفت ان شاالله که گوشیم نیس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب آخر وقت با همسر نشسته بودیم و داشتیم فیلم میدیدیم تقریبا ساعت ۱۲ بود که گوشیم زنگ خورد و حدس میزدم کی باشه ولی دعا میکردم حدسم اشتباه باشه که متاسفانه نبود و از سرکار زنگ میزدن. مثل اون شخصی شده بودم که گوشیشو گذاشته توی جیب پشتش و نشسته بود و صدای شکستن چیزی اومد و میگفت ان شاالله که گوشیم نیست استخون لگنمه. </p><p> تا ماشین هماهنگ شد و اومدم سرکار ساعت تقریبا ۱:۲۰ بود و کارم ساعت ۳ تموم شد. واسه کاری که بعد از ۱۲ شب پیش بیاد، دیگه ارزش نداره برگردی خونه. مگر اینکه روز تعطیل باشه و نیاز نباشه فرداش سرکار باشی وگرنه غیر از این، بهتره شب همونجا بخوابی. دیگه بساط خواب رو روی تخت مرمر(از نوع موکت کبریتی) موجود انداختم و گرفتم خوابیدم تا قبل از ۷ صبح.</p><p>پروژه های مزخرف ستاد هم شر شده. از این مدل پروژه هایی که طرف ورمیداره روی یک‌کاغذ باطله مینویسه اینکارو انجام بدین. واسه اون یک جمله ۳ کلمه ایه. ولی واسه تو یک هفته کار از صبح تا بعد از ظهر زمان میبره.</p><p> </p><p> </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/34/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بالانشین</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/33</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/33</guid>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 09:02:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بالانشینطرف توی ستاد نفت یکی از کلان شهرها و توی یکی از طبقات ساختمون ۱۱ طبقه ای که بهترین جای شهره، نشسته و در حالی که بیرون پنجره اتاقش رو نگاه میکنه و شهر رو زیر پای خودش میبینه، تز میده که باید فلان کار رو انجام بدین. حالا اون کار چیه؟ یک کار عبس و بیهوده که نتیجش ممکنه فاجعه به بار بیاره. تو هم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<h2>بالانشین</h2><p>طرف توی ستاد نفت یکی از کلان شهرها و توی یکی از طبقات ساختمون ۱۱ طبقه ای که بهترین جای شهره، نشسته و در حالی که بیرون پنجره اتاقش رو نگاه میکنه و شهر رو زیر پای خودش میبینه، تز میده که باید فلان کار رو انجام بدین. حالا اون کار چیه؟ یک کار عبس و بیهوده که نتیجش ممکنه فاجعه به بار بیاره. تو هم تا صبح هرچی میخوای بگو و دلیل بیار ولی فرقی با یاسین در گوش خر خوندن نداره.</p><p>هرچقدر به رئیس هم بگی فایده نداره میگه از ستاد گفتن. خب گفته باشن، خیر سرت باید توجیهش کنی که چنین گوهی نخوره. وگرنه اگه قرار باشه هرچی اون بگه، تو بگی باشه که اصلا این وسط جایگاهت چیه. بذار مستقیم به انجام دهندگان کار بگه برین فلان کار انجام بدین. میخوای توی بمباران احتمالی جلوی فاجعه رو بگیری دیگه ولی اینکار خودش فاجعه ببار میاره. آره واسه بمباران حل میشه ولی در حالت عادی شما داری یک مسیری دقیقا موازی با مسیر جریان میکشی که گاز از طریق اون مسیر برمیگرده و این یعنی زمانی که خط رو برای تعمیرات ببندن و تخلیه کنن یک مسیر بای پس وجود داره و گاز میاد و این مسیر رو پر میکنه و مهم تر از اون هیچ کنترلی روش نداری. حالا تو میخوای اسمشو مسیر سری بذاری بذار ولی این سری نیست.</p><p>اینکه واسه یه کاری که هیچ منفعتی نداره و قراره شر بتراشه مجبوری توی این گرما و زیر آفتاب بری و جر بخوری، زور داره. وگرنه که نه دفعه اول بوده که توی گرما بهمون پروژه دادن و نه دفعه آخر. هر سال اورهال توی تابستونه هیچ اتفاقی نیفتاده و اتفاقا با دل و جون هم انجام میدیم. چون به نفع خودمونم هست. خرابیهامون در فصل زمستون کمتر میشه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/33/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دکتر</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/32</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/32</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 11:17:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز نوبت دکتر داشتم و بعدش رفتم آزمایشگاه. دختره یه ظرف ۳ لیتری نمونه ادرار ۲۴ ساعته داده دستم گفتش که تا حالا انجام دادی؟ گفتم نه و خلاصه توضیح داد که چجوری باید انجام بدم. بهش میگم مردم چی دستشونه توی خیابون راه میرن شما چی دادین دست من. دختره گفت آره دیگه. مردم دست یارشون توی دستشونه و تو ظرف ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز نوبت دکتر داشتم و بعدش رفتم آزمایشگاه. دختره یه ظرف ۳ لیتری نمونه ادرار ۲۴ ساعته داده دستم گفتش که تا حالا انجام دادی؟ گفتم نه و خلاصه توضیح داد که چجوری باید انجام بدم. بهش میگم مردم چی دستشونه توی خیابون راه میرن شما چی دادین دست من. دختره گفت آره دیگه. مردم دست یارشون توی دستشونه و تو ظرف نمونه ادرار😄. ماشین هم دست همسر بود و باید تا خونه پدرِ همسر پیاده میرفتم اونم با یک ظرف که داد میزد برای چیه. آزمایشگاه کنار مغازه بابامه. دیگه اومدم مغازه و یک پلاستیک رنگی برداشتم که ظرف رو توی اون پلاستیکه بذارم.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/32/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>امروز</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 20:00:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به خاطر برکات خطر جنگ، رئیس مورد لطف قرار نگرفت و از ناسزاهای احتمالی من و همکارم قسر در رفت. 
اما بخاطر سهل انگاریش مورد عنایت حاکم بزرگ واقع شد.
مرتیکه خب وقتی چیزی ازت میپرسن درست جواب بده. به رئیس منطقه آمار اشتباه داده اونم بدبخت بی خبر از همه جا توی جلسه با مدیرعامل و دار و دستش همونا رو گفته،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به خاطر برکات خطر جنگ، رئیس مورد لطف قرار نگرفت و از ناسزاهای احتمالی من و همکارم قسر در رفت. </p><p>اما بخاطر سهل انگاریش مورد عنایت حاکم بزرگ واقع شد.</p><p>مرتیکه خب وقتی چیزی ازت میپرسن درست جواب بده. به رئیس منطقه آمار اشتباه داده اونم بدبخت بی خبر از همه جا توی جلسه با مدیرعامل و دار و دستش همونا رو گفته، بعدش رئیس نظارت بر تعمیرات یه جورایی غیر مستقیم به رئیس منطقه گفته شعر نگو مومن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>صف</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/30</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/30</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 06:08:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من نمیدونم مگه چقدر ماشین توی این شهر ما هست که پمپ بنزین ها هر روز صف های کیلومتری دارن. مجبور شدم ساعت ۴ صبح برم پمپ بنزین که صف نباشه. خدا نکنه سهمیه بنزینت تموم بشه که اگه شد باید از ۱۲ شب بری توی صف بخوابی که البته اونم توی کیلومتر ۲ یا ۳ صف هستی، تا ۵ صبح که تازه پمپ ها بنزین آزاد میدن. اگه سه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من نمیدونم مگه چقدر ماشین توی این شهر ما هست که پمپ بنزین ها هر روز صف های کیلومتری دارن. مجبور شدم ساعت ۴ صبح برم پمپ بنزین که صف نباشه. خدا نکنه سهمیه بنزینت تموم بشه که اگه شد باید از ۱۲ شب بری توی صف بخوابی که البته اونم توی کیلومتر ۲ یا ۳ صف هستی، تا ۵ صبح که تازه پمپ ها بنزین آزاد میدن. اگه سهمیه آزاد تموم نشه، احتمالا تا ظهر میای خونه. فکر میکنم یه ۵ لیتر بنزین هم باید بابت اینکه از گرما نمیری بدی به خورد ماشین. البته این دیگه انتخاب خودته. میتونی کولر خاموش کنی و بشینی توی ماشین و از سونا بخار لذت ببری، فوقش یکمی از عمرت کم میشه دیگه، شایدم با یه سکته موفق همه عمر.</p><p>تمام دنیا دارن میرن به سمت ماشین های هیبریدی و مصرف کمتر، اینجا ماشین استارت بزنی به اندازه ۵۰ کیلومتر اونا بنزین سوزونده. بعدم‌ میگه مردم رعایت کنن. مردم رعایت چی کنن؟ نه بهشت براشون ساختی. تا حالا همه توی ناز و نعمت بودن، از این به بعد رعایت کنن. به قول شاکربوری: ببین چی ساختین که بچه های خودتون حاضر نیستن اینجا بمونن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/30/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کار</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Thu, 14 May 2026 21:12:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگه شنبه اومدم و اینجا به رئیس فحش دادم بدونید رئیس کاری که میشد زمستون و توی هوای خنک انجام داد و بخاطر دوراندیشی و مدیریت منحصر به فردش نذاشت اون موقع انجام بدیم رو انداخته الان و توی دمای ۴۰ درجه و شرجی. اونم زمانی که از ۶ نفر واحدمون فقط ۲ نفر هستیم و البته که خودشم نیست و باید دو نفری زیر آفتاب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه شنبه اومدم و اینجا به رئیس فحش دادم بدونید رئیس کاری که میشد زمستون و توی هوای خنک انجام داد و بخاطر دوراندیشی و مدیریت منحصر به فردش نذاشت اون موقع انجام بدیم رو انداخته الان و توی دمای ۴۰ درجه و شرجی. اونم زمانی که از ۶ نفر واحدمون فقط ۲ نفر هستیم و البته که خودشم نیست و باید دو نفری زیر آفتاب وسط بیابون بی آب و علف و دور از برق و هرگونه امکانات و جایی که حتی سایه ای هم نیست، انجام بدیم.</p><p>پیشاپیش تو روحت رئیس.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قطعی سیستم</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/28</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/28</guid>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 13:53:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه اصطلاحی همیشه همه جا برای فرار کارمند وجود داره:"سیستم قطعه". احتمالا اینا اگه ۵۰ سال پیش کارمند بودن میگفتن خودکارم تموم شده و خودکار نخریدن برو فردا بیا.
آقا ما که با ارباب رجوع کاری نداریم ولی یه بار اومدم کلکی مشابه توی یه جلسه با رئیس بزرگ بزنم، گندش در اومد آبروم رفت. یه چیزی گفتن چرا خرابه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه اصطلاحی همیشه همه جا برای فرار کارمند وجود داره:"سیستم قطعه". احتمالا اینا اگه ۵۰ سال پیش کارمند بودن میگفتن خودکارم تموم شده و خودکار نخریدن برو فردا بیا.</p><p>آقا ما که با ارباب رجوع کاری نداریم ولی یه بار اومدم کلکی مشابه توی یه جلسه با رئیس بزرگ بزنم، گندش در اومد آبروم رفت. یه چیزی گفتن چرا خرابه منم گفتم تابلو کنترلش خرابه و درخواست خرید زدیم اما هنوز خریداری نشده. نگو اون یارو مسئولش خبر داشت علت خرابی تابلو کنترل نیست و دقیقا توی جلسه گفت نه مهندس قبلا بورد کنترل پنل رو خودتون عوض کردین ولی درست نشد. علتش از چیزی دیگس. دیگه هیچی دیگه. آبرویی نمونده بود که همونم رفت.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/28/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>1401</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 08:55:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از اعتراضات سال ۱۴۰۱ خیلی چیزها تغییر کرده. کسانی که بین مذهبی بودن و نبودن هنوز نتونسته بودن راهشون رو انتخاب کنن، تقریبا راهشون انتخاب شده و اونم مذهبی نبودنه. خیلیا هم میبینیم که قبلا مذهبی بودن و الان نیستن.
نمیخوام بگم که چی درسته یا چی نادرست. منظورم اینه تقریبا هرکسی میدونه چی میخواد و مث...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از اعتراضات سال ۱۴۰۱ خیلی چیزها تغییر کرده. کسانی که بین مذهبی بودن و نبودن هنوز نتونسته بودن راهشون رو انتخاب کنن، تقریبا راهشون انتخاب شده و اونم مذهبی نبودنه. خیلیا هم میبینیم که قبلا مذهبی بودن و الان نیستن.</p><p>نمیخوام بگم که چی درسته یا چی نادرست. منظورم اینه تقریبا هرکسی میدونه چی میخواد و مثل قبل ترس و ابایی از گفتن و عمل کردن بهش نداره. وگرنه قبلا هم زن و دخترهایی که حجاب نداشتن توی خیابون بودن با اینکه زور چماق بالای سرشونم بوده و البته تعداد کسانی که معتقد به حجاب نبودن هم نسبت به الانم خیلی کمتر بوده. ولی الان آزادانه و با خیال راحت و آسوده توی خیابونن. الان شما کسی رو که چادر پوشیده باشه توی خیابون ببینین، بیشتر تعجب میکنین تا کسانی که هیچی ندارن.</p><p>اینکه الان شما بیای بگی اینجا جامعه اسلامیه که اولا اکثریت مردم مسلمون نیستن یعنی شما کاری کردید که نباشن. دوما با فرض اینکه باشن، شما سعی کن روی عزت نفس خودت کار کنی. وگرنه که دروغ و خلف وعده و خیانت در امانت و رباخواری و هزاران موضوع دیگه هم از نظر اسلامی مشکل دارن ولی کسی اونجا رگ گردنش بیرون نمیزنه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ناشکری</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/26</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/26</guid>
		<pubDate>Wed, 06 May 2026 08:08:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از برکات زندگی در اینجا اینه که باعث شده تقریبا هممون میلیاردر بشیم. هرکی یه ماشين داشته باشه الان میلیاردره. حالا شما ناشکر باشین. اینقدر میلیارد رو براتون پایین اوردن که همتون حس و تجربه میلیاردر بودن رو داشته باشین. تازه مهم اینه که به اینم راضی نیستن دارن تلاش میکنن تجربه مولتی میلیاردر بودن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از برکات زندگی در اینجا اینه که باعث شده تقریبا هممون میلیاردر بشیم. هرکی یه ماشين داشته باشه الان میلیاردره. حالا شما ناشکر باشین. اینقدر میلیارد رو براتون پایین اوردن که همتون حس و تجربه میلیاردر بودن رو داشته باشین. تازه مهم اینه که به اینم راضی نیستن دارن تلاش میکنن تجربه مولتی میلیاردر بودن هم بدست بیارین. حالا ناشکر باشین و هی برین خودتون با بقیه دنیا مقایسه کنید که درآمد تمام خاندانشون تا آخر عمر، به یک میلیارد واحد پولی خودشون نمیرسه. کلا مردم ناشکری هستیم قدر داشته هامونو نمیدونیم. درسته داشته ای نداریم ولی مثلا همیین... اِاِاِاِ.   فعلا مثالی براش پیدا نکردم، ولی قطعا مثال زیاده. آها. مثلا اینترنت. مگه ما توی ایران نگرانی بابت سرعت کم اینترنت داریم؟ معلومه که نه. کلا شیرش رو بستن که نگرانی ایجاد نشه. ولی ناشکریم...</p><p>در کل به قول اون بنده خدا که میگفت آمریکا بره یه فکری به حال خودش بکنه که دلارش هر روز داره گرون تر میشه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/26/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کثافت</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 10:09:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از چیزهایی که متنفرم ازش اینه که کسی دستش رو توش ظرفشویی بشوره‌‌ و این موضوع توی محیط کار بسیار بسیار زیاد انجام میشه. یه تعداد آدم گشاد حاضر نیستن برن بیرون دستشون رو توی دستشویی که فاصلش ۵ متر هم نیست، بشورن. چرا؟ چون باید از ساختمون برن بیرون و گرمشون میشه. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از چیزهایی که متنفرم ازش اینه که کسی دستش رو توش ظرفشویی بشوره‌‌ و این موضوع توی محیط کار بسیار بسیار زیاد انجام میشه. یه تعداد آدم گشاد حاضر نیستن برن بیرون دستشون رو توی دستشویی که فاصلش ۵ متر هم نیست، بشورن. چرا؟ چون باید از ساختمون برن بیرون و گرمشون میشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مرور</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/24</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/24</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 04:19:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگه بخوام تنفرهای زندگیم و چیزهایی که به ترتیب ازشون بدم میاد رو لیست کنم، در صدر و بیشترین تنفر من میرسه به عروسی رفتن و در مرحله بعد، خرید لباس.
این چند روز عزا گرفته بودم‌که آخر هفته باید بریم عروسی اونم نه توی شهر خودمون یکی از شهرهای اطراف. اما دیروز همسرجان به دعوتشون جواب رد داد. بعد از فوت ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگه بخوام تنفرهای زندگیم و چیزهایی که به ترتیب ازشون بدم میاد رو لیست کنم، در صدر و بیشترین تنفر من میرسه به عروسی رفتن و در مرحله بعد، خرید لباس.</p><p>این چند روز عزا گرفته بودم‌که آخر هفته باید بریم عروسی اونم نه توی شهر خودمون یکی از شهرهای اطراف. اما دیروز همسرجان به دعوتشون جواب رد داد. بعد از فوت برادر همسر تا الان عروسی نرفتیم. چند روز تا ۴ ماه شدن فاصله داره. البته ما اعتقادی به اینکه تا قبل از ۴ ماه نباید به عروسی رفت، نداریم ولی خب داداشش بوده، هنوز وقتی یادش میفته ناراحت میشه، گریه میکنه. هنوز میگه اگه توی بیمارستان زودتر میفهمیدن و عملش میکردن، شاید الان زنده بود. </p><p>ولی واقعا اون روز خاص فرق داشت. بیمارستان مثل بقیه روزها نبود. کادر درمان، هیچی کم نذاشتن ولی خب داستان این بود که:</p><p> خانه غریب...</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/24/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیروز</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/23</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/23</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 09:15:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز واسه تسلیت رفته بودیم بیرون شهر به یکی از روستاهای نزدیک، من چون اونا رو نمیشناختم و کلا فقط زنونه رفته بودن واسه تسلیت، من داخل خونه نرفتم. در واقع من فقط حکم آژانس رو داشتم. واسه همین رفتم کنار دریا نشستم تا خانواده زنگ بزنن و بیان. یکمی طولانی شد، خسته شدم و خودم زنگ زدم گفتن ۱۰ دقیقه دیگه...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز واسه تسلیت رفته بودیم بیرون شهر به یکی از روستاهای نزدیک، من چون اونا رو نمیشناختم و کلا فقط زنونه رفته بودن واسه تسلیت، من داخل خونه نرفتم. در واقع من فقط حکم آژانس رو داشتم. واسه همین رفتم کنار دریا نشستم تا خانواده زنگ بزنن و بیان. یکمی طولانی شد، خسته شدم و خودم زنگ زدم گفتن ۱۰ دقیقه دیگه میام. واسه همین ماشین رو روشن کردم و اومدم توی روستا زیر یک سایه ای ماشین رو پارک کردم و سرم توی گوشی بود، دیدم یک نفر اومد با حالتی که قصد دعوا داشت کنار ماشین وایساد، گفت اینجا کاری داری وایسادی؟ گفتم که آره رفتن واسه تسلیت منتظرم بیان. گفتن اینجا واینستا برو جلوتر. اینجا جلوی خونه مردمه. ۵۰ متر رفتم جلوتر جلوی یه خونه دیگه وایسادم. </p><p>خب تمام روستا خونه مردمه و مردم خونشون رو سرخیابون ساختن مگه میشه جلوی خونه کسی واینستاد؟ یاد زمان بچگی خودم افتادم که توی محله ای بزرگ شدم که اگه تاکسی میگرفتی میگفتی میخوام برم خونمون، یا میگفت نمیرم و یا از سرچهارراه دیگه داخلتر نمیرفت. جلوی آدم ها رو توی محله میگرفتن که مثلا از دماغت خوشم نمیاد و کتکش میزدن. خب تو که دنبال کتک زدنی و میخوای بزنیش، چرا دماغ بیچاره رو بهانه میکنی؟</p><p>یک عکس از فاصله دور از دریا گرفتم، اینجا میذارم. البته بیشتر عکس ساحله تا دریا. فوکوس دوربین هم ظاهرا افتاده روی درخت نخل.</p><figure class="image"><img style="aspect-ratio:4000/1848;" src="https://s11.uupload.ir/files/1kouhnavard/%D8%B9%DA%A9%D8%B3/20260426_155800.jpg" width="4000" height="1848"></figure>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/23/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>گسستگی افکار</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/22</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/22</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 17:34:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[1- میگن همیشه توی هر فاملیلی یه دایی هست که مال و ملک پدربزرگ رو توی تقسیم ارث، بالا کشیده و بعد همشون رو حیف و میل کرده و الان پررو پررو میاد خونه خواهرش میشینه و میوه میزنه و اصلا به روی خودش نمیاره که اتفاقی افتاده و بعضا تز اقتصادی از جیب خواهر هم میده.
2- از شروع جنگ تا الان هنوز دورکاری برقرار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>1- میگن همیشه توی هر فاملیلی یه دایی هست که مال و ملک پدربزرگ رو توی تقسیم ارث، بالا کشیده و بعد همشون رو حیف و میل کرده و الان پررو پررو میاد خونه خواهرش میشینه و میوه میزنه و اصلا به روی خودش نمیاره که اتفاقی افتاده و بعضا تز اقتصادی از جیب خواهر هم میده.</p><p>2- از شروع جنگ تا الان هنوز دورکاری برقراره و امروز روز استراحتمه. روزهای استراحت واقعا حوصلم توی خونه سر میره. یاد اون موقع میفتم که اقماری کار میکردم و 14 روز کار و 14 روز استراحت بودم. فکر کردن بهشم سخته. الان اصلا حاضر نیستم برگردم به گذشته. قبلا 14 روز کار سخت بود و 14 روز استراحت خوب بود اما الان فکر میکنم 14 روز استراحت  هم بده. </p><p> 3- دوره و زمونه تغییر کرده و ما به قول دهه هشتادیا توی ترنزیشن موندیم. یه لنگمون اونور و خانواده های سنتی و رفتارهای سنتی و البته احترامی که هنوز برای پدر و مادر قائلیم و یک لنگمون اینور که بچه های خودمون به اندازه پشم هم ما رو حساب نمیکنن و هیچ جاشون نیستیم. دچار دوگانگی شدیم. </p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/22/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>رضایت</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2026 00:37:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همسر و بچه رفتن روستامون پیش باباش اینا و منم فردا سرکارم واسه همین خونه موندم که فردا برم سرکار. خوابمم نمیبره، از اونورم اگه نخوابم، فردا مطمئنم خواب میوفتم و بیدار نمیشم.
قبل از اینکه بیام دراز بکشم و خوابم نرم، داشتم برنامه منشور  رو توی فیلیمو میدیم قسمتی که حسن معجونی مهمونش بود، بهاره افشاری...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همسر و بچه رفتن روستامون پیش باباش اینا و منم فردا سرکارم واسه همین خونه موندم که فردا برم سرکار. خوابمم نمیبره، از اونورم اگه نخوابم، فردا مطمئنم خواب میوفتم و بیدار نمیشم.</p><p>قبل از اینکه بیام دراز بکشم و خوابم نرم، داشتم برنامه منشور  رو توی فیلیمو میدیم قسمتی که حسن معجونی مهمونش بود، بهاره افشاری که مجری برنامس یه صحبتی کرد در مورد اینکه معجونی میگفت این چیزی که الان هستم، اینی نیست که دوست دارم باشم. بعدش ادامه داد که تو کارگردانی، فیلمسازی، بازیگری و توی تمام اینا خیلی خوبی. چرا نمیخواستی؟</p><p>دقیقا به همین سوال فکر کردم. به اینکه هر کدوم از ما، یک شخصیت داریم، یک ظاهر داریم، یک اخلاق داریم و هزاران از این یکی یکی ها. آیا راضیم؟ آیا من از این چیزی که هستم راضیم؟ ظاهرم رو دوست دارم؟ اخلاقم، شخصیتم و ... ؟؟؟</p><p>فکر نمیکنم اینجور باشه. یکبار به همسرمم گفتم اگه جای تو بودم، حاضر نبودم با این شخص(خود الانم) ازدواج کنم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>زیبایی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/20</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/20</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Apr 2026 08:36:44 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پریروز خونه یکی از همکاران دعوت بودیم و یکی دیگه از همکاران هم بود. برادرخانم صاحبخونه و همسرش هم بودن. برادر خانم همکارم پزشک هستن و سر قضیه برادرِ همسر، خیلی به ما کمک کردن، هرچند که تقدیر و قسمت چیز دیگه ای نوشته شده بود.
دیشب به همسرم گفتم پریشب که مهمونی بودیم تو از همه اونهایی که بودن، زیباتر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پریروز خونه یکی از همکاران دعوت بودیم و یکی دیگه از همکاران هم بود. برادرخانم صاحبخونه و همسرش هم بودن. برادر خانم همکارم پزشک هستن و سر قضیه برادرِ همسر، خیلی به ما کمک کردن، هرچند که تقدیر و قسمت چیز دیگه ای نوشته شده بود.</p><p>دیشب به همسرم گفتم پریشب که مهمونی بودیم تو از همه اونهایی که بودن، زیباتر بودی. خوشحال شد و داستان کلاغ و بچش رو مثال زد که بهش گفتن برو زیباترین بچه بین حیوانات رو بیار و رفت و بچه خودشو اورد. منم گفتم از نظر من زیباییت ربطی به داستان کلاغ نداره. خودت زیبا هستی.</p><p>اما واقعیت اینه که زیبایی نسبیه و اتفاقا همین نسبی بود باعث میشه آدمها برای عزیزانشون، زیبا به نظر برسن. فکر نمیکنم بین آدمها زیبایی مطلقی وجود داشته باشه. حتی بعضا اخلاق بد یک فرد زیبا وقتی باعث تنفر بشه، همون زیبایی رو به زشتی تبدیل میکنه. مهم اینه آدمها برای عزیزانشون زیبا به نظر برسن.</p><p>غیر از این حتی معیار زیبایی در هرجایی و هر زمانی و هر تفکری متفاوته. مثلا زمان قاجار، زیبایی رو در چاق بودن میدیدن دقیقا برعکس چیزی که الان خیلیا به عنوان معیار میگیرن. یا شاید در جایی از دنیا معیاری زیبایی به نظر بیاد که برای ما اصلا زیبایی نیست.</p><p>کل صحبتم اینه که مهم اینه برای همسرت یا پارتنرت، زیبا باشی. چه مرد برای زن و چه زن برای مرد. و فکر میکنم این موضوع غیر از صورت و جمال و نحوه لباس پوشیدن و هیکل، به چیزهای دیگه ای هم مربوطه که اتفاقا هم خیلی مهمه</p><p> و در صدرشون اخلاقه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/20/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ساعت</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 07:07:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح از خواب بیدار شدم دیدم ساعت ۷:۱۰ دقیقس. بدو بدو صبحانه آماده کردم، گوشی و ساعتم رو زدم به شارژ و دوش گرفتم. بعدش لباس پوشیدم و رفتم سر خیابون که سرویس بیاد دنبالم. توی مسیر ساعتم که شارژش تموم شده بود رو روشن کردم. وقتی رسیدم سرخیابون دیدم ماشین نیست. ساعتم رو نگاه کردم ۶:۴۵ رو نشون میداد. شک کر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح از خواب بیدار شدم دیدم ساعت ۷:۱۰ دقیقس. بدو بدو صبحانه آماده کردم، گوشی و ساعتم رو زدم به شارژ و دوش گرفتم. بعدش لباس پوشیدم و رفتم سر خیابون که سرویس بیاد دنبالم. توی مسیر ساعتم که شارژش تموم شده بود رو روشن کردم. وقتی رسیدم سرخیابون دیدم ماشین نیست. ساعتم رو نگاه کردم ۶:۴۵ رو نشون میداد. شک کردم که چون ساعتم خاموش بوده و هنوز به بلوتوث گوشیم وصل نیست، داره اشتباه نشون میده. گوشیمو نگاه کردم دیدم اونم همینه. تازه فهمیدم چکار کردم. من توی خواب بیداری اول صبح ساعت روی دیوار رو به جای ۶:۱۰، ۷:۱۰ دیدم و فکر کردم دیر شده. مجبور شدم برگردم خونه. از سرخیابون تا خونه به خودم فحش دادم و بد و بیرا گفتم. الانم روی مبل دراز کشیدم و دارم به این فکر میکنم که این یک ساعت نه ارزش خواب داره و نه توان بیدار موندن. </p><p>فقط تنها خاصیتی که داشت این بودش که قرصم رو که توی اون عجله اول صبح یادم رفته بود بخورم، برگشتم و خوردم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>اندر احوال تغییر باشگاه همسر</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Apr 2026 08:06:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[همسرجان باشگاهشو عوض کرده و میره باشگاه یکی از دوستای خواهرم. اون اوایل که باشگاه رو عوض کرده بود، ازش پرسیدم باشگاه جدید چطوره دیدم با یه عصبانیتی جواب میده. بعدش توی حرفاش گفتش که مربی باشگاه دوست دختر سابقته. من با این قیافه😦 بودم. گفتم دوست دختر سابق من؟ چه دوست دختریه که من خودم خبر ندارم؟ بعد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>همسرجان باشگاهشو عوض کرده و میره باشگاه یکی از دوستای خواهرم. اون اوایل که باشگاه رو عوض کرده بود، ازش پرسیدم باشگاه جدید چطوره دیدم با یه عصبانیتی جواب میده. بعدش توی حرفاش گفتش که مربی باشگاه دوست دختر سابقته. من با این قیافه😦 بودم. گفتم دوست دختر سابق من؟ چه دوست دختریه که من خودم خبر ندارم؟ بعد فهمیدم کدوم یکی از دوستای خواهرمه. نگو خواهرم به همسرجان گفته قبلا این دختره ازش شماره منو خواسته بود اونم نه الان زمانی که دبیرستان بوده و من دانشگاه. خواهرمم بهش نداده بود و منم این موضوع رو تازه الان فهمیدم. یعنی تقریبا ۲۰ سال پیش. کسی نیست بگه آخه خواهر من این حرف بود که تو زدی. من بیچاره بی خبر از همه جا الان باید تاوان چیزی بدم که نبوده؟</p><p>وقتی همسرجان سانس باشگاه صبح میرفت چون کسی نبود پسرم رو تحویل بگیره، اونم با خودش میبرد. مربیه پسرم رو که دیده بود ازش پرسیده بود پسرت شبیه توئه یا فلانی. همسرجان هم جواب داده بود تو خودت باید بهتر از من بدونی. از من میپرسی؟</p><p>کلا زن ها خیلی عجیبن. حالا خوبه من توی زندگیم اصلا اهل اینکارا نبودم و اتفاقا بلد هم نبودم و الانم نیستم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سعادت یا شقاوت</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Mon, 20 Apr 2026 13:58:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکبار توی بلاگ اسکای در مورد اینکه کاری که پکیج های موفقیت با زندگی آدم میکنه نوشتم. خیلی از خوانندگان مخالف بودن.
من هنوزم به حرفم معتقدم. اینقدر برنامه ریزی و تلاش برای آینده، فرصت زندگی رو از آدم میگیره. ذات آدم همیشه حسرت گذشته و ترس از آینده داره که البته برای بقا نیازه. اما این حسرت و ترس تا ج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکبار توی بلاگ اسکای در مورد اینکه کاری که پکیج های موفقیت با زندگی آدم میکنه نوشتم. خیلی از خوانندگان مخالف بودن.</p><p>من هنوزم به حرفم معتقدم. اینقدر برنامه ریزی و تلاش برای آینده، فرصت زندگی رو از آدم میگیره. ذات آدم همیشه حسرت گذشته و ترس از آینده داره که البته برای بقا نیازه. اما این حسرت و ترس تا جایی ادامه داره که دیگه فرصت حال رو از آدم میگیره. تا جایی که حال رو فدای آینده موهوم میکنه. اینقدر تلاش میکنیم که جزو اون دسته خاصی باشیم که توی پکیج های موفقیت مثال زده شده که یادمون میره عمرمون، جوونیمون و سلامتیمون دائمی نیست. و احتمالا قبل از رسیدن به اون مقصود، شیشه عمرمون خالی میشه.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حقوق</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 08:26:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اول جنگ علی الحساب حقوق اسفند واریز شد و خود اصل حقوق رو ۱۵ فروردین پرداخت کردن. ملت همه بخاطر یه بخش نامه، حقوق های خوب گرفتن حتی از خود حقوق اصلی هم بیشتر. منم حقوقم منفی ۳ میلیونه. یعنی اون پولی که اونا گرفتن رو نگرفتم که هیچ، این ماه باید ۳ تومن دیگه هم بدم به شرکت.
زمانی که تعدیل مدرک انجام داد...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اول جنگ علی الحساب حقوق اسفند واریز شد و خود اصل حقوق رو ۱۵ فروردین پرداخت کردن. ملت همه بخاطر یه بخش نامه، حقوق های خوب گرفتن حتی از خود حقوق اصلی هم بیشتر. منم حقوقم منفی ۳ میلیونه. یعنی اون پولی که اونا گرفتن رو نگرفتم که هیچ، این ماه باید ۳ تومن دیگه هم بدم به شرکت.</p><p>زمانی که تعدیل مدرک انجام دادم دقیقا همین بلا سرم اومد. دیدم حقوق پایه م ۵۰۰ تومن افزایش پیدا کرده زنگ زدم امور اداری گفتش آره برات خیلی خوب حساب کردن. ازش پرسیدم فلانی مطمئنی درسته؟ نه که فردا کم کنن. گفتش نه اصلا چنین چیزی نداریم. هیچی دیگه فرداش اون ۵۰۰ تومنیه تبدیل شد به ۲۰۰. زنگ زدم ستاد میگه اون موقع کامل حساب نشده بود الان برات کامل حساب کردیم. گفتم شما وقتی کامل حساب نشه میزنین توی پورتال؟ میگه من وظیفم نیست به تو جواب بدم برو از امور اداری خودت بپرس. میگم خود امور اداری گفته زنگ بزنم به شما. اونم نفهمیده شما چجوری حساب کردی. هیچی دیگه قطع کرد.</p><p>کلا پول باعث فساد میشه. هرچقدر پول کمتر داشته باشی احتمال اینکه فاسد بشی کمتره. منم نه چون مستعد فساد و فاسد شدنم، واسه همین توی موضوعات مالی شرکت هوام رو داره. نمیذاره ذره ای بلغزم...😄</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تهِ تهش</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 08:00:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هرکسی یک روزی به این نتیجه میرسه که تهش هیچی نیس.
یکی توی ۲۰ سالگی، یکی ۴۰ سالگی،  بعضیا شاید بیشتر. بعضیا هم لحظه ای که دارن نفس آخر رو میکشن به این نتیجه میرسن. هر چی زودتر به این نتیجه برسیم، فرصت بیشتری برای زندگی داریم و پشیمونیمون کمتره که چرا زودتر نفهمیدم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هرکسی یک روزی به این نتیجه میرسه که تهش هیچی نیس.</p><p>یکی توی ۲۰ سالگی، یکی ۴۰ سالگی،  بعضیا شاید بیشتر. بعضیا هم لحظه ای که دارن نفس آخر رو میکشن به این نتیجه میرسن. هر چی زودتر به این نتیجه برسیم، فرصت بیشتری برای زندگی داریم و پشیمونیمون کمتره که چرا زودتر نفهمیدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قحطی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 23:44:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پریروز برای خرید قرص برای کبدم تقریبا بیشتر از ۱۰ داروخونه شهر رو گشتم تا تونستم پیدا کنم. ۳۰ عدد قرص ایرانی تقریبا یک میلیون و پونصد. خدا میدونه قراره چه بلاهایی سرمون بیاد. بیچاره کسانی که بیماری خاص دارن.
"برهه حساس کنونی "، جمله معروفی رو که خیلی شنیدیم و خسته شدیم از شنیدنش اما هیچوقت قرار نیست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پریروز برای خرید قرص برای کبدم تقریبا بیشتر از ۱۰ داروخونه شهر رو گشتم تا تونستم پیدا کنم. ۳۰ عدد قرص ایرانی تقریبا یک میلیون و پونصد. خدا میدونه قراره چه بلاهایی سرمون بیاد. بیچاره کسانی که بیماری خاص دارن.</p><p>"برهه حساس کنونی "، جمله معروفی رو که خیلی شنیدیم و خسته شدیم از شنیدنش اما هیچوقت قرار نیست تموم بشه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آینده</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2026 14:18:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تقریبا مطمئنم آینده روشنی که خیلیا برای ایران متصورن، به عمر من قد نمیده. ولی جایی جز ایران وجود نداره. لااقل برای من وجود نداره. من دارم وارد ۴۱ سالگی میشم. اینجا که یک وبلاگ جدیده نمیتونم از نو بنویسم بعد چطور میتونم زندگی جدید در جایی غریب و کشور غریب شروع کنم؟
برای من دیگه دیره. من ریشم توی این...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تقریبا مطمئنم آینده روشنی که خیلیا برای ایران متصورن، به عمر من قد نمیده. ولی جایی جز ایران وجود نداره. لااقل برای من وجود نداره. من دارم وارد ۴۱ سالگی میشم. اینجا که یک وبلاگ جدیده نمیتونم از نو بنویسم بعد چطور میتونم زندگی جدید در جایی غریب و کشور غریب شروع کنم؟</p><p>برای من دیگه دیره. من ریشم توی این خاک حتی اگه ویرانه باشه شکل گرفته. ولی شاید واسه ی بچم اینجوری نباشه، شاید واسه شماها اینجوری نباشه. به مهاجرت فکر کنید...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آتش بس</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2026 16:12:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فعلا و لااقل برای دو هفته اگه کسی زیر توافق نزنه، جنگ تموم شد. امیدوارم برای همیشه تموم بشه. مطمئنا بازنده این توافق، پهلوی و سلطنت طلبا هستن و بازنده این جنگ ۴۰ روزه، مردم ایران و مخصوصا تهران. و البته برنده جنگ، جمهوری اسلامی. با این حجم از خرابی زیرساخت، عملا ۲۰ سال به عقب رفتیم.
بعضی وقتا به یک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فعلا و لااقل برای دو هفته اگه کسی زیر توافق نزنه، جنگ تموم شد. امیدوارم برای همیشه تموم بشه. مطمئنا بازنده این توافق، پهلوی و سلطنت طلبا هستن و بازنده این جنگ ۴۰ روزه، مردم ایران و مخصوصا تهران. و البته برنده جنگ، جمهوری اسلامی. با این حجم از خرابی زیرساخت، عملا ۲۰ سال به عقب رفتیم.</p><p>بعضی وقتا به یک تئوری توطئه فکر میکنم که نکنه این جنگ برای حذف حاکمیت قبل و تمامی کسانی که در قدرت بودن، بوده. چون امکان حذفشون با روش عادی وجود نداشت و برای حذفشون به جنگ و ترور نیاز بود که افرادی جدیدی به قدرت بیان؟ و ما مردم قربانی این توافق پنهانی بودیم.</p><p>شایدم نه. این توهم توطئه س نه تئوری توطئه. ولی هرچی که هست الان با یک جمهوری اسلامی که مثل ققنوس از خاکستر آتیش متولد شده طرف هستیم. و دو احتمال وجود داره، یا رویه قبلی رو ادامه میدن و یا تغییر میکنن.</p><p>در آخر یکبار دیگه به پهلوی پرستا بگم طرف اشتباه تاریخ وایسادین. کسانی که از بمباران وطنشون خوشحال میشن، یک جای کارشون میلنگه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>17</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بعد از آرامش</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Fri, 03 Apr 2026 10:56:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دو روز اینجا خیلی بمباران نکردن. دیگه از دیشب دوباره شروع کردن و بدهی این دو روز هم ظاهرا میخوان سریع تسویه کنن. همینقدر آدمهای خوش حساب.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دو روز اینجا خیلی بمباران نکردن. دیگه از دیشب دوباره شروع کردن و بدهی این دو روز هم ظاهرا میخوان سریع تسویه کنن. همینقدر آدمهای خوش حساب.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قطعی اینترنت</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Apr 2026 23:18:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از ناراحتی های بزرگ من از قطعی اینترنت، کانال یوتیوبم بود. بعد از تقریبا یکسال الان چند مدت بود به مانیتایز و  درآمدزایی رسیده بود و تا قبل از ویرانی اینترنت، ۹۴ دلار ازش کسب درآمد کرده بودم و ۶ دلار دیگه تا برداشت اولین درآمد دلاریم و یوتیوبریم مونده بود که لگد زدن زیر همه چیز. نمیدونم چه اتفاق...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از ناراحتی های بزرگ من از قطعی اینترنت، کانال یوتیوبم بود. بعد از تقریبا یکسال الان چند مدت بود به مانیتایز و  درآمدزایی رسیده بود و تا قبل از ویرانی اینترنت، ۹۴ دلار ازش کسب درآمد کرده بودم و ۶ دلار دیگه تا برداشت اولین درآمد دلاریم و یوتیوبریم مونده بود که لگد زدن زیر همه چیز. نمیدونم چه اتفاقی برای کانالم میفته؟ سابسکرایبرها رو نفر به نفر جمع کرده بودم و تازه به 1,7k رسیده بود و شیب منحنی رشد کانالم تازه داشت زیاد میشد اما همه چیز رفت روی هوا.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پنجشنبه</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Wed, 01 Apr 2026 08:32:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هنوز برام بلاگیکس غریبه. دلم واسه خوندن وبلاگ های دوستان توی بلاگ اسکای تنگ شده. نمیدونم همشون خوبن یا خدایی نکرده براشون اتفاقی افتاده. فقط دو نفر توی همین دیدم هستن و کامنت گذاشتن که واقعا خوشحال شدم. به قول قره بالا مثل دیدن همشهری توی شهر غریبه. اميدوارم همشون خوب باشن.
امروز رو گفتن باید سرکار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هنوز برام بلاگیکس غریبه. دلم واسه خوندن وبلاگ های دوستان توی بلاگ اسکای تنگ شده. نمیدونم همشون خوبن یا خدایی نکرده براشون اتفاقی افتاده. فقط دو نفر توی همین دیدم هستن و کامنت گذاشتن که واقعا خوشحال شدم. به قول قره بالا مثل دیدن همشهری توی شهر غریبه. اميدوارم همشون خوب باشن.</p><p>امروز رو گفتن باید سرکار باشیم و صبح سرکار اومدم. چون این ۳ روز تعطیله و هرچیزی ممکنه اتفاق بیفته، بعد از تایم اداری باید خونه آنکال باشم که اگه زنگ زدن و کاری پیش اومد در دسترس باشم و بتونم بیام سرکار. ولی امروز میخوام زودتر برم خونه تا همسرجان و بچه رو ببرم روستامون پیش پدر و مادرش. هم این ۳ روز تعطیلی اونا استفاده کنن و پاسوز کار و آنکال بودن من نشن و هم من اینجوری خیالم از بابت اونا راحت تره. پدر و مادر و خواهرم اینا هم قراره برن خونه یکی از دوستان توی یکی از روستاهای شهر اطراف که تقریبا ۱۵۰ کیلومتر با اینجا فاصله داره. الان هیچ جا که امن نیست اما روی کاغذ لااقل اونجاها شرایط بهتری داره.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سهم ما از زندگی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Tue, 31 Mar 2026 10:16:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تعطیلات داره تموم میشه ولی من سرکارم. ۳ روز تعطیل آینده هم سرکارم.
امسال نوروز متفاوت بود، خاص بود. شهر ما بوی نوروز نداشت. اون شلوغی که هرسال سعی میکردیم ازش فرار کنیم و سمت خیابون ساحلی و لب دریا نریم که یه وقت توی ترافیک و ازدحام جمعیتش نیفتیم، الان تبدیل به دلتنگی شده. دلم اون شلوغی رو میخواد، د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تعطیلات داره تموم میشه ولی من سرکارم. ۳ روز تعطیل آینده هم سرکارم.</p><p>امسال نوروز متفاوت بود، خاص بود. شهر ما بوی نوروز نداشت. اون شلوغی که هرسال سعی میکردیم ازش فرار کنیم و سمت خیابون ساحلی و لب دریا نریم که یه وقت توی ترافیک و ازدحام جمعیتش نیفتیم، الان تبدیل به دلتنگی شده. دلم اون شلوغی رو میخواد، دلم دیدن اشتیاق مردم به زندگی رو میخواد. مغازه هایی که از چند ماه پیش خودشون رو برای نوروز و مسافرهای نوروزی آماده میکردن و جنس خریدن الان از خلوتی و بی مشتری می نالن.</p><p>با شروع شدن جنگ زمینی که احتمالش هم کم نیست، ماها به واسطه جنوب بودن بیشتر در خطر هستیم. مخصوصا اینکه محل کارمون چسبیده به پالایشگاه هم هستش. البته سرنوشت ما از قبل مشخص و نوشته شده پس ناشکر نیستم.</p><p>ولی سهممون فکر میکنم خیلی زیاد نبود...</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ناجی</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Mon, 30 Mar 2026 13:39:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این پست رو برای کسانی مینویسم که انسان های مذهبی هستن ولی موافق جنگن و معتقدن آمریکا و اسرائیل قراره ناجی باشن.
تاریخ و عقاید قوم یهود رو که بخونین، به حقایق عجیبی پی میبرید. مثلا خودشون رو قوم برتر میدونن. بقیه انسانها در نظرشون در واقع انسان نیستن بلکه به شکل حیوان خلق شدن تا به اونا خدمت کنن.
خدا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این پست رو برای کسانی مینویسم که انسان های مذهبی هستن ولی موافق جنگن و معتقدن آمریکا و اسرائیل قراره ناجی باشن.</p><p>تاریخ و عقاید قوم یهود رو که بخونین، به حقایق عجیبی پی میبرید. مثلا خودشون رو قوم برتر میدونن. بقیه انسانها در نظرشون در واقع انسان نیستن بلکه به شکل حیوان خلق شدن تا به اونا خدمت کنن.</p><p>خدا در قرآن میگه یهود و نصارا رو به دوستی نگیرین. اینها دوستان شما نیستن. این قاعده کلیه. یعنی شما باید همیشه مواظب و آماده ضربه ای که قراره از اینا بخورید باشید. اما متاسفانه خیلی وقته ایده های تفرقه انگیز یهود و نصارا در باورهای مسلمانان و دنیای اسلام رسوخ کرده و جای وحدت، به دشمنی با همدیگه روی آوردن. طبیعیه که منفعت این تفرقه رو دشمنان اسلام میبرن. الان هم داریم میبینیم. چقدر از مردم کشورمون تا حالا زیر بمباران آمریکا و اسرائیل کشته شدن؟ و هنوز میگن ما به مردم کاری نداریم. و یک عده زودباور این حرفها رو باور میکنن و کی قرعه از همسایه به نام ما بیفته.</p><p> مشکل اینه توی این ۴۷ سال این نظام جوری رفتار کرده که ما فکر میکنیم هرکی با ج.ا مخالفه، دوست مردم به حساب میاد. ۴۰هزار نفر توی چند روز با وعده کمک ترامپ کشته شدن و بعد بهانه ای شد که به ایران حمله کنه.</p><p>برای ما مسابقه باخت باخته. چه این نظام بمونه و چه اونا پیروز بشن ما باختیم. نه اون ترامپ و نه اون نتانياهو بچه کش ناجی ما هستن و نه این نظام قراره ما رو خوشبخت کنه. ما باختیم. زندگی و جوونیمون رو باختیم. گذشته و حال و آیندمون رو باختیم.</p><p>اگر میتونید از اینجا برید، برید لااقل آیندگانتون از شما به نیکی یاد کنن و مورد لعن و نفرینشون قرار نگیرید. اگر نمیتونید هم مثل من بپذیرید که قرار فحشتون بدن و هزار بار از گور بیرونتون بیارن و باز بندازنتون توی گور.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بمب</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Sun, 29 Mar 2026 09:34:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یک پایگاه هوایی توی شهر ما و تقریبا نزدیک خونه ما هستش که الان فکر میکنم جایی که سوراخ نباشه، نداشته باشه. روزی نیست که بمباران نشه.
خلبانه صبح از خواب بیدار میشه صبحانه شو میخوره، قهوه شو(شایدم چای ولی احتمال قهوه بیشتره) مینوشه. بعد هواپیما رو استارت میکنه و در مسیر رفت یا برگشت یه بمب میندازه سر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یک پایگاه هوایی توی شهر ما و تقریبا نزدیک خونه ما هستش که الان فکر میکنم جایی که سوراخ نباشه، نداشته باشه. روزی نیست که بمباران نشه.</p><p>خلبانه صبح از خواب بیدار میشه صبحانه شو میخوره، قهوه شو(شایدم چای ولی احتمال قهوه بیشتره) مینوشه. بعد هواپیما رو استارت میکنه و در مسیر رفت یا برگشت یه بمب میندازه سر این پایگاه و به راهش ادامه‌ میده. ما هم از صدای انفجار به هوا میپریم.</p><p>ایستگاه رادیو و تلوزیون رو هم که دو هفته پیش زدن و الحمدلله از نعمت دیدن تلوزیون محرومیم که خودش لطف بزرگیه. تلوزیون روز روزش چیزی نداشت الان که دیگه هیچی.</p><p>از حقوق اسفند هم که خبری نیست و معلوم نيست بدن یا نه درنتیجه اوضاع در بهترین حالت ممکنه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مرگ</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Sat, 28 Mar 2026 09:51:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چرا از مرگ فرار میکنیم وقتی میدونیم گریزی نیست و روزی سراغ هممون میاد؟ این میل به جاودانگی چیه که براش حاضریم همه کار کنیم؟ در صورتیکه میدونیم جاودانگی وجود نداره.
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چرا از مرگ فرار میکنیم وقتی میدونیم گریزی نیست و روزی سراغ هممون میاد؟ این میل به جاودانگی چیه که براش حاضریم همه کار کنیم؟ در صورتیکه میدونیم جاودانگی وجود نداره.</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خواب</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Fri, 27 Mar 2026 05:55:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند سال پیش خوابی دیدم که وقتی بیدار شدم اولین چیزی به ذهنم اومد این بود که خدا رو شکر که خواب بود و واقعیت نداشت.
اما همون خواب و کابوس رو دارم کم کم در واقعیت میبینم. امیدوارم قبل از کامل شدن تعبیر کابوسم، یکبار دیگه از خواب بیدار بشم و ببینم که باز خوابه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند سال پیش خوابی دیدم که وقتی بیدار شدم اولین چیزی به ذهنم اومد این بود که خدا رو شکر که خواب بود و واقعیت نداشت.</p><p>اما همون خواب و کابوس رو دارم کم کم در واقعیت میبینم. امیدوارم قبل از کامل شدن تعبیر کابوسم، یکبار دیگه از خواب بیدار بشم و ببینم که باز خوابه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بلاگ اسکای</title>
		<link>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://1kouhnavard.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Fri, 27 Mar 2026 05:19:50 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیدونم چه بلایی سر بلاگ اسکای اومد و چرا یهو از کار افتاد.
تا جایی که میدونم سرکر بلاگ اسکای توی ایران بوده یعنی قاعدتا نباید با قطعی اینترنت، ارتباط با بلاگ اسکای قطع میشد. اما شد. شاید سرور مشکل پیدا کرده شاید برای همیشه از بین رفت که اميدوارم اینجوری نبوده باشه چون آرشیو چند ساله منم همراهش از ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم چه بلایی سر بلاگ اسکای اومد و چرا یهو از کار افتاد.</p><p>تا جایی که میدونم سرکر بلاگ اسکای توی ایران بوده یعنی قاعدتا نباید با قطعی اینترنت، ارتباط با بلاگ اسکای قطع میشد. اما شد. شاید سرور مشکل پیدا کرده شاید برای همیشه از بین رفت که اميدوارم اینجوری نبوده باشه چون آرشیو چند ساله منم همراهش از بین میره.</p><p>در هر صورت فعلا ناچارا اینجا باید نوشت. با اینکه خیلی غریبه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://1kouhnavard.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>کوهنورد</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>